مقاله

 محفل‌گرايي و باندبازي

محمدهاشم اكبرياني (برگرفته از مجله آزما)

«باند‌بازي مي‌كنند»،‌ «فقط از بچه‌هاي خودشان مطلب مي‌زنند»، «اهل محفل‌گرايي‌ هستند و بقيه را بايكوت كرده‌اند»، «به جز تيم خودشان از كس ديگر مطلب چاپ نمي‌كنند» و...

چنين جملاتي سال‌هاست زبان به زبان ميان بسياري از نويسندگان، روزنامه‌نگاران، شاعران، منتقدان و اهل مطبوعات مي‌چرخد و هنوز هم ادامه دارد. اما چگونه مي‌توان به فهم درستي از اين جملات رسيد و به درستي و نادرستي آن پي برد؟ اگر بخواهيم ارزشگذاري كنيم بايد پرسيد «آيا باندبازي و محفل‌گرايي امري ناپسند و غيراخلاقي است؟ يا برعكس امري است لازم و در عين حال اخلاقي.»

در ادامه اين پرسش‌ها سئوال ديگري نيز مطرح مي‌شود: منظور از «باند‌بازي» و «محفل‌گرايي» چيست و چه معنايي از آن‌ها در ذهن افراد نشسته است؟

براي رسيدن به تصويري روشن بايد بحث را از همان روزنامه‌نگاري يا ژورناليسم آغاز كنيم. به‌واقع بايد پرسيد رابطه ژورناليسم و دموكراسي چيست؟ به عبارت ديگر آيا ژورناليسم مبناي دموكراسي است يا دموكراسي مبناي ژورناليسم؟

متاسفانه بسياري از افراد در مورد رابطه اين دو و پاسخ گفتن به اين پرسش دچار اشتباه مي‌شوند. به نظر اين گروه، كه متاسفانه كم هم نيستند، دموكراسي مبناي ژورناليسم است نه ژورناليسم مبنای دموكراسي. درحالي‌ كه اصول دموكراسي (به‌جز زماني‌ كه دولت با بودجه عمومي وارد عرصه ژورناليسم مي‌شود كه البته آن‌هم براي خود حرف‌هاي خاص خودش را دارد) خلاف اين نگاه پايه‌ريزي شده‌اند. بايد گفت ژورناليسم مبناي دموكراسي است نه دموكراسي مبناي ژورناليسم. طبيعي است اين بحث نياز به توضيح بيشتري دارد.

زماني‌ كه مي‌گوييم دموكراسي اساس ژورناليسم است نشريات اعم از روزنامه يا هفته‌نامه يا... را موظف كرده‌ايم علاوه بر طرح نظرات و انديشه‌هاي گردانندگان نشريه، افكار و آرا مخالفان و منتقدان را نيز منتشر نمايند. در اين‌جا هر گروه يا جرياني كه نشريه‌اي راه‌اندازي مي‌كند وظيفه دارد نشريه را تريبون همه گروه‌ها و انديشه‌ها (هر چند مخالف و متضاد انديشه‌هاي خود) نمايد. به عبارت ديگر يك نشريه زبان يك گروه و جريان ادبي نبوده و آرا و نظرات طيف‌هاي مختلفي را منعكس مي‌كند.

در شكل دوم و زماني كه مي‌گوييم ژورناليسم مبناي دموكراسي است جامعه‌اي را مدنظر قرار داده‌ايم كه در آن گروه‌ها و جريانات گوناگون آزادند تا توسط ابزار و رسانه‌اي به نام نشريه، عقايد و نظرات خود (و نه ديگران) را بيان كنند و در همان حال اين حق را نيز براي «غير از خود» قائلند كه حرف‌ها و نظراتشان را در نشريه خويش عنوان كنند. يعني هر نشريه اين حق را دارد كه فقط به طرح انديشه‌هاي خود همت گمارده و جایی برای ديگر نحله‌ها و جريانات قائل نشود‌‌ و در همان حال اين حق را نيز براي ديگران به رسميت بشناسد كه نشريه اختصاصی داشته باشند و از آن طریق صرفا  به طرح ديدگاه‌هاي خود پرداخته و ديگران را به نشريه‌شان راه ندهند.

