كتاب‌هاي من در نمايشگاه و بيرون از نمايشگاه!!

1ـ مجموعه داستان «آرامبخش مي‌خواهم» در نشر افكار در شبستان، ورودي 6، غرفه 21 ، 2ـ مجموعه داستان «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» در نشر چشمه واقع در زير پل كريمخان 3ـ داستان بلند «بايد بروم» در نشر چشمه 4ـ مجموعه داستان «هذيان» در نشر چشمه 5ـ مجموعه «تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران» كه هفت جلد آن را نشر ثالث در نمايشگاه عرضه مي‌كند و متاسفانه نشاني آن را ندارم.

خبرگزاري ايسنا

محمدهاشم اكبرياني آخرين رمانش را به نشر چشمه سپرد

دوشنبه ۱۱ اردی‌بهشت ۱۳۹۱ - 

 

محمدهاشم اكبرياني با اشاره به سپردن آخرين رمانش به نشر چشمه، از عرضه‌ي مجموعه‌ي داستان «آرام‌بخش مي‌خواهم» در نمايشگاه كتاب تهران خبر داد.

به گزارش خبرنگار كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اكبرياني درباره‌ي آخرين رمانش گفت: اين رمان «لبخند» نام دارد و درباره‌ي شخصيتي است كه همواره لبخندي به لب دارد و اين لبخند به يك افسردگي براي او تبديل مي‌شود. فضاي اين رمان رئال نيست و تلفيقي از رئال و غيررئال و حركت ذهن است. اشيا و حيوانات در آن شخصيت دارند و حتا پديده‌اي چون كوه ديالوگ دارد و وارد گفت‌و‌گو مي‌شود. همچنين زبان اين رمان كه در 250 صفحه نوشته شده است، محاوره‌يي نيست؛ زبان كتابت يا كلاسيك دارد و البته ديالوگ‌ها به زبان محاوره نوشته شده است.

او در ادامه عنوان كرد: اگرچه نشر چشمه در حالت تعليق است؛ اما راغب‌ام كه اين كتاب در اين نشر منتشر شود و اميدوارم تعليق اين نشر به پايان برسد.

اكبرياني همچنين با اشاره به كتاب‌هاي خود در نمايشگاه كتاب تهران گفت: مجموعه‌ي داستان «آرام‌بخش مي‌خواهم» كه به تازگي در نشر افكار منتشر شده است، در نمايشگاه كتاب عرضه مي‌شود. اين مجموعه‌ي داستان با محوريت عشق نوشته شده و در آن در قالب‌هاي مختلف از نگاه مثبت تا منفي به عشق پرداخته شده است. در اين مجموعه عشق با نوعي نگاه فلسفي، جامعه‌شناختي و روان‌شناختي مواجه است.

اين نويسنده در ادامه گفت: مجموعه‌ي داستان «هذيان» را نيز در نشر چشمه دارم كه اگر چشمه در نمايشگاه حاضر مي‌شد، اين كتاب هم به نمايشگاه مي‌آمد.

اكبرياني سپس با اشاره به داستان بلند «عذاب ابدي» گفت: اين كتاب را در نشر ثالث دارم كه غيرقابل چاپ اعلام شده است؛ اما اين امكان وجود داشت كه با تقاضا براي اصلاحيه منتشر شود. بنابراين اكنون منتظرم كه نشر ثالث از حالت تعليق خارج شود و من بتوانم كتابم را منتشر كنم و نمي‌خواهم آن را به نشر ديگري بدهم

كدام طرف بيشتر زيان مي‌كند

محروم كردن نشر چشمه از نمايشگاه بين‌المللي كتاب اتفاقي بود كه افتاد اما اين اتفاق بيشتر به زيان كدام طرف است نشر چشمه يا ارشاد؟ مطلبي در ويژه نامه روزنامه دنياي اقتصاد (شنبه نهم ارديبهشت) كه به كتاب مي پردازد نوشتم و بد نديدم در اين صفحه هم بگذارم. فقط يادمان نرود برخوردهاي احساسي در چنين مواردي بيش از آن‌كه به نفع دوستانمان در نشر چشمه باشد به زيان آن‌ها خواهد شد:

 

در هر برنامه‌ريزي و تصميم‌گيري، اصلي به نام «هزينه‌ـ‌فايده» وجود دارد كه بر اساس آن، هزينه‌هاي يك برنامه و تصميم برآورد شده و فايده‌هاي آن نيز در نظر گرفته مي‌شود و همين ارزيابي مبناي عمل قرار مي‌گيرد. بسيار بديهي و طبيعي است كه اگر هزينه يك تصميم يا برنامه بيش از فايده آن باشد كنار گذاشته شده و از اجراي آن خودداري مي‌شود.

حال مي‌رسيم به نمايشگاه كتاب و حذف يك يا چند ناشر از فهرست ناشران شركت‌كننده در نمايشگاه. اگر بخواهيم بر اساس همين اصل «هزينه‌ـ‌فايده» به ارزيابي اين تصميم بنشينيم چه مي‌توان گفت و چه نتيجه‌اي مي‌توان گرفت؟

يك ناشر، خصوصا ناشري با نام و نشان، از امكانات و ابزاري مانند كتابفروشي و موسسات پخش كتاب برخوردار است كه باعث مي‌شود كتاب‌هاي خود را به دست خوانندگان و مخاطبان خود برساند. اما در كشور ما به دليل ضعف پخش كتاب، آثار اين ناشران در معرض ديد همه دوستداران كتاب قرار نمي‌گيرد. در اين‌جاست كه نقش نمايشگاه كتاب عمده مي‌شود. نمايشگاه كتاب، آثار منتشر شده از سوي بخش بزرگي از ناشران را براي بسياري از مخاطبان و دوستداران كتاب قابل دسترس مي‌سازد. زماني‌كه مخاطبان در شرايط عادي امكان ارتباط نزديك با يك يا چند ناشر را ندارند در زمان برپايي نمايشگاه از چنين فرصتي برخوردار مي‌شوند. پس نمايشگاه در گام اول امكاني است براي دسترسي خوانندگان كتاب به آثار ناشران مختلف.

در گام بعدي نمايشگاه باعث مي‌شود ناشران بتوانند با فروش مستقيم كتاب، چرخش سرماية خود را تسريع كنند و از اين‌طريق و با به‌دست آوردن سرماية نقدي، راه را براي انتشار سريع كتاب‌هاي ديگرشان هموار سازند. در حالت عادي، يك ناشر بايد با سپردن كتاب به موسسات توزيع كتاب، زماني نزديك به شش تا هشت ماه را صبر كند تا سرمايه‌اش برگردد اما نمايشگاه اين زمان طولاني را به يك تا ده روز كاهش مي‌دهد.

