حافظي
كه متعصب است
محمدهاشم
اكبرياني (منتشر شده در ماهنامه تجربه)
حافظ قبل از هر چيز يك شاعر بوده و شعر ويژگيهاي خاصي دارد
كه مهمترين آنها روشي است كه شاعر در بيان مفاهيم مورد نظر خود به كار ميگيرد.
ذات و ماهيت شعر، و به ويژه شعر شاعراني چون حافظ، چندان بر استدلال، تفسير و
تبيين استوار نيست و بيشتر به بيان يك مفهوم يا ايده اشاره دارد و به صدور حكم ميپردازد.
گرچه يك شاعر از باور و عقيده خاصي برخوردار است اما در شعر خود، صرفا به بيان و
توضيح آن اكتفا ميكند و به اثبات اين عقيده و استدلال درستي آن نميپردازد و به
بحث نمينشيند. اين به آن معنا نيست كه در شعر شاهد انديشه نباشيم. چه بسا شعرهايي
كه مملو از انديشه است اما نكته اينجاست كه اين انديشه، آنچنانكه در فلسفه و
جامعهشناسي و تاريخ و... مشاهده ميشود، با نظريهپردازي و تفسير و تحليل همراه نبوده
و فقط بيان ميشود. اين اولين موضوع مهمي است كه جامعه امروز ما بايد به آن توجه داشته
باشد. جامعه امروز، و حتي ديروز ما، به انديشيدن نياز دارد و داشت. در قرنهاي
متمادياي كه آمدند و رفتند ما بسيار كم انديشيديم و بسيار كم به فلسفه و ديگر
علوم انساني پرداختيم اما در عوض به جاي كنكاش در جهان و انسان و جامعه، آنها را
بيشتر به نظم كشيديم و به شعر درآورديم. ما فارابي و غزالي و طوسي كم داشتيم و
حافظ و سعدي و مولوي و... فراوان. اگر ما همپاي شعرمان، كه بسيار غني است، متفكر و
انديشمند داشتيم امروزه شرايطي ديگر بر ما حاكم بود. صد البته اين امر نيز به
معناي كمبود يا نبود انسانهايي كه اهل انديشه باشند نيست. به نظر ميآيد كه بيشتر
شرايط سياسي، فرهنگي و حاكميت مريدبازي و تقليد بوده است كه امكان و اجازه
انديشيدن را گرفته بود. پس در گام اول بايد گفت انسان ايراني در دنياي امروز گرچه
به شعر هم نياز دارد اما بسيار بيشتر از آن به انديشيدن و تفكر و استدلال نيازمند
است. ضروري است بر اين امر واقف باشيم كه شعر فقط تا مرحله و جايي خاص پاسخگوي
نياز ماست نه آنكه حتي در مقام انديشه و تفكر هم بنشيند و جايي براي آنها نگذارد
و يا جايشان را تنگ كند.
اما در مورد شعر حافظ. شعر خواجه شيراز در دو حوزه بسيار
پررنگ است؛ اول نقد ديگران و دوم بيان ديدگاه خود. او را ميتوان از معدود شاعراني
معرفي كرد كه به شكلي گسترده به نقد «گروهها، اقشار و مفاهيم مختلف» پرداخته است.
شاعران ديگر يا اصولا به نقد ديگران توجهي نداشته و صرفا به اثبات يا توضيح وضع
خود ميپرداختند و يا بسيار كمرنگ «نقد» را مورد نظر قرار ميدادند. كم است يا
نيست شاعري چون حافظ كه اقشاري را در كه در كنار او و در جامعهاش زندگي ميكنند
چنين بيرحمانه نقد كند. او گروههاي بسياري چون «صوفي»، «عالِم»، «زاهد»، «عاقل»،
«واعظ»، «محتسب»، «متشرع»، «مشايخ»، «مفتي» و نهادهاي تثبيت شدهاي چون «مدرسه»،
«مسجد»، «مكتب» را به نقد ميكشد و به همان ميزان، منتقد مفاهيمي چون «عقل» و
«دانش» نيز هست.
در كنار نقد، حافظ به بيان ديدگاه خود نيز در خصوص انسان
ايدهآل و شرايط مطلوب همت فراواني به كار گرفته است. بنابراين اگر قرار است به
تعيين جايگاه حافظ در جهان امروز بنشينيم جا دارد در اين دو حوزه، كه محور اصلي
شعرهاي اوست، متمركز شويم.