البته نباید فراموش کرد اگر عده‌اي هم پيدا مي‌شوند كه نشريه‌اي  راه‌اندازي مي‌كنند و در همان حال نظرات طيف‌هاي مختلف را چاپ كرده و انديشه‌هاي متفاوت و متضاد را طرح مي‌كنند، در واقع منش و روش خود را بر اين اساس استوار كرده‌اند كه امري است پسنديده. اما بايد دقت داشت اين روش، ضرورت دموكراسي و اجباري براي همه گروه‌ها و انديشه‌ها و نگاه‌ها و جريانات موجود در جامعه نيست.

گرچه در اين‌جا بحث به ادبيات مربوط مي‌شود اما شايد مثالي از جامعه‌اي كه در آن‌ احزاب سياسي فعالند بتواند موضوع را روشن‌تر كند. به عنوان مثال در كشوري كه حزب كارگر و محافظه‌كار فعالند اين‌گونه نيست كه حزب كارگر نشريه‌اي راه‌اندازي كند و بعد در آن انديشه‌ و ديدگاه‌هاي حزب محافظه‌كار را ارائه دهد. طبيعي است كه حزب محافظه‌كار هم دست به چنين عملي نمي‌زند. اما در همان حال هر دو حزب رقيب، براي ديگري اين حق را قائل است كه نشريه خود را داشته باشد و حرف خود را از طريق آن بيان كند.

اين امر در حوزه ادبيات نيز مصداق دارد. به عنوان مثال نشريه «نيويوركر» بيشتر به ادبيات راست مي‌پردازد و زماني كه نويسنده معروف «آپدايك»، به عنوان يكي از مسئولان اين نشريه، براي اولين بار به رمان «پنين» از «ناباكوف» پرداخت به عنوان يك سنت‌شكن معرفي شد چراكه اين نشريه بيشتر به راست متمايل است و توجه خود را به اين نحله ادبي معطوف كرده‌ است. يا مثلا نشريات «ميشيگان كوآرترلي‌ ريويو» و «لوئيزيانا ريتريچر» كه هر دو ادبيات چپ را محور مطالب قرار مي‌دهند نشريه خود را در اختيار دستِ راستي‌ها نمي‌گذارند. در مقابل نشرياتي چون «آمريكن ريويو» و «آتلانتيك مانثلي» كه در اختيار محافظه‌كاران و دست‌ِ راستي‌ها هستند و به ادبيات راست و محافظه‌كار گرایش دارند به ادبيات چپ توجه ندارند.  علاوه‌براين نشرياتي نيز هستند كه بيشتر به مثلا ادبيات مدرن يا پست‌مدرن يا كلاسيك اشاره دارند. به عنوان مثال در حالي‌كه نشريه‌اي چون «بوك ريويو» ادبيات مدرن و پست‌مدرن را مدنظر قرار مي‌دهد نشريه ديگري مانند «آمريكن تيل» ادبيات كلاسيك را پوشش مي‌دهد. به اين ترتيب مشخص مي‌شود كه اين نشريات بنا به خط‌مشي و طرز تفكر گردانندگان آن وجه خاصي از ادبيات را محور فعاليت خود قرار داده و به ديگر جريانات توجه چنداني نداشته و به نقد آن‌ها مي‌نشينند. اما نكته مهم اين‌جاست كه اين نشريات مانع از كار يكديگر نشده و فعاليت ديگران را حق آن‌ها مي‌دانند.

حال مي‌توان به‌راحتي دريافت كه هر جريان و گروه ادبي اين حق را دارد كه در نشريه خود فقط از شخصيت‌ها، كتاب‌ها، داستان‌ها، شعرها و انديشه‌هايي بنويسد كه همسو با اوست. چه دليلي دارد گروهي كه هزينه‌هاي اقتصادي و حتي سياسي نشريه را خود مي‌پردازد تمام يا بخشي از نشريه را در اختيار گروه‌ها و كساني قرار دهد كه با گردانندگان نشريه همسو نيستند؟ طبيعي است هر كس وابسته به گروه يا جريان ادبي خاصي باشد و براين‌اساس زماني كه فرصت و زمينه‌اي براي فعاليت مطبوعاتي به‌دست آورد اين فرصت را در اختيار همان گروه يا جريان ادبي قرار دهد. آن‌چه مذموم و غيرقابل قبول است مانع شدن يا تخريب فعاليت ديگران است. اگر كسي صاحب نشريه‌ يا قدرتي شود و از امكان فراهم‌آمده، براي محدود ساختن فعاليت جريانات ديگر و مخالفان خود بهره ببرد اين‌جاست كه بايد به شديدترين وجهي مورد انتقاد و اعتراض قرار گيرد در غير اين‌صورت افراد و گروه‌ها آزادند در نشريه خود آن‌گونه كه مي‌خواهند به طرح آرا و انديشه‌هاي ادبي  بپردازند.