حال وقتي يك دستگاه دولتي، ناشراني را از حضور در نمايشگاه محروم مي‌كند در واقع هم مخاطبان آن ناشر را از دسترسي آسان به كتاب‌هايش بازمي‌دارد و هم به ناشر در به‌دست آوردن سرمايه در كوتاه‌مدت، ضربه مي‌زند. اين در واقع فايده‌اي است براي ارگان يا نهادي كه تصميم مي‌گيرد يك يا چند ناشر از شركت در نمايشگاه محروم شوند. اما هزينه‌اي كه براي دريافت اين فايده مي‌شود چيست و به چه ميزان حائز اهميت است؟

هزينه‌اي كه براي اين «فايده» پرداخت مي‌شود همان پديده‌اي است كه به آن «مشروعيت» مي‌گويند. هزينه كردن از «مشروعيت» به قولي، بدترين نوع هزينه‌ است كه يك نهاد يا دستگاه دولتي يا غير دولتي مي‌پردازد. شك نبايد داشت كه هر ناشر براي خود حامياني دارد كه وقتي اعتبار و شهرت اين ناشر زياد باشد حاميان و طرفداران آن نيز زياد مي‌شوند. بنابراين وقتي اين ناشر توسط يك دستگاه دولتي از شركت در نمايشگاه محروم مي‌شود، گرچه براي آن دستگاه «فايده»‌هايي مي‌توان متصور شد اما از سوي ديگر «هزينه»‌ي آن كه همان از دست دادن مشروعيت است كم نيست. در حال حاضر وقتي يك ناشر را از حضور در نمايشگاه محروم مي‌كنند عده‌اي قابل توجه از نويسندگان و خوانندگان كتاب، با آن مخالفت مي‌كنند كه معناي آن بي‌ترديد كمرنگ شدن ميزان مشروعيت نهاد تصميم‌گيرنده است.

حال بايد ديد آيا كم‌شدن «مشروعيت» به عنوان «هزينه»‌ي يك تصميم به «فايده»‌ي آن كه عدم ارتباط مخاطب با ناشر و كند شدن گردش سرمايه ناشر است رجحان دارد؟ پاسخ بي‌ترديد منفي است. چرا؟ زيرا اولا گرچه ناشر از ارتباط با بعضي مخاطبان خود محروم مي‌شود اما اين بدان معنا نيست كه اين مخاطبان از آن ناشر خداحافظي مي‌كنند. نه تنها اين مخاطبان كه بسياري ديگر نيز به دليل حساسيت‌هايي كه در مورد يك ناشر شكل مي‌گيرد در زمره مخاطبان آن قرار مي‌گيرند. ثانيا اگر ناشر فرصت فروش مستقيم را در نمايشگاه از دست مي‌دهد، كه صدالبته فرصت مغتنمي هم هست، اما اين صدمه به ميزاني نيست كه ناشر، خصوصا ناشر معتبر را از پاي بيندازد. ناشراني كه خود فروشگاه دارند يا از طريق موسسات توزيع كتاب، كتاب‌هايشان را به دست خوانندگان كتاب مي‌رسانند بالاخره مي‌توانند سرمايه لازم براي سرپانگه داشتن خود را به‌دست بياورند.

اما هزينه‌اي كه بابت اين امر از مشروعيت يك دستگاه دولتي پرداخت مي‌شود قابل برگشت نيست و اين موضوع بر كاهش تاثيرگذاري تصميمات و برنامه‌هاي آن نهاد اثري عميق و جبران‌ناپذير برجاي مي‌گذارد. بي‌اعتمادي بخش قابل‌توجهي از نويسندگان و خوانندگان كتاب به چنين دستگاهي ضربه بزرگي است كه ناشي از همين كاهش مشروعيت است.

اگر تصميم‌گيرندگان و برنامه‌ريزان نمايشگاه كتاب، نگاه خود را به بيرون از حلقه‌اي كه در درون آن مشغول هستند معطوف كنند و به نظرات و ديدگاه‌هاي افراد و گروه‌‌هايي كه خارج از حلقه‌ آن‌ها قرار دارند و تعداد و تاثيرگذاريشان بر جامعه هم كم نيست، توجه داشته باشند آن‌گاه شايد بپذيرند كه هزينه كنار گذاشتن يك يا چند ناشر از نمايشگاه، بسيار بيشتر از فايده آن است.

 

يادداشتي در روزنامه شرق (شنبه دوم ارديبهشت) با عنوان «شاعري كه شعرش زنده نماند» در باره زنده‌ياد ملك‌الشعراي بهار نوشتم كه بعضي عزيزان را خوش نيامد و تا حالا هم دو نقد در همان صفحه به آن يادداشت نوشته شده. يادداشت بنده اين است:

شاعري كه شعرش زنده نماند

شعر ملك‌الشعراي بهار امروزه مخاطبي ندارد و كمتر كسي سراغ شعر او مي‌رود. حتي اهل ادبيات و كساني كه به شكلي حرفه‌اي در پي شعر و شاعري هستند چندان رغبتي به خواندن شعرهاي بهار ندارند. شاعراني چون ملك‌الشعراي بهار با شعرشان زنده نمانده‌اند؛ درست برخلاف شاعراني چون حافظ، مولوي، خيام و سعدي. پس اهميت اين شاعر در چيست كه بعد از گذشت شصت سال از مرگش برايش بزرگداشت مي‌گيرند؟
از مقدمه فوق برمي‌آيد كه شاعران دو دسته‌اند؛ شاعراني كه به واسطه شعرشان در تاريخ باقي مي‌مانند و شاعراني كه وجوه ديگر كارنامه زندگيشان آن‌ها را كم‌وبيش زنده نگه مي‌دارد. ملك‌الشعراي بهار از شاعران گونه دوم است. او شاعر متوسطي است كه فعاليت‌هاي سياسي، فرهنگي بزرگي دارد.
در دوران مشروطيت بسياري از شاعران به صف سياسيون پيوستند و به‌عبارتي وجه سياسي زندگي آن‌ها بر وجه ادبيشان برتري گرفت. در اين باره زندگي بهار خواندني است. پدرش میرزا محمدکاظم صبوری نام داشت که ملقب به ملک‌الشعرا بود. پس از مرگش اين لقب به دستور مظفرالدين شاه به فرزندش محمدتقي كه فقط هجده ساله بود اما از هفت سالگي در كنار پدر به سرودن شعر مي‌پرداخت، رسيد. در واقع لقب ملك‌الشعرا، لقبي بود كه مظفرالدين شاه به بهار داد. در عين حال با گسترش فعاليت آزاديخواهان او نيز كه در ابتدا در مشهد ساكن به صف آن‌ها پيوست. از اين‌جاست كه جايگاه او به عنوان شاعري روزنامه‌نگار و سياسي يا به عبارتي روزنامه‌نگار و سياستمداري شاعر برجسته مي‌شود. او با نوشتن شعرهاي وطن‌پرستانه و آزاديخواهانه و نيز فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاري جايگاه مستحكم و تثبيت‌شده‌اي براي خود رقم زد. در عرصه سياست او تا نمايندگي مجلس و وزارت پيش رفت و همه اين‌ها او را تبديل به چهره شناخته‌ شده‌اي كرد.
برخي آثار او مانند «تاريخ احزاب سياسي ايران» نيز اهميت زيادي نه در عرصه ادبيات كه در حوزه تاريخ سياسي ايران دارد. همزمان تلاش او براي تشكيل انجمن‌ها و جلسات ادبي نيز ، كه با حضور بزرگان ادبيات برگزار مي‌شد، او را در ميان اهل ادبيات به نامي آشنا تبديل كرد.
با اين‌همه و با آن‌كه بهار در زمان خود با سرودن شعرهاي سياسي و هم‌چنين حمايتِ محدود از برخي جريانات نوگراي شعري، جايي در ميان شعر و شاعران باز كرد اما شعرش ماندگار نشد. او شاعر بزرگي نيست كه شعرش تاثير چنداني در ادبيات داشته باشد و خواندنش براي مخاطبان و شاعران لذتبخش باشد و درس‌هايي براي گفتن ارائه كند. سياست‌زدگي در شعر چنين شاعراني نه تنها امري پسنديده و قابل دفاع نيست كه متاسفانه آفتي است كه در جريان مشروطيت دامن بسياري از شاعران چون ميرزاده عشقي را هم گرفت. ملك‌الشعرا با وارد كردن سياست به شعر خود شعرش را از عمق و شاعرانگي دور كرد. شعر او محدود به آرمان‌ها و موضوعاتي شد كه مختص زمان و دوره‌اي خاص بود و همين امر باعث شد با طي شدن آن دوران و آرمان‌ها و تقاضاهاي سياسي‌اش، شعر ملك‌الشعرا نيز بي‌مخاطب شود و شعرش به عقب رانده شود. بهار، شاعري است كه شعرش را فقط تاريخ (و نه روح زنده جامعه) براي خود نگه مي‌دارد تا اگر كسي در پي شناخت فضاي ادبيات سياسي در دوران مشروطه باشد به شعرش رجوع كند. حتي شعرهاي غير سياسي بهار كه در برخي دوره‌ها‌ و به ويژه دوران پاياني زندگي‌اش نوشته شد شعرهاي برجسته‌اي نيست كه بتواند جايي در ذهن و احساس مردم براي خود به‌دست آورد. بي‌ترديد با گذشت زمان ياد ملك‌الشعرا در ذهن ادبي و شعري ما كم‌رنگ و كم‌رنگ‌تر خواهد شد تا جايي كه در چند دهه آينده نام او را فقط بايد لابه‌لاي كتاب‌هاي تاريخ ادبيات جست و بس. در تاريخ معاصر ادبيات ايران، سياست‌زدگي آفت بزرگي بود كه شعر بسياري از شاعران را بيمار كرد و از پا انداخت. در اين‌جاست كه بزرگي و درايت شاعراني چون نيما و نويسندگاني چون هدايت فهميده مي‌شود كه با وجود اصرار و پافشاري بسياري از اهل سياست براي سياسي كردن شعر و اثرشان، تن به آن ندادند و شعر و داستان را بر سياست ترجيح دادند؛ گرچه سخن سياسي هم مي‌گفتند و نظر سياسي هم داشتند.

داستانك

داستانك 

زل‌زدن به دريا

با فاصله‌اي ده‌پانزده‌متري از يكديگر، روي ماسه‌هاي ساحل نشسته بودند. هر دو به دريا زل زده بودند و چشم از آن برنمي‌داشتند. يكي سگ بود و يكي انسان.

 

در باره كتاب آرامبخش مي‌خواهم

عشقي كه خودش زندونه

 برگرفته از وبلاگ نوشتجات http://neveshte-jat.blogfa.com/

نگاه من به داستان «آرام بخش مي خواهم» از مجموعه داستان «آرام بخش مي خواهم» محمد هاشم اكبرياني، نشر افكار

 

معمولاً داستان ِ همنام ِ كتاب، بهترين داستان كتاب يا يكي از بهترين هايش است. بيشتر اوقات ترجيح مي دهم اين داستان را بگذارم براي آخر كار. اما گاهي هم مثل اينبار اول مي روم سراغش. بدي اش اين است كه وقتي داستان خوبه را اول مي خواني انتظارت بالا مي رود و اگر بقيه ي داستان ها به قوت اولي نباشند، يا كتاب را نيمه كاره رها مي كني، يا اينكه تمام كردنش خيلي طاقت فرسا مي شود. اتفاقي كه براي اين مجموعه داستان افتاد. خيلي صبر كردم تا كتاب را به پايان ببرم و درباره ي كل مجموعه چيزي بنويسم اما انگاري نمي خواهد تمام شود. در نهايت تصميم گرفتم حداقل درباره ي داستاني كه تا اينجاي كار، دوست داشته ام بنويسم تا بعد ببينم چه پيش مي آيد.

داستان اينطور شروع مي شود: «سلام خوب من. از اين كه نزديك به يك ماه و نيم است نامه ننوشته ام بايد مرا ببخشي. الان هفت روز است كه در بند عمومي زندان هستم». مردي دارد براي معشوقش از حال و هواي زندان مي نويسد. عشقي كه البته بعد از نامه ي سوم، چهارم، مي فهميم كه احتمالاً حالا ديگر يكطرفه است، چون مرد پاسخي براي نامه هايش دريافت نمي كند.