همانگونه كه گفته شد حافظ از معدود شاعران و شايد تنها
شاعري باشد كه در اين حد و اندازه جسارت به خرج داده و به نقد ميپردازد. اين
«جسارت» و «شجاعت» حافظ در نقد، امري است كه تاريخ ما و به ويژه ايراني امروز سخت
به آن نياز داشته و دارد. در وادي فرهنگ و انديشه ايراني معمولا جسارت نقد كمتر
ديده شده است و به همين دليل انديشهها كمتر مورد بحث قرار گرفتهاند. اما حافظ به
صورتي باورنكردني نقد ديگران را وجه همت خود قرار ميدهد. روش حافظ در نقد و بيان
ديدگاه خود، حُكمي است. او حكم ميدهد و از آنجا كه فيلسوف و عالم نيست به تحليل
نميپردازد. گرچه او براي نقد ديگران، استدلالهايي را طرح ميكند اما اين استدلالها
به هيچروي جنبه تحليلي ندارد. نكته مهمتر اينكه وقتي حافظ در نقد، احكامش را
صادر ميكند اين احكام جنبه «نفي» ميگيرد؛ آنهم نفي كامل كه جايي براي پذيرش حتي
بخشي از آرا نظرات ديگران باقي نميگذارد. اين همان نقطهاي است كه بايد نقد امروز
را از نقدي كه حافظ انجام ميدهد جدا كرد. او هيچگاه فرد يا گروهي را كه به نقد
ميكشد به رسميت نميشناسد و او را كاملا كنار ميگذارد. در نقد عاقلان و عقل او
به اين استدلال بسنده ميكند كه عقل و عاقل راهي به حقيقت ندارند و بنابراين نميتوانند
براي رسيدن انسان به وضع مطلوب، دستگير او باشند. از نظر خواجه شيراز عقل، روش و
بستري نيست كه آدمي را به حقيقت برساند. او در نقد عقل به استدلالهايي از اين دست
اكتفا ميكند كه «بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق/ مفتي عقل درين مساله لايعقل
بود» يا «در كارخانهيي كه ره عقل و فضل نيست/ وهمِ ضعيفْراي فضولي چرا كند». با
چنين مقدمهاي او عقل را كه مانع عشق و راه دل است كاملا نفي ميكند: «ما را به
منع عقل مترسان و مي بيار/ كان شحنه در ولايت ما هيچكاره نيست» يا «وراي طاعت
ديوانگان ز ما مطلب/ كه شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست».
به اين ترتيب حافظ با استدلالي گذرا (كه البته ايننوع
استدلال با هويت و ماهيت شعر گره خورده است)، به نفي كامل و مطلق عقل و عاقل ميرسد.
اين نفي كامل و به عبارتي تندروي در نقد، شامل حال ديگران نيز ميشود. وقتي حافظ
از «زاهد»، «مفتي»، «صوفي»، «واعظ» و... ميگويد آنها را يكسره يا رياكار ميداند
يا مغرور يا... «صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد/ بنياد مكر با فلك حقهباز كرد»، «زاهد
غرور داشت سلامت نبُرد راه»، «صوفي شهر بين كه چون لقمه شبهه ميخورد/ پارْدُمش
دراز باد آن حَيَوانِ خوشعلف»، «واعظان كين جلوه در محراب و منبر ميكنند/ چون به
خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند».
حافظ بر اساس چنين توضيحي كه نقش استدلال را بازي ميكند با
همان نگاه سلبي خود حكم به نفي آنها ميدهد: «حافظ اين خرقه پشمينه بينداز كه ما/
از پي قافله با آتش آه آمدهايم»، «حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ/ اگر چه صنعت
بسيار در عبادت كرد»
به اين ترتيب حافظ در نقد به نفي ميرسد و هيچ ويژگي مثبتي
در اين گروهها نميبيند. او با نگاهي نسبيگرا سراغ نقد نميرود. همانگونه كه
گفته شد در اينجاست كه جامعه بايد راه خود را از حافظ جدا كند. انسان امروز بايد
جسارت نقد را از حافظ بياموزد اما شكل و روش اين نقد را رد كند. نفيِ اينگونه كه
حافظ در بسياري از شعرهايش بر آن اصرار ميورزد نه تنها براي جامعه امروز حرفي
براي گفتن ندارد بلكه راه را بر آزادي انديشه و تفكر ميبندد. طبيعتا عاقل و صوفي
و زاهد و واعظ و... نميتوانند آنچنانكه حافظ ميبيند جايگاهي مطلقا منفي داشته
باشند. اگر قرار باشد امروزه هر فرد يا گروهي، ديگراني را كه مانند او نميانديشند
و فكر نميكنند كاملا گمراه معرفي و آنها را مطلقا نفي كند و نگاهي نسبيگرا به
موضع فكري آنها نداشته باشد طبيعي است كه رسيدن به شرايط مطلوب امكانناپذير ميشود.