به اين ترتيب و با اين تعريف، وجود «باندبازي»، «محفل‌گرايي» و «رفيق‌بازي» نه تنها قابل قبول كه حتي مورد تقدير است. به نظر مي‌آيد كساني به اين‌گونه باندبازي و محفل‌گرايي خرده گرفته و يا به شدت به آن مي‌تازند كه خود توانايي تشكيل جريان ادبي يا باند يا محفل را نداشته و از سر ضعف، قادر به راه‌اندازي يك نشريه نيستند. قبول كه در جامعه‌اي چون ايران راه‌اندازي يك نشريه كار سختي است اما ناممكن نيست. همه آناني كه هم‌اكنون نشريه ادبي (البته خصوصي و نه دولتي) تاسيس كرد‌ه‌اند در همين شرايط سخت كار مي‌كنند و فعاليت دارند. چه‌ بهتر آناني كه ندارند نيز در پي آن باشند تا نشريه‌اي راه‌اندازي كنند و نظرات خود و باند يا محفلشان را به جامعه ارائه دهند. همين نكته يكي از دستاوردهاي بزرگ باندبازي و محفل‌گرايي است. اگر هر باند و گروه و محفلي به دنبال تاسيس يك نشريه يا راه‌اندازي يك سايت يا برگزاري مراسم و نشست‌هاي ادبي باشد ترديد نبايد داشت كه وضع ادبيات ما به مراتب بهتر از اين خواهد شد. باز هم تاكيد مي‌شود كه بايد پذيرفت در شرايط كنوني راه‌اندازي يك نشريه يا سايت ادبي هزينه‌هاي مالي و سياسي خود را دارد و به راحتي امكان‌پذير نيست اما اين نيز درست نيست از باند و محفل و گروه و جرياني كه با همه اين مشكلات و هزينه‌ها و با پذيرش ريسك‌هاي فراوان دست به انتشار يك نشريه يا تاسيس يك سايت مي‌زند انتظار داشت فرصت خود را به‌راحتي در اختيار ديگران قرار داده و تريبوني براي مخالفان و منتقدان خود شود. به نظر مي‌رسد آن‌ها كه از سرضعف و ناتواني قادر به انتشار يك نشريه و حتي راه‌اندازي يك سايت ادبي نيستند بيشتر طلبكارند و بيشتر بر كوس نفي باندبازي و محفل‌گرايي مي‌كوبند. بايد پرسيد چرا اين افراد كه مدام گله مي‌كنند و گاه به توهين و افترا رو مي‌آورند خود دست به كار نمي‌شوند تا بتوانند امكاني براي طرح حرف‌ها و انديشه‌هاي خود فراهم آورند؟ چرا هميشه منتظرند ديگران سفره‌اي بيندازند و آن‌ها پاي سفره ديگران بنشينند و از نعمت رايگان آن بهره‌مند شوند؟ چندي پيش يكي ازهمين افراد ايراد گرفته بود كه «فلان سايت ادبي اعلام كرده آثار منتشر شده در حوزه ادبيات داستاني را به راي گذاشته و آثار منتخب را معرفي مي‌كند» سپس همين فرد اظهارنظر كرده بود كه «آثاري كه انتخاب شده‌اند همگي از يك طيف خاص هستند و معلوم است باندبازي شده»

بايد به ايشان گفت «اولا اين‌كه آيا واقعا باندبازي شده يا نه، امري است نامعلوم. اما گيريم كه كتاب‌ها به نوعي انتخاب شده باشند كه باندبازي شده باشد آيا فرد محترم مي‌داند همان كسي كه سايت را راه انداخته چند سال و با چه جان‌كندني سايتش را سرپا نگه‌داشته و با چه مشكلات مالي و سياسي و... كار را به اين‌جا رسانده؟» و در نهايت بايد گفت «آن‌ها كه مي‌گويند بانيان و گردانندگان سايت باندبازي كرده‌اند مي‌توانند خودشان سايتي راه‌اندازي كنند و وقتي سايتشان به اين درجه از اعتبار و آبرو رسيد برنامه انتخاب كتاب‌هاي برگزيده را اجرا كنند تا كتاب‌هايي كه به باند و گروهشان اختصاص دارد انتخاب و معرفي شوند.»