 

- يك اتاق، يك سالن و يك حياط هواخوري كه هميشه هم درش باز نيست. دنياي كوچكي كه نفس كشيدن را سخت مي كند. زندان لعنتي بدون اينكه آدم بخواهد، خيلي چيزها را به او تحميل مي كند. به گونه اي كه آدم ديگر آن آدمي كه در بيرون زندان بوده است، نيست. زندان معيارهايي را به آدم القا مي كند كه با رفتارهاي گذشته اش همخواني ندارد. در زندان همه چيز محدود مي شود. محل خواب، محل قدم زدن، محل زندگي، تعداد آدم ها، اخلاق ها، ارزش ها، روحيه ها، پول ها، سيب ها و همه چيز و همه چيز محدود مي شود. بعد مي بيني كه زنداني هم محدود مي شود. هر لحظه ممكن است بريزند و زندان را بازرسي كنند. هر لحظه ممكن است بيايند يكي را براي اعدام ببرند. هر لحظه ممكن است دعوا شود. هر لحظه ممكن است يكي به خودش يا به ديگري تيزي بكشد. همين هر لحظه هاست كه مي بيني روي آگاهي و شناخت تو اثر مي گذارد و ناخودآگاه همه ي دنيا را مثل زندان مي بيني و گمان مي كني بيرون از زندان هم مثل زندان امنيت ندارد!

 

از نامه ي چهارم به بعد اصلاً نمي شود داستان را رها كرد. مرد در طول ساعت هاي تفكر و تنهايي اش، به شباهت هاي عجيبي كه زندان به عشق دارد پي مي برد.

 

- عشق و زندان هر دو معيارهايي به انسان مي دهند كه انسان خود را، فكرش را، الگوهايش را، رفتارش را و همه چيزش را يا آن مي سنجد و دنيا را با آن مي بيند. هر دو آدم را محدود مي كنند، كوچك مي كنند. در عشق، رويايت، فكرت، خيالت، خنده ات، گريه ات و همه چيزت مي شود معشوق. وقتي دنيا بزرگ است و ارتباط با هر پديده اي مي تواند شناختي متفاوت را به انسان تقديم كند آخر چه معنا دارد كه شناخت آدم فقط از عشق يا زندان سرچشمه بگيرد. زنداني وقتي آزاد مي شود و با دنياي بيرون از زندان ارتباط مي گيرد نظرش هم عوض مي شود و شناختش سمت و سوي ديگري مي گيرد. عشق هم وقتي كنار مي رود آدم دنيا را بزرگتر مي بيند و آزادانه تر در مورد آن فكر مي كند. عشق، عشق است چه به آرمانهاي بزرگ چه به جنس مخالف. عشق آدم را تنگ نظر مي كند، زندان هم همينطور. وقتي از اين همه آدم و درخت و طبيعت و خوشي و خنده و گريه و هزار چيز ديگر فقط يك چيز را داشته باشي كه به آن عشق بورزي معلوم است كه تنگ نظر مي شوي. در واقع عشق از زندان هم كوچك تر مي شود.

 

اگر داستان را نخوانده اي از اينجا به بعد را نخوان. آخر ِ داستان را لو داده ام!

 

و در آخرين نامه تلاش مي كند كارش را با عشق يكسره كند: «مايوسم، مچاله شدم، نابود شدم، همش به خاطر عشق تواه. همش به خاطر عشقيه كه خودش زندونه.» هر چند كه كار خودش يكسره مي شود: «منو آوردن بخش مراقبت هاي ويژه. جايي كه زندوني هاي رواني و ديوونه رو ميارن. اين جا مدام خوابم. قرص آرام بخش مي خورم و مي خوابم. خوابم هم كه خواب نيست. خواب مي بينم تو رو با چاقو شقه شقه مي كنم، بعد هر شقه ات مي شه يه عروس خوشگل و دوست داشتني. ديشب يكي از دكترها رو زدم. تا امروز ظهر دست و پام رو به تخت بسته بودن. باور كن مي كشمت. حتماً مي كشمت عشق من ...»

داستان كه تمام شود، اگر از عشق بي بهره باشي با افتخار سرت را بالا مي گيري كه چه خوب كه دم به تله نداده اي. اگر هم كه دُم ِ را به تله واگذار كرده باشي، احتمالاً بدجوري توي فكر فرو مي روي. به گمانم يك نويسنده چيزي بيشتر از اين هم نمي خواهد! دل خواننده اي را خوش كند يا وادارش كند به تفكر.

 

وقتي عشق بميرد

معرفي اثر جديد محمدهاشم اكبرياني

 

نويسنده: احمد پوراميني  به نقل از روزنامه اعتماد 2/8/90

                                                    

«آرامبخش مي خواهم» دومين مجموعه داستان و سومين اثر داستاني محمدهاشم اكبرياني است كه پيش تر مجموعه «كاش به كوچه نمي رسيدم»، 88 و رمان «بايد بروم»، 89 را از سوي نشر چشمه منتشر كرده بود. كم توجهي يا عدم تمايل نويسنده به جريان ها و شيوه هاي مرسوم داستان نويسي، نخستين چيزي است كه در برخورد با آثار وي مي بينيم كه اين امر طبعا هر نويسنده يي را به سوي خلق آثاري متفاوت خواه قوي يا ضعيف رهنمون

ادامه نوشته

از تو سخن از به آرامی 

نگاهی به مجموعه داستان «آرامبخش می­خواهم» نوشته­ی محمدهاشم اکبریانی 

* بهاءالدین مرشدی

 بخشي از اين مقاله در روزنامه شرق به چاپ رسيد كه متن كامل آن در اين صفحه مي‌آيد

 

«آرامبخش می­خواهم» نام مجموعه داستانی است که تازگی­ها نشر افکار آن را منتشر کرده؛ مجموعه داستانی که زیر عنوان «قصه ­ی نو» منتشر می­شود و کتاب محمدهاشم اکبریانی هفتمین کتاب از این سری کتاب­هاست.

چندی پیش داشتم روزنامه می­خواندم. اسدالله امرایی نوشته بود اگر این روزها به داروخانه رفتید و آرامبخش خواستید تعجب نکنید اگر متصدی داروخانه کتاب محمدهاشم اکبریانی را به شما بدهد؟

این کتاب چه ویژگی­ای دارد که اسدالله امرایی آن را این­گونه توصیف می­کند؟ چه چیزی در این کتاب جریان دارد؟

من هم در این نوشته سعی در هم­صدا شدن با اسدالله امرایی دارم. و این کتاب را از روزي كه 