انسان ايراني در شرايطي كه در آن به سر ميبريم، و متاسفانه دهها سال است تداوم
دارد، نيازمند بينشي است كه بتواند بر اساس آن مخالفان و يا همان ديگران را به
رسميت بشناسد و براي آنها جايي در تفكر و انديشه جامعه قائل باشد. اما چنين نگاهي
در شعرهاي حافظ ديده نميشود. او به شكلها و بهانههاي مختلف، ديگران را به سئوال
ميكشاند و با تندترين عبارات جايگاه آنها را لگدمال ميكند. عجيب آنجاست كه
گرچه او ديگران را به تندي نقد و نفي ميكند اما به هنگامي كه ديگران او را ملامت
ميكنند رو به شكايت و گله ميآورد كه: «عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزهسرشت/ كه
گناه دگران بر تو نخواهند نوشت// من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش/ هر كسي آن
دِرَوَد عاقبتِ كار كه كِشت»!
اما در ميان همه گروهها و پديدههايي كه حافظ به آنها
حمله ميكند «عقل» و «دانش» را بايد متمايز كرد. اگر ديگراني چون زاهد، صوفي، واعظ
و... رياكارند و مغرور و گمراه، عقل و دانش عامل گمراهي هستند. به عبارت ديگر اگر
اشخاص و گروهها معلولند عقل و دانش علتند. در باور حافظ مسلم است كه عقل و دانش،
راهنمايي براي رسيدن به حقيقت و آنچه انسان لازم دارد نيستند: «اي كه از دفتر عقل
آيت عشق آموزي/ ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست». روشي كه در باور حافظ انسان
را به حقيقت ميرساند مبتني بر دريافتهاي قلبي و شهودي است. در اين جا نيز مرز
ميان ديدگاه حافظ با جهان و انسان امروز مشخص ميشود. اول آنكه انسان امروز
انساني نيست كه با گريز از عقل و دانش وصرفا با روشهاي شهودي بتواند به حقيقت
برسد. جهان امروز به گونهاي رقم خورده كه انسان، حتي در روابط شخصي و خصوصياش با
دنياي پيرامون، نيازمند به كار گرفتن عقل و دانش است. دوم آنكه مبنا قرار دادن
روش شهودي و قلبي به عنوان تنها روش براي رسيدن به حقيقت در بسياري موارد فرد را
دچار تعصبي كور و خشن ميكند چرا كه در نظر او حقيقت فقط در اختيار اوست و ديگران
به آن دست نيافتهاند؛ امري كه در مورد خود حافظ نيز مصداق پيدا كرده است. چنين
تعصبي كه حاصل روشِ صرفا قلبي است با جهان امروز سنخيتي ندارد. تكيه بر دريافت
شهودي معمولا راه به خودرايي ميبرد چرا كه فرد، ايمانش را راستين و كاملا درست
پنداشته و خود را از ديگران متمايز ميكند.