كساني كه به مطالب نشريات و نوع انتخاب كتاب‌هاي ادبي ايراد مي‌گيرند و مدام نق مي‌زنند كه باندبازي و محفل‌گرايي شده شايد نمي‌دانند كه حتي در جوايز بزرگي چون نوبل يا پوليتزر يا... هم طرز تفكر و نگاه خاصي غالب است و انديشه و نظر داوران است كه در نوع انتخاب موثر است. مگر مي‌شود يك داور و يا گردانندگان يك نشريه خود فاقد هرگونه نظر و بينش باشند و انتخابشان فارغ از اين بينش باشد؟ وقتي چنين است در انتخاب آثار برتر و مطالب يك نشريه نيز همين بينش و طرز تفكر وارد عمل شده و تاثير خود را برجاي مي‌گذارد.

با همه اين‌ها بايد تكرار كرد كه يك باند گرچه مختار است از نشريه و هر فرصتي كه به دست مي‌آورد همسو با نظرات خود استفاده كرده و به نقد ديگران بپردازد اما اين به آن معنا نيست كه در اين راه به حذف ديگران بينديشد و مانعي سرراه فعاليت ديگران باشد.

موضوع ديگري كه در جوامعي چون ايران وجود دارد رانت‌خواري است. متاسفانه اين امر از رقابت واقعي و هم‌وزن جريانات مختلف ادبي جلوگيري به‌عمل مي‌آورد. اين‌كه گروه يا جرياني با وصل شدن به نهادهاي دولتي و بهره‌گيري از آن، فرصت‌هاي بزرگي براي فعاليت به‌دست آورده و براي خود امكانات بزرگي فراهم آورد امري نيست كه در چارچوب نظرات اين نوشتار بگنجد. اگر قبل از اين گفته شد كه هر باند و محفلي مي‌تواند آزادانه بنويسد و نظرات خود را بيان كند منوط به آن است كه از رانت‌هاي دولتي بهره نبرد. اگر چنين وضعي پيش آيد، كه متاسفانه در موارد زيادي پيش مي‌آيد، طبيعي است  اين امر نمي‌تواند مورد قبول این نوشته قرار گيرد.

  نكته ديگري كه مطرح مي‌شود بي‌ارتباط به همين موضوع نيست. بايد دقت داشت نشريات دولتي كه با استفاده از بودجه عمومي راه‌اندازي مي‌شوند جايگاه ديگري دارند و به نوع ديگري بايد در باره آن‌ها سخن راند. نمي‌توان گفت اين نشريات نيز بسان نشريات خصوصي از اين حق برخوردارند كه صرفا طرح نظرات باند، گروه و جريان خود را مدنظر قرار دهند. آن‌ها از آن‌جا كه با بودجه عمومي، كه متعلق به همگان است، راه‌اندازي شده و ادامه حيات مي‌دهند لذا بايد نگاهي همسان به همه گروه‌ها و باندها و محفل‌ها داشته‌ باشند. گرچه اين سخن بيشتر ماهيت نظري دارد و نمي‌تواند در عالم عمل به‌طور كامل جنبه اجرايي و عملي به خود بگيرد اما اين انتظار هست كه نشريات و رسانه‌هاي دولتي در هر حوزه‌اي از جمله ادبيات، نگاهي همه‌سونگر داشته باشند. متاسفانه در جامعه ما به دليل ماهيت دولت‌ها اين امر بسيار نادر است. دليل آن نيز همان‌گونه كه گفته شد به ماهيت دولت در ايران بازمي‌گردد. دولت‌ها در ايران به دليل دراختيارداشتن بخش اعظم قدرت اقتصادي سعي در گسترش قدرت خود به همه حوزه‌ها از جمله هنر و ادبيات دارند. بنابراين زماني كه نشريه‌اي ادبي تاسيس مي‌كنند قبل از هرچيز نيروها و افرادي را به خدمت مي‌گيرند كه همسو با نظر دولت بوده و خواسته‌هاي دولتمردان را برآورده كند. اين نشريات كه به دليل تامين هزينه‌هايشان از بودجه عمومي، بايد در خدمت همه گروه‌ها باشند و نظر همه را منعكس كنند صرفا نظر و ديدگاه نزديكان به دولت را طرح مي‌كنند. نكته ديگر آن است كه نشريات وابسته به دولت‌ بسيار بسته عمل كرده و محدود به شخصيت‌ها و كتاب‌ها و نوشته‌هاي اندكي مي‌شوند، دليل اين امر نيز مشخص است؛‌ دولت‌ها خود معمولا انديشه‌هاي بسته و محدودنگر دارند. اين در حالي است كه در نشريات بخش خصوصي، به سبب فضاي كم‌وبيش باز حاكم بر اين بخش، با اين‌كه هر گروه آزاد است فقط نظرات خود را بيان كند اما شخصيت‌ها و انديشه‌هاي بيشتر و متنوع‌تري پا به عرصه مي‌گذارند.