ادامه نوشته

           نگاهی گذرا به مجموعه داستان «آرام بخش می خواهم»                     نوشته محمد هاشم اکبریانی
برگرفته از صفحه «انجمن دوستداران كتاب» در فيس‌بوك (http://www.facebook.com/A.D.Ketab)
این کتاب شامل مجموعه داستان هایی ست با ساختاری اکثرا ساده و روایتگر زندگی امروز،که گاهی با چاشنی طنز ملایم هم آمیخته می شود، نویسنده در این کتاب به موضوعاتی پرداخته که گاه از شدت نزدیکی به چشم نمی آیند و اگر به معنای نهفته در داستان دست پیدا کنی درست مثل این است که پس از کلی جستجو عینکت را یافته باشی آن هم درست نوک بینی ات! ا...لبته در بعضی از داستان ها توضیحات زیاده از حد به لذت کشف لایه های پنهان توسط خواننده لطمه زده است مثل داستان باید ازدواج کنم.زن ها در این مجموعه داستان به جز داستان بدل اغلب حضوری غیر فعال و باری به هر جهت دارند و به تنهایی منشا اتر نیستند

به نظر من بهترین داستان مجموعه ، «آرام بخش می خواهم» است (نام كتاب هم از همين داستات گرفته شده است) که به صورت نامه هایی از یک زندانی به زنی که دوستش دارد نوشته می شود .مرد در خلال نامه ها به مقایسه ی زندان و عشق می پردازد و این نظریه را مطرح می کند که زندان هم مانند عشق انسان را محدود و ناگزیر به پذیرش مسائلی خاص می کند که شاید در شرایط عادی کسی به آن تن در ندهد.نویسنده بر این عقیده است که با قرار گرفتن در موقعیت های متفاوت ،کم کم فکر و خواست ما از اراده ی خودمان خارج و دنباله رو شرایط ایجاد شده می گردد.به این عبارت های برگرفته از کتاب توجه کنید:_من هم دوست نداشتم تو از پسر ی دیگر بگویی و تمجید کنی ،می بینی عشق چقدر انسان را محدود می کند؟در عشق رؤیایت ،فکرت ،خیالت ،خنده ات ،گریه ات و همه چیزت می شود معشوق.در واقع عشق از زندان هم کوچکتر می شود .در زندان حد اقل رؤیایت را می توانی به بیرون از زندان ببری،فکرت را می توانی از در زندان خارج کنی ولی در عشق ،در همه ی این ها به سوی بیرون بسته است.رابطه ات با دیگران فقط فیزیکی است و در واقع هیچ معنایی ندارد،فقط یک رابطه یعنی عشق برایت می ماند که مدام در آن می چرخی و دور می زنی.الان به این جمله که بارهاتو به من و من به تو گفته ام خنده ام می گیرد،همیشه می گفتیم حاضریم دنیا را بدهیم ولی عشقمان را نه .ما متوجه نبودیم که قبلا دنیا را از دست داده بودیم .آدم عاشق به محض آن که عاشق می شود دنیا رااز دست می دهد ،بی دنیا می شود و محدود به همان عشق .زندانی هم در همان سالن محدود می شود بی دنیا

این داستان که طی هفت نامه روایت می شود و در ضمن تامل بر شرایط زندان ،تاثیر روحی روانی آن بر زندانی برجسته شده و در نتیجه ی این مقایسه ها ذهن راوی مغلوب یکسو نگری شده و به کلی منکر عشق می گردد .عشقی که بر خلاف تصور او هنوز روحش را در چنگ خود دارد و مرد نومیدانه برای رهایی خود تلاش می کند

_باور کن می کشمت. حتما می کشمت عشق من !یعنی اگه تو رو بکشم عشق تموم می شه؟چقدر همه چیز سخت و عذاب آور شده مطمئنم تموم نمی شه،عشق با تموم شدن تو تموم نمی شه .گفتم که عشق محکومیتیه که باید دوره اش تموم شه . درست مثل زندون.لعنت به عشق ،لعنت به زندون لعنت به تو عزیز خوب من


حافظي كه متعصب است

محمدهاشم اكبرياني (منتشر شده در ماهنامه تجربه)

حافظ قبل از هر چيز يك شاعر بوده و شعر ويژگي‌هاي خاصي دارد كه مهم‌ترين آن‌ها روشي است كه شاعر در بيان مفاهيم مورد نظر خود به كار مي‌گيرد. ذات و ماهيت شعر، و به ويژه شعر شاعراني چون حافظ، چندان بر استدلال، تفسير و تبيين استوار نيست و بيشتر به بيان يك مفهوم يا ايده اشاره دارد و به صدور حكم مي‌پردازد. گرچه يك شاعر از باور و عقيده خاصي برخوردار است اما در شعر خود، صرفا به بيان و توضيح آن اكتفا مي‌كند و به اثبات اين عقيده و استدلال درستي آن نمي‌پردازد و به بحث نمي‌نشيند. اين به آن معنا نيست كه در شعر شاهد انديشه نباشيم. چه بسا شعرهايي كه مملو از انديشه است اما نكته اين‌جاست كه اين انديشه، آن‌چنان‌كه در فلسفه و جامعه‌شناسي و تاريخ و... مشاهده مي‌شود، با نظريه‌پردازي و تفسير و تحليل همراه نبوده و فقط بيان مي‌شود. اين اولين موضوع مهمي است كه جامعه امروز ما بايد به آن توجه داشته باشد. جامعه امروز، و حتي ديروز ما، به انديشيدن نياز دارد و داشت. در قرن‌هاي متمادي‌اي كه آمدند و رفتند ما بسيار كم انديشيديم و بسيار كم به فلسفه و ديگر علوم انساني پرداختيم اما در عوض به جاي كنكاش در جهان و انسان و جامعه، آن‌ها را بيشتر به نظم كشيديم و به شعر درآورديم. ما فارابي و غزالي و طوسي كم داشتيم و حافظ و سعدي و مولوي و... فراوان. اگر ما همپاي شعرمان، كه بسيار غني است، متفكر و انديشمند داشتيم امروزه شرايطي ديگر بر ما حاكم بود. صد البته اين امر نيز به معناي كمبود يا نبود انسان‌هايي كه اهل انديشه باشند نيست. به نظر مي‌آيد كه بيشتر شرايط سياسي، فرهنگي و حاكميت مريدبازي و تقليد بوده است كه امكان و اجازه انديشيدن را گرفته بود. پس در گام اول بايد گفت انسان ايراني در دنياي امروز گرچه به شعر هم نياز دارد اما بسيار بيشتر از آن به انديشيدن و تفكر و استدلال نيازمند است. ضروري است بر اين امر واقف باشيم كه شعر فقط تا مرحله و جايي خاص پاسخگوي نياز ماست نه آن‌كه حتي در مقام انديشه و تفكر هم بنشيند و جايي براي آن‌ها نگذارد و يا جايشان را تنگ كند.