وقتي حافظ از دريافتهاي خود ميگويد چنين خودرايي و تعصب كاملا در اشعارش
هويداست: «هر آن كس كه درين حلقه نيست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتواي من نماز
كنيد» اين تعصب زماني آشكارتر ميشود كه حافظ از پيرمغان يا پيرخرابات ميگويد كه
از نظر او نمونه يك انسان كامل و مطلوب است: «بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند/
پير ما هر چه كند عين ولايت باشد». اين نوع نگاه مطلقانگارانه و تمركزگرا (كه همه
خوبيها را در يك فرد خلاصه ميكند و قدرت هدايت ديگران را به او ميسپارد) بازتاب
همان روش شهودي است. گرچه حافظ در شعرهايي اندك به منتقدان خود ميگويد كه جا دارد
هر كس راه خود را برود و در عقايدش آزاد باشد اما طبيعي است كه نگاه شهودي او به
جهان، عملا او را به سوي تعصب ميكشاند. اين تعصب در تعريف و تمجيد از ديگران نيز
به چشم ميخورد. حافظ به همان ميزان كه در نقد گروهها و اقشاري چون صوفي، زاهد
و... تند ميرود در قبول و تمجيد رندان تعصب به خرج ميدهد. در زمانه او «رندان»
گروهي اجتماعي را شامل ميشدند كه با خصوصياتي خاص به زندگي مشغول بودند. اين قشر
با آنكه يكرنگ و بهدور از ريا و چند رنگي بودند اما در عين حال كاركردهايي
داشتند كه حافظ از آنها به راحتي چشم ميپوشد. در واقع حافظ تنها به يكرنگي آنها
توجه دارد و بر آن اصرار ميورزد اما به دليل تعصبي كه نسبت به آنها دارد نميتواند
و يا نميخواهد ببيند كه همين گروه گاه چنان آلت دست حاكمان ميشدند كه قتلها و
كشتارها به دست آنها انجام ميگرفت. حافظ به دليل همان تعصبي كه دارد نميبيند كه
همين رندانِ بيريا چگونه عمله حكومتها ميشدند و به دستور حاكمان سر از تن
مخالفان جدا ميكردند و تقديم دستوردهندگان ميكردند. رندان در دوره حافظ چنين
رفتارهايي نيز داشتند اما چگونه است كه حافظ ريا و حقهبازي صوفي و زاهد و واعظ را
ميبيند اما نقش رندان را در سر به نيستكردن مخالفان و رشوهخواري آنها از حكومت
را نميبيند؟ ممكن است گفته شود مراد حافظ از «رند» معناي عرفاني آن است اما با
اين وجود نيز ميتوان گفت اين گروه نميتواند، آنگونه كه در ذهن حافظ است، الگو و
نمونه كامل يك انسان عارف باشد. نگاه كاملا بدبينانه حافظ به صوفي و زاهد و... و
متقابلا نگرش كاملا مثبت و خوشبينانه حافظ به رند، ناشي از همان تعصبي است كه
حافظ را گاه از اين سوي بام مياندازد و گاه از آن سوي بام. در اين مورد نيز بايد
گفت تعصب حافظ با يافتههاي انسان امروز سر سازگاري ندارد. انسان امروز نيازمند
آزادانديشي است. اين انسان حتي تا آنجا پيش رفته است كه در باره يافتههاي عقلي
نيز با ديده ترديد مينگرد زيرا در نظر او مطلق كردن يافتههاي علم و دانش نيز
همان مصيبتي را به همراه ميآورد كه مطلق كردن يافتههاي شهودي. بر اين اساس بسياري
از فلاسفه، جامعهشناسان و... برآنند كه يافتههاي عقلي و علمي بايد به صورت نسبي
پذيرفته شوند نه مطلق. از نظر اين گروه اگر هر گونه يافتههاي علمي و عقلي را
حقيقت مطلق بدانيم راه به بيراهه بردهايم. هابرماس با طرح موضوعي چون «علم و
تكنولوژي به مثابه ايدئولوژي» به همين نكته اشاره دارد. از نظر او يافتههايي كه
حاصل علم و تكنولوژي است نبايد «درستِ مطلق» ارزيابي شود چه در اين صورت علم و
تكنولوژي نيز تبديل به ايدئولوژي ميشوند كه بر تعصب و انعطافناپذيري استوار است.
(نگاه كنيد به مقاله «علم و تكنولوژي به مثابه ايدئولوژي» نوشته هابرماس، ترجمه
حسينعلي نوذري، نشريه فرهنگ توسعه، شماره 5). به اين ترتيب تعصب در نگاه حافظ باعث
دور شدن او از بيطرفي در قضاوت ميشود كه هميشه بر پيكر انديشه ضربه وارد ساخته
است.
يكي ديگر از ويژگيهاي شعر حافظ كه ايراني امروز بايد از آن
ياد بگيرد، نگاه زميني او، همزمان با نگاه آسمانياش، به انسان است. نگاه حافظ
مانند اكثريت قريب به اتفاق عرفا نيست كه انسان زميني را در تناقض با انسان آسماني
ميبينند و بر آنند انسان زميني بايد تعلقات و خواستههاي خود را نابود كند تا به
انساني عارف و آسماني تبديل شود. از شعر حافظ چنين بر ميآيد كه او ميان انسان
زميني و انسان آسماني تناقضي نميبيند. گرچه از شعرهاي حافظ برميآيد كه او دورههاي
مختلف شعري و فكري را پشت سر گذاشته است كه هريك ويژگي خود را دارد اما از بسياري
از شعرهاي او چنين برميآيد كه منظور او از انسان مطلوب همان انسان زميني است. بر
اين اساس او از زندگي زميني چشم نميپوشد و آن را از اركان تفكر خود به شمار ميآورد.