در مورد عملكرد نشريات دولتي بايد گفت موضوع به همين‌جا كه افراد، كتب و شخصيت‌هاي اندكي در آن‌ها مطرح مي‌شوند ختم نمي‌شود. همان‌گونه كه گفته شد دولت در كشوري مانند كشور ما به دليل قدرت فراواني كه دارد سعي مي‌كند قدرت خويش را به حوزه‌هاي مختلف تسري دهد لذا از آ‌ن‌جا كه جاري ساختن و اعمال اين قدرت بستگي به حذف ديگران و باز شدن راه دارد پس لازم مي‌آيد منتقدان و كساني كه به نقد عملكرد دولت نشسته‌اند نباشند تا مسير اعمال قدرت هموار شود. از اين‌جاست كه برخي نشريات دولتي نه تنها صرفا به طرح ديدگاه‌هاي خود پرداخته و برخلاف وظيفه‌اي كه دارند به «غير از خود» جايي براي اظهارنظر نمي‌دهند بلكه در پي حذف ديگران و منتقدان برآمده و سعي مي‌كنند منتقدان و ديگران را از صحنه به‌در كند.

اگر اين رويه دولتي و نيز رانت‌خواري وجود نداشته باشد (كه البته واقع‌بيني حكم مي‌كند بگوييم اگر اين‌ دو به حداقل ممكن برسد) آن‌گاه مي‌توان گفت باندبازي و محفل‌گرايي (با تعريف و تحليلي كه از آن ارائه شد) نه تنها به ادبيات ضربه نمي‌زند بلكه منجر به رقابت و به دنبال آن، شكوفايي و رشد ادبيات نيز خواهد شد.

 

یادادشتی در باره کتاب باید بروم

نگاهِ راديكالِ نويسنده

علیرضا کیوانی نژاد 

 برگرفته از سایت هزارکتاب (سایت خرید اینترنتی کتاب)

این‌روزها در قحطی داستان خوب و دندان‌گیر، حتا اگر نسیمی بوزد باید آن‌را غنمیت شمرد. این تفكر شامل داستان بلند باید بروم به‌قلم محمد‌هاشم اكبریانی هم می‌شود كه باید آن‌را غنمیت شمرد. داستانی كه باید آن‌را از چند منظر بررسی كرد و البته در این فضای اندك، چنین امری میسر نیست. شاعر دیروز كه امروز در كسوت نویسنده ظاهر شده اولین گام را در عرصه‌ی داستان‌نویسی با مجموعه‌داستان كاش به كوچه نمی‌رسیدم برداشت؛ مجموعه‌ای كه با‌‌وجود تمام كاستی‌های یك‌كار اول، برای نویسنده‌اش كاری قابل دفاع شد و برای خواننده، خوش‌خوان.

اكبریانی گام دوم را با نوشتن یك داستان بلند برداشت. ‌باید بروم‌ شرح حال ساده‌ای‌ست از روی‌دادی كه انگار پایانی ندارد و نویسنده هم دلش می‌خواهد مثل گزارش‌نویسان ممتاز روزنامه‌ها، قضاوت را بر‌عهده‌ی خواننده بگذارد. به‌نظر می‌رسد، نویسنده در این داستان ترجیح داده با پرهیز از به‌كارگرفتن قوالب سنتی در طرح و روایت داستان، كه می‌توانست بیش‌تر او را درگیر فرم كند تا محتوا، قصه‌گوی خوبی باشد تا تئوریسینی متوسط. هرچند كه بعضی منتقدان فضای داستانی این اثر را تا حدودی سوررئال توصیف كرده‌اند اما به‌نظر نمی‌رسد چنین حكمی بر كلیت آن صدق كند و در بعضی بخش‌ها این مساله غیرقابل كتمان است.