اما در مورد شعر حافظ. شعر خواجه شيراز در دو حوزه بسيار پررنگ است؛ اول نقد ديگران و دوم بيان ديدگاه خود. او را مي‌توان از معدود شاعراني معرفي كرد كه به شكلي گسترده به نقد «گروه‌ها، اقشار و مفاهيم مختلف» پرداخته است. شاعران ديگر يا اصولا به نقد ديگران توجهي نداشته و صرفا به اثبات يا توضيح وضع خود مي‌پرداختند و يا بسيار كمرنگ «نقد» را مورد نظر قرار مي‌دادند. كم است يا نيست شاعري چون حافظ كه اقشاري را در كه در كنار او و در جامعه‌اش زندگي مي‌كنند چنين بي‌رحمانه نقد كند. او گروه‌هاي بسياري چون «صوفي»، «عالِم»، «زاهد»، «عاقل»، «واعظ»، «محتسب»، «متشرع»، «مشايخ»، «مفتي» و نهادهاي تثبيت شده‌اي چون «مدرسه»، «مسجد»، «مكتب» را به نقد مي‌كشد و به همان ميزان، منتقد مفاهيمي چون «عقل» و «دانش» نيز هست.

در كنار نقد، حافظ به بيان ديدگاه خود نيز در خصوص انسان ايده‌آل و شرايط مطلوب همت فراواني به كار گرفته است. بنابراين اگر قرار است به تعيين جايگاه حافظ در جهان امروز بنشينيم جا دارد در اين دو حوزه، كه محور اصلي شعرهاي اوست، متمركز شويم.

همان‌گونه كه گفته شد حافظ از معدود شاعران و شايد تنها شاعري باشد كه در اين حد و اندازه جسارت به خرج داده و به نقد مي‌پردازد. اين «جسارت» و «شجاعت» حافظ در نقد، امري است كه تاريخ ما و به ويژه ايراني امروز سخت به آن نياز داشته و دارد. در وادي فرهنگ و انديشه ايراني معمولا جسارت نقد كمتر ديده شده است و به همين دليل انديشه‌ها كمتر مورد بحث قرار گرفته‌اند. اما حافظ به صورتي باورنكردني نقد ديگران را وجه همت خود قرار مي‌دهد. روش حافظ در نقد و بيان ديدگاه خود، حُكمي است. او حكم مي‌دهد و از آن‌جا كه فيلسوف و عالم نيست به تحليل نمي‌پردازد. گرچه او براي نقد ديگران، استدلال‌هايي را طرح مي‌كند اما اين استدلال‌ها به هيچ‌روي جنبه تحليلي ندارد. نكته مهم‌تر اين‌كه وقتي حافظ در نقد، احكامش را صادر مي‌كند اين احكام جنبه «نفي» مي‌گيرد؛ آن‌هم نفي كامل كه جايي براي پذيرش حتي بخشي از آرا نظرات ديگران باقي نمي‌گذارد. اين همان نقطه‌اي است كه بايد نقد امروز را از نقدي كه حافظ انجام مي‌دهد جدا كرد. او هيچ‌گاه فرد يا گروهي را كه به نقد مي‌كشد به رسميت نمي‌شناسد و او را كاملا كنار مي‌گذارد. در نقد عاقلان و عقل او به اين استدلال بسنده مي‌كند كه عقل و عاقل راهي به حقيقت ندارند و بنابراين نمي‌توانند براي رسيدن انسان به وضع مطلوب، دستگير او باشند. از نظر خواجه شيراز عقل، روش و بستري نيست كه آدمي را به حقيقت برساند. او در نقد عقل به استدلال‌هايي از اين دست اكتفا مي‌كند كه «بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق/ مفتي عقل درين مساله لايعقل بود» يا «در كارخانه‌يي كه ره عقل و فضل نيست/ وهمِ ضعيفْ‌راي فضولي چرا كند». با چنين مقدمه‌اي او عقل را كه مانع عشق و راه دل است كاملا نفي مي‌كند: «ما را به منع عقل مترسان و مي بيار/ كان شحنه در ولايت ما هيچ‌كاره نيست» يا «وراي طاعت ديوانگان ز ما مطلب/ كه شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست».

به اين ترتيب حافظ با استدلالي گذرا (كه البته اين‌نوع استدلال با هويت و ماهيت شعر گره خورده است)، به نفي كامل و مطلق عقل و عاقل مي‌رسد. اين نفي كامل و به عبارتي تندروي در نقد، شامل حال ديگران نيز مي‌شود. وقتي حافظ از «زاهد»، «مفتي»، «صوفي»، «واعظ» و... مي‌گويد آن‌ها را يكسره يا رياكار مي‌داند يا مغرور يا... «صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد/ بنياد مكر با فلك حقه‌باز كرد»، «زاهد غرور داشت سلامت نبُرد راه»، «صوفي شهر بين كه چون لقمه شبهه مي‌خورد/ پارْدُمش دراز باد آن حَيَوانِ خوش‌علف»، «واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي‌كنند/ چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند».

حافظ بر اساس چنين توضيحي كه نقش استدلال را بازي مي‌كند با همان نگاه سلبي خود حكم به نفي آن‌ها مي‌دهد: «حافظ اين خرقه پشمينه بينداز كه ما/ از پي قافله با آتش آه آمده‌ايم»، «حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ/ اگر چه صنعت بسيار در عبادت كرد»

به اين ترتيب حافظ در نقد به نفي مي‌رسد و هيچ ويژگي مثبتي در اين گروه‌ها نمي‌بيند. او با نگاهي نسبي‌گرا سراغ نقد نمي‌رود. همان‌گونه كه گفته شد در اين‌جاست كه جامعه بايد راه خود را از حافظ جدا كند. انسان امروز بايد جسارت نقد را از حافظ بياموزد اما شكل و روش اين نقد را رد كند. نفيِ اين‌گونه كه حافظ در بسياري از شعرهايش بر آن اصرار مي‌ورزد نه تنها براي جامعه امروز حرفي براي گفتن ندارد بلكه راه را بر آزادي انديشه و تفكر مي‌بندد. طبيعتا عاقل و صوفي و زاهد و واعظ و... نمي‌توانند آن‌چنان‌كه حافظ مي‌بيند جايگاهي مطلقا منفي داشته باشند. اگر قرار باشد امروزه هر فرد يا گروهي، ديگراني را كه مانند او نمي‌انديشند و فكر نمي‌كنند كاملا گمراه معرفي و آن‌ها را مطلقا نفي كند و نگاهي نسبي‌گرا به موضع فكري آن‌ها نداشته باشد طبيعي است كه رسيدن به شرايط مطلوب امكان‌ناپذير مي‌شود. انسان ايراني در شرايطي كه در آن به سر مي‌بريم، و متاسفانه ده‌ها سال است تداوم دارد، نيازمند بينشي است كه بتواند بر اساس آن مخالفان و يا همان ديگران را به رسميت بشناسد و براي آن‌ها جايي در تفكر و انديشه جامعه قائل باشد. اما چنين نگاهي در شعرهاي حافظ ديده نمي‌شود. او به شكل‌ها و بهانه‌هاي مختلف، ديگران را به سئوال مي‌كشاند و با تندترين عبارات جايگاه آن‌ها را لگدمال مي‌كند. عجيب آن‌جاست كه گرچه او ديگران را به تندي نقد و نفي مي‌كند اما به هنگامي كه ديگران او را ملامت مي‌كنند رو به شكايت و گله مي‌آورد كه: «عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه‌سرشت/ كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت// من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش/ هر كسي آن دِرَوَد عاقبتِ كار كه كِشت»!