مثلا چگونه ميتوان از اين بيت خواجه شيراز كه «آن تلخوش كه صوفي امالخبائثش
خواند/ اشهي لنا و احلي من قبله العذاري» برداشت كرد كه مراد از «تلخوش» ميِ
عرفاني است. كدام صوفي است كه مي عرفاني را امالخبائث بنامد؟ يا در اين بيت كه
«گر چنين جلوه كند مُغبچه بادهفروش/ خاكروب در ميخانه كنم مژگان را» جلوة مغبچه
يا همان «پسركي كه در ميخانه خدمت ميكند» نميتواند امري عرفاني باشد. يا اين بيت
را كه «بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت/ كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را»
با چه توضيح و تفسيري ميتوان آسماني قلمداد كرد؟ آب ركناباد و گلگشت مصلا از
تفريحگاههاي شيراز بودهاند كه عدهاي براي تفريح به آنجا ميرفتهاند. بنابراين
وقتي حافظ ميگويد چنين جايي زيباست و ناياب، طبيعي است كه منظورش همان نقطه
جغرافيايي است نه جغرافيايي در عالم عرفان. يا اين بيت «دي عزيزي گفت حافظ مي
خورَد پنهان شراب/ اي عزيزِ من نه عيب آن بِه كه پنهاني بود».
از اين نمونهها در شعر حافظ بسيار ديده ميشود كه نشان از
توجه او به انسان زميني و پذيرش آن دارد. به همين جهت است كه حافظ در مواردي راه
خيام را كه پيش از او ميزيسته است طي ميكند و به مخاطب خود آرامش و آسايش و لذت
بردن از زندگي و دور شدن از غم و اندوه را توصيه ميكند: «در عيش نقد كوش كه چون
آبخور نمانْد/ آدمْ بِهِشتْ روضة دارالسلام را» و نيز اين شعر كه كاملا خيامي است:
«بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني/ خونْ خوري گر طلب روزي ننهاده كني//
آخرالامر گِلِ كوزهگران خواهي شد/ حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني// گر از آن
آدمياني كه بهشتت هوس است/ عيش با آدميي چند پريزاده كني».
اين نگاه حافظ به انسان امري لازم براي جامعه امروز است.
بايد انسان را آنگونه كه هست ديد و پذيرفت نه آنگونه كه در عالم ذهن وجود دارد.
از نظر حافظ انسان همين است كه وجود دارد و همه خصوصيات او ميتواند پذيرفتني
باشد. گرچه نبايد فراموش كرد كه از نظر حافظ اين «پذيرش» يك شرط دارد و آن «پاك
بودن دل» و رسيدن به معشوق از راه دل است. شايد بتوان گفت اين جمله ساده كه «دل
بايد پاك باشد»، بيان انديشه حافظ است در باره انسان. از نظر حافظ دل بايد آسماني
باشد و زندگي رندانه كه به دور از ريا، غرور و خودخواهي است و نيز تكيه بر آنچه
شهود و دل حكم ميكند مسير مناسبي براي رسيدن به انسان مطلوب بهشمار ميرود.
نگرشي اينگونه به انسان كه از يكسو او را همانطور كه هست ميپذيرد و از سوي ديگر
بر اخلاقي بودن او تاكيد دارد ميتواند يكي از الگوها براي زندگي امروز باشد. در
عين حال، و همانگونه كه قبلا ذكر شد، نبايد فراموش كرد كه تاكيد بيش از حد حافظ
بر «دل پاك» كه از طريق شهود به دست ميآيد و عقل هيچ سهمي در آن ندارد و برعكس
مانع آن نيز هست، به خودرايي منجر ميشود. پس در اين مورد حافظ را تا آنجا ميتوان
پذيرفت كه واقعيت انسان را ميپذيرد و دل پاك را هم در كنار اين واقعيتها مورد
نظر قرار ميدهد اما اين كه اين «دل پاك» تا كجا ميتواند مبناي عمل و نيز پذيرش
يا نفي ديگران باشد موضوعي است كه راه انسان امروز را از حافظ جدا ميكند.