اما در ميان همه گروه‌ها و پديده‌هايي كه حافظ به آن‌ها حمله مي‌كند «عقل» و «دانش» را بايد متمايز كرد. اگر ديگراني چون زاهد، صوفي، واعظ و... رياكارند و مغرور و گمراه، عقل و دانش عامل گمراهي هستند. به عبارت ديگر اگر اشخاص و گروه‌ها معلولند عقل و دانش علتند. در باور حافظ مسلم است كه عقل و دانش، راهنمايي براي رسيدن به حقيقت و آن‌چه انسان لازم دارد نيستند: «اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي/ ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست». روشي كه در باور حافظ انسان را به حقيقت مي‌رساند مبتني بر دريافت‌هاي قلبي و شهودي است. در اين جا نيز مرز ميان ديدگاه حافظ با جهان و انسان امروز مشخص مي‌شود. اول آن‌كه انسان امروز انساني نيست كه با گريز از عقل و دانش وصرفا با روش‌هاي شهودي بتواند به حقيقت برسد. جهان امروز به گونه‌اي رقم خورده كه انسان، حتي در روابط شخصي و خصوصي‌اش با دنياي پيرامون، نيازمند به كار گرفتن عقل و دانش است. دوم آن‌كه مبنا قرار دادن روش شهودي و قلبي به عنوان تنها روش براي رسيدن به حقيقت در بسياري موارد فرد را دچار تعصبي كور و خشن مي‌كند چرا كه در نظر او حقيقت فقط در اختيار اوست و ديگران به آن دست نيافته‌اند؛ امري كه در مورد خود حافظ نيز مصداق پيدا كرده است. چنين تعصبي كه حاصل روشِ صرفا قلبي است با جهان امروز سنخيتي ندارد. تكيه بر دريافت شهودي معمولا راه به خودرايي مي‌برد چرا كه فرد، ايمانش را راستين و كاملا درست پنداشته و خود را از ديگران متمايز مي‌كند.  وقتي حافظ از دريافت‌هاي خود مي‌گويد چنين خودرايي و تعصب كاملا در اشعارش هويداست: «هر آن كس كه درين حلقه نيست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد» اين تعصب زماني آشكارتر مي‌شود كه حافظ از پيرمغان يا پيرخرابات مي‌گويد كه از نظر او نمونه يك انسان كامل و مطلوب است: «بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند/ پير ما هر چه كند عين ولايت باشد». اين نوع نگاه مطلق‌انگارانه و تمركزگرا (كه همه خوبي‌ها را در يك فرد خلاصه مي‌كند و قدرت هدايت ديگران را به او مي‌سپارد) بازتاب همان روش شهودي است. گرچه حافظ در شعرهايي اندك به منتقدان خود مي‌گويد كه جا دارد هر كس راه خود را برود و در عقايدش آزاد باشد اما طبيعي است كه نگاه شهودي او به جهان، عملا او را به سوي تعصب مي‌كشاند. اين تعصب در تعريف و تمجيد از ديگران نيز به چشم مي‌خورد. حافظ به همان ميزان كه در نقد گروه‌ها و اقشاري چون صوفي، زاهد و... تند مي‌رود در قبول و تمجيد رندان تعصب به خرج مي‌دهد. در زمانه او «رندان» گروهي اجتماعي را شامل مي‌شدند كه با خصوصياتي خاص به زندگي مشغول بودند. اين قشر با آن‌كه يكرنگ و به‌دور از ريا و چند رنگي بودند اما در عين حال كاركردهايي داشتند كه حافظ از آن‌ها به راحتي چشم مي‌پوشد. در واقع حافظ تنها به يكرنگي آن‌ها توجه دارد و بر آن اصرار مي‌ورزد اما به دليل تعصبي كه نسبت به آن‌ها دارد نمي‌تواند و يا نمي‌خواهد ببيند كه همين گروه گاه چنان آلت دست حاكمان مي‌شدند كه قتل‌ها و كشتارها به دست آن‌ها انجام مي‌گرفت. حافظ به دليل همان تعصبي كه دارد نمي‌بيند كه همين رندانِ بي‌ريا چگونه عمله حكومت‌ها مي‌شدند و به دستور حاكمان سر از تن مخالفان جدا مي‌كردند و تقديم دستوردهندگان مي‌كردند. رندان در دوره حافظ چنين رفتارهايي نيز داشتند اما چگونه است كه حافظ ريا و حقه‌بازي صوفي و زاهد و واعظ را مي‌بيند اما نقش رندان را در سر به نيست‌كردن مخالفان و رشوه‌خواري آن‌ها از حكومت را نمي‌بيند؟ ممكن است گفته شود مراد حافظ از «رند» معناي عرفاني آن است اما با اين وجود نيز مي‌توان گفت اين گروه نمي‌تواند، آن‌گونه كه در ذهن حافظ است، الگو و نمونه كامل يك انسان عارف باشد. نگاه كاملا بدبينانه حافظ به صوفي و زاهد و... و متقابلا نگرش كاملا مثبت و خوش‌بينانه حافظ به رند، ناشي از همان تعصبي است كه حافظ را گاه از اين سوي بام مي‌اندازد و گاه از آن سوي بام. در اين مورد نيز بايد گفت تعصب حافظ با يافته‌هاي انسان امروز سر سازگاري ندارد. انسان امروز نيازمند آزادانديشي است. اين انسان حتي تا آن‌جا پيش رفته است كه در باره يافته‌هاي عقلي نيز با ديده ترديد مي‌نگرد زيرا در نظر او مطلق كردن يافته‌هاي علم و دانش نيز همان مصيبتي را به همراه مي‌آورد كه مطلق كردن يافته‌هاي شهودي. بر اين اساس بسياري از فلاسفه، جامعه‌شناسان و... برآنند كه يافته‌هاي عقلي و علمي بايد به صورت نسبي پذيرفته شوند نه مطلق. از نظر اين گروه اگر هر گونه يافته‌هاي علمي و عقلي را حقيقت مطلق بدانيم راه به بيراهه برده‌ايم. هابرماس با طرح موضوعي چون «علم و تكنولوژي به مثابه ايدئولوژي» به همين نكته اشاره دارد. از نظر او يافته‌هايي كه حاصل علم و تكنولوژي است نبايد «درستِ مطلق» ارزيابي شود چه در اين صورت علم و تكنولوژي نيز تبديل به ايدئولوژي مي‌شوند كه بر تعصب و انعطاف‌ناپذيري استوار است. (نگاه كنيد به مقاله «علم و تكنولوژي به مثابه ايدئولوژي» نوشته هابرماس، ترجمه حسينعلي نوذري، نشريه فرهنگ توسعه، شماره 5). به اين ترتيب تعصب در نگاه حافظ باعث دور شدن او از بي‌طرفي در قضاوت مي‌شود كه هميشه بر پيكر انديشه ضربه وارد ساخته است.

يكي ديگر از ويژگي‌هاي شعر حافظ كه ايراني امروز بايد از آن ياد بگيرد، نگاه زميني او، همزمان با نگاه آسماني‌اش، به انسان است. نگاه حافظ مانند اكثريت قريب به اتفاق عرفا نيست كه انسان زميني را در تناقض با انسان آسماني مي‌بينند و بر آنند انسان زميني بايد تعلقات و خواسته‌هاي خود را نابود كند تا به انساني عارف و آسماني تبديل شود. از شعر حافظ چنين بر مي‌آيد كه او ميان انسان زميني و انسان آسماني تناقضي نمي‌بيند. گرچه از شعرهاي حافظ برمي‌آيد كه او دوره‌هاي مختلف شعري و فكري را پشت سر گذاشته است كه هريك ويژگي خود را دارد اما از بسياري از شعرهاي او چنين برمي‌آيد كه منظور او از انسان مطلوب همان انسان زميني است. بر اين اساس او از زندگي زميني چشم نمي‌پوشد و آن را از اركان تفكر خود به شمار مي‌آورد. مثلا چگونه مي‌توان از اين بيت خواجه شيراز كه «آن تلخ‌وش كه صوفي ام‌الخبائثش خواند/ اشهي لنا و احلي من قبله العذاري» برداشت كرد كه مراد از «تلخ‌وش» ميِ عرفاني است. كدام صوفي است كه مي عرفاني را ام‌الخبائث بنامد؟ يا در اين بيت كه «گر چنين جلوه كند مُغ‌بچه باده‌فروش/ خاكروب در ميخانه كنم مژگان را» جلوة مغ‌بچه يا همان «پسركي كه در ميخانه خدمت مي‌كند» نمي‌تواند امري عرفاني باشد. يا اين بيت را كه «بده ساقي مي باقي كه در جنت نخواهي يافت/ كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا را» با چه توضيح و تفسيري مي‌توان آسماني قلمداد كرد؟ آب ركناباد و گلگشت مصلا از تفريحگاه‌هاي شيراز بوده‌اند كه عده‌اي براي تفريح به آن‌جا مي‌رفته‌اند. بنابراين وقتي حافظ مي‌گويد چنين جايي زيباست و ناياب، طبيعي است كه منظورش همان نقطه جغرافيايي است نه جغرافيايي در عالم عرفان. يا اين بيت «دي عزيزي گفت حافظ مي خورَد پنهان شراب/ اي عزيزِ من نه عيب آن بِه كه پنهاني بود».

از اين نمونه‌ها در شعر حافظ بسيار ديده مي‌شود كه نشان از توجه او به انسان زميني و پذيرش آن دارد. به همين جهت است كه حافظ در مواردي راه خيام را كه پيش از او مي‌زيسته است طي مي‌كند و به مخاطب خود آرامش و آسايش و لذت بردن از زندگي و دور شدن از غم و اندوه را توصيه مي‌كند: «در عيش نقد كوش كه چون آبخور نمانْد/ آدمْ بِهِشتْ روضة دارالسلام را» و نيز اين شعر كه كاملا خيامي است: «بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني/ خونْ خوري گر طلب روزي ننهاده كني// آخرالامر گِلِ كوزه‌گران خواهي شد/ حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني// گر از آن آدمياني كه بهشتت هوس است/ عيش با آدميي چند پري‌زاده كني».

اين نگاه حافظ به انسان امري لازم براي جامعه امروز است. بايد انسان را آن‌گونه كه هست ديد و پذيرفت نه آن‌گونه كه در عالم ذهن وجود دارد. از نظر حافظ انسان همين است كه وجود دارد و همه خصوصيات او مي‌تواند پذيرفتني باشد. گرچه نبايد فراموش كرد كه از نظر حافظ اين «پذيرش» يك شرط دارد و آن «پاك بودن دل» و رسيدن به معشوق از راه دل است. شايد بتوان گفت اين جمله ساده كه «دل بايد پاك باشد»، بيان انديشه‌ حافظ است در باره انسان. از نظر حافظ دل بايد آسماني باشد و زندگي رندانه كه به دور از ريا، غرور و خودخواهي است و نيز تكيه بر آن‌چه شهود و دل حكم مي‌كند مسير مناسبي براي رسيدن به انسان مطلوب به‌شمار مي‌رود. نگرشي اين‌گونه به انسان كه از يكسو او را همان‌طور كه هست مي‌پذيرد و از سوي ديگر بر اخلاقي بودن او تاكيد دارد مي‌تواند يكي از الگوها براي زندگي امروز باشد. در عين حال، و همان‌گونه كه قبلا ذكر شد، نبايد فراموش كرد كه تاكيد بيش از حد حافظ بر «دل پاك» كه از طريق شهود به دست مي‌آيد و عقل هيچ سهمي در آن ندارد و برعكس مانع آن نيز هست، به خودرايي منجر مي‌شود. پس در اين مورد حافظ را تا آن‌جا مي‌توان پذيرفت كه واقعيت انسان را مي‌پذيرد و دل پاك را هم در كنار اين واقعيت‌ها مورد نظر قرار مي‌دهد اما اين كه اين «دل پاك» تا كجا مي‌تواند مبناي عمل و نيز پذيرش يا نفي ديگران باشد موضوعي است كه راه انسان امروز را از حافظ جدا مي‌كند.