آخرین نكته را می‌خواهم اختصاص دهم به بیان نكته‌ای تئوریك درباره‌ی این اثر. دیوید لاج در اثر مهمش با نام هنر داستاننویسی‌ كه با ترجمه روان رضا رضایی، توسط نشر نی، در اختیار مخاطب ایرانی قرار گرفته به لایه‌های گوناگون داستان و روایت اشاره می‌كند. او در بخشی از این كتاب كه به‌تعریف مفهوم تركیب رمانِ تجربی پرداخته می‌نویسد: «اثر داستانی وسیله‌ی قابل اعتمادی برای بررسی صدق و كذب فلان یا بهمان فرضیه در باب جامعه‌شناسی نیست و «تجربه» در ادبیات نیز (مانند هنرهای دیگر) بهتر است نوعی روی‌كرد رادیكال داشته باشد به امر همیشگی آشنایی‌زدایی.» داستان بلند باید بروم به‌خوبی این دیدگاه را اثبات می‌كند و البته این از هوش‌مندی مولف است كه امیدوارم مقطعی نباشد و در آثار بعدی ظرافت‌های بیش‌تری را رخ بنمایاند.

داستان

جهنم

 چرا بايد بهش‌ بگم‌؟ چرا بايد زندگيش‌ رو خراب‌ كنم‌؟ اونم‌ شوهرمه‌. دوسِش‌ دارم‌. چند ساله‌ باهاش‌ زندگي‌ مي‌كنم‌. با هم‌ دعوا كرديم‌، خنديديم‌، حرف‌ زديم‌، خوابيديم‌، خورديم‌، حالا بهش‌ بگم‌ كه‌ چي‌ بشه‌؟ بگم‌ هستيش‌ سياه‌ بشه‌؟ بگم‌ كه‌ زندگيم‌ رو داغون‌ كنه‌؟ چرا بايد همه‌ چي‌ رو هم‌ برا اون‌ نابود كنم‌ هم‌ برا خودم‌؟ الان‌ كه‌ داريم‌ با هم‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌، چرا بايد بگم‌ بچه‌اي‌ كه‌ تو شكم‌ دارم‌ مال‌ اون‌ نيست‌، خب‌ نيست‌ كه‌ نيست‌، بذار نباشه‌. ولي نه،‌ اين‌ جوري‌ نمي‌شه‌. من‌ خيانت‌ كردم‌. خيانته‌ يا نه‌؟ بگو. از خودت‌ بپرس‌. جواب‌ بده‌. خيانت‌ كردي‌ يا نه‌؟ واقعاً نمي‌دونم‌. آخه‌ چرا بايد خيانت‌ كرده‌ باشم‌؟ شوهرمو دوست‌ دارم‌ و اونم‌ دوستم‌ داره‌. حالا چرا بايد بهش بگم‌ بچه‌ مال‌ يكي‌ ديگه‌ست‌ و مالِ تو نيست‌. مگه‌ شوهر يعني‌ اين‌ كه‌ آدم‌ دلش‌ رو بِكَنه‌ بندازه‌ دور؟ شوهر يعني‌ اين‌؟ واقعاً شوهر كردن‌ يعني‌ اين‌؟ پس‌ خيانت‌ نكردي‌. نه‌، اصلاً خيانت‌ نكردي‌. بذار بچه‌ مال‌ كسي‌ باشه‌ كه‌ دوسِش‌ دارم‌ و جونم واسه‌ش در مي‌ياد. بعدشم‌، مگه‌ از شوهرم‌ دو تا بچه‌ ندارم‌. هر دو شونم‌ دوست‌ دارم‌، هر دو شونم‌ برام‌ عزيزن‌. هر دو شونم‌ همه‌ زندگيمن‌. شوهرمم‌ خوبه‌ و برام عزيزه. پس‌ خيانت‌ كردم‌. وقتي‌ شوهرم‌ مرد خوبيه‌ و من‌ با يكي‌ ديگه‌ بودم‌ خيانت‌ كردم‌. مگه‌ خيانت‌ شاخ‌ و دم‌ داره‌؟ خيانت‌ يعني‌ همين‌. خيانت‌ يعني‌ يكي‌ رو دوست‌ داشته‌ باشي‌ ولي‌ با يكي‌ ديگه‌ باشي‌. اما نه‌، اين‌ غلطه‌؛ خيلي‌ هم‌ غلطه‌. آخه‌ كي‌ گفته‌ اين‌ اسمش‌ خيانته‌؟ مگه‌ من‌ بچه‌هام‌ رو دوس‌ ندارم‌؟ مگه‌ من‌ مادرمو دوس‌ ندارم‌؟ مگه‌ من‌ خواهرمو دوس‌ ندارم‌؟ مگه‌ من‌ برادرامو دوس‌ ندارم‌؟ پس‌ حتماً به‌ اونام‌ دارم‌ خيانت‌ مي‌كنم‌، آره‌؟ به‌ اونا خيانت‌ مي‌كنم‌ كه‌ شوهرمو دوس‌ دارم‌ آره‌؟! خيلي‌ خنده‌ داره‌. خيلي‌ مسخره‌س كه‌ آدم‌ اگه‌ دو نفرو دوس‌ داشته‌ باشه‌ به‌ يكيش‌ خيانت‌ كرده‌... اومدم‌. دارم‌ ميام‌. بذار لباسارو بشورم‌. الان‌ ميام‌... خدايا چي‌ كار كنم‌؟ چرا بايد اين‌ جور بشه‌؟ آخه‌ دوسِش‌ دارم‌. دلم‌ مي‌خواد يه‌ بچه‌ هم‌ از اوني‌ كه‌ دوست‌ دارم‌ داشته‌ باشم‌. دلم‌ مي‌خواد به‌ بچه‌م‌ نگاه‌ كنم‌ بگم‌ اين‌ مال‌ مرديه‌ كه‌ دوسش‌ داشتم‌. نه‌ نبايد ناراحت‌ باشم‌. اصلاً نبايد ناراحت‌ باشم‌. يه‌ بچه‌ خوشگل‌ تو شكمم‌ هست‌ كه‌ مال‌ مرديه‌ كه‌ دوسش‌ دارم‌. مال‌ كَسيه‌ كه‌ براش‌ جونم‌ در مياد. پس‌ شوهرم‌ چي‌؟ خيانت‌ نيست‌ در شكمم‌ بچه‌اي‌ باشه‌ كه‌ از شوهرم‌ نيست‌؟ خيانته‌. باور كن‌ خيانته‌. اگه‌ خيانت‌ اين‌ نباشه‌ پس‌ چيه‌؟ تو چه‌ بدبختي‌اي‌ گرفتار شدم‌. يعني‌ برم‌ صاف‌ تو صورت‌ شوهرم‌ وايستم‌ بگم‌ اين‌ بچه‌ مال‌ تو نيست‌؟ نه‌، نه‌. اصلاً امكان‌ نداره‌. مگه‌ مي‌شه‌؟ مگه‌ ممكنه‌ برم‌ وايستم‌ جلوش‌ بگم‌ اين‌ بچه‌ مال‌ تو نيست‌. چي‌ دارم‌ مي‌گم‌ من‌؟ نكنه‌ يه‌ وقت‌ احمق‌ بشي‌.... به خدا دارم لباس مي‌شورم. تمومي‌ نداره‌؛ مال‌ تو هست‌، مال‌ بچه‌ها هست‌، مال‌ خودم‌ هست. يه كم صبر كن اومدم‌... نكنه‌ احمق‌ بشي‌ بري‌ بگي‌. اصلاً چرا بايد بهش‌ بگم‌؟ چرا بايد سقفِ رو سر مونو خراب‌ كنم‌. بذار فكر كنه‌ اين‌ بچه‌ هم‌ مال‌ خودشه‌، مگه‌ چي‌ مي‌شه‌؟ خب‌ شوهرمه‌ كه‌ شوهرمه‌، مگه‌ چه‌ اشكال‌ داره‌ فكر كنه‌ بچه‌ مال‌ خودشه‌؟ نكنه‌ يه‌ وقت‌ خر بشم‌ برم‌ همه‌ چي‌ رو بهش‌ بگم‌. حتي‌ اگه‌ بو ببره‌، چه‌ جهنمي‌ كه‌ درست‌ نمي‌شه‌! شايدم‌ درست‌ نشه‌. بنده‌ خدا كه‌ شوهر بدي‌ نيست‌. شايد چيزي‌ نگفت‌. شايدم‌ گفت‌ «خب‌ دوسش‌ داري‌ كه‌ داري‌، بچه‌ مال‌ اونه‌ كه‌ مال‌ اونه‌، هيچ‌ اشكالي‌ نداره‌.» خيلي‌ خَرَم‌. امكان‌ نداره‌ همچي‌ حرفي‌ بزنه‌. اگه‌ يه‌ جمله‌ بگم‌ همه‌ زندگيم‌ داغون‌ مي‌شه‌. پس‌ چي‌ كار كنم‌؟ پس‌ خيانتي‌ كه‌ كردم‌ چي‌ مي‌شه‌؟ باز گفتم‌ خيانت‌. آخه‌ خيانت‌ چيه‌ كه‌ تو اين‌ مدت‌ افتاده‌ تو دهنم‌ و هي‌ با خودم‌ مي‌گم‌؟ ولي‌ خب‌ خيانته‌ ديگه‌. تا كي‌ مي‌تونم‌ اين‌ جوري‌ زندگي‌ كنم‌؟ تا كي‌ مي‌تونم‌ عذاب‌ بكشم‌. زندگيم‌... اومدم‌. دارم‌ ميام‌. يه‌ كم‌ ديگه‌ صبر كن‌... به‌ خدا دارم‌ مي‌ميرم‌ ديگه‌. نه‌ خواب‌ برام‌ مونده‌، نه‌ مي‌تونم‌ چيزي‌ بخورم‌. بايد برم‌ بچه‌ رو بندازم‌ و سقطش‌ كنم‌. به‌ شوهرم‌ مي‌گم‌ بچه‌ مال‌ توئه‌ ولي‌ همين‌ دو تا كه‌ داريم‌ بسه‌ و مي‌خوام‌ اينو بندازمش‌. ولي‌ نه‌. دوست‌ دارم‌ از مردي كه دوسِِِِِِِِش دارم‌ بچه‌ داشته‌ باشم‌. دوست‌ دارم‌ بچه‌ اونو هم‌ ببينم‌. خدايا ديگه‌ دارم‌ ديوونه‌ مي‌شم‌. همش‌ همين‌ حرفا، همش‌ همين‌ جنگ‌ اعصابا، همش‌ بدبختي‌. چي كار كنم‌ خدايا؟ كاش‌ مي‌شد بخوابم‌ و تو خواب‌ يكي‌ يه‌ راهي‌ بذاره‌ جلو پام‌. كاش‌ همون‌ اولش‌ به‌ خواهرم‌ مي‌گفتم‌. ولي‌ خب‌ مگه‌ اون‌ چه‌ كار مي‌تونه‌ بكنه‌؟ جز اين‌ كه‌ اونم‌ بزنه‌ تو سرم‌ و بگه‌ خيانت‌ كردي‌. حالا خوبه‌ اون‌ فال‌بين‌ گفت‌ مشكلي‌ برات‌ پيش‌ مي‌ياد ولي‌ به‌ خوبي‌ و خوشي‌ حل‌ مي‌شه‌. استخاره‌ هم‌ كه‌ خوب‌ اومد. پس‌ حتماً همه‌ چيز حل‌ مي‌شه‌. انشاالله‌ كه‌ حل‌ مي‌شه‌. ولي‌ نمي‌شه‌. مي‌دوني‌ چند وقته‌ اين‌ جوريه‌؟ اگه‌ حل‌ مي‌شد كه‌ تا حالا شده‌ بود. وقتي‌ خيانت‌ مي‌كنم‌ همين‌ مي‌شه‌ ديگه‌؛ همه‌ چيز به‌ گُه‌ كشيده‌ مي‌شه‌. بايد بهش‌ بگم‌ كه‌ خيانت‌ كردم‌. بايد به‌ شوهرم‌ بگم‌ اين‌ بچه‌ مال‌ تو نيست‌. مي‌گم‌، حتماً مي‌گم‌. وجدانم‌ بايد آروم‌ بشه‌. زندگيم‌ سياه‌ شد كه‌ شد، هر چي‌ باشه‌ سياه‌تر از اين‌ كه‌ نمي‌شه‌. تا كي‌ بايد عذاب‌ بكشم‌. بچه‌ هم‌ كه‌ به‌ دنيا بياد تا وقتي‌ زنده‌ام‌ و چشمم‌ بهش‌ مي‌يوفته‌ همين‌ جور بايد عذاب‌ وجدان‌ بكشم‌ و به‌ خودم‌ بگم‌ خيانت‌ كردي‌. گورباباي‌ همه‌ چيز بايد بگم‌. آخه‌ اينم‌ شد زندگي‌؟ من‌ كه‌ نمي‌تونم‌ تا آخر عمر عذاب‌ بكشم‌. ولي‌ اگه‌ گفت‌ برو بندازش‌ چي‌؟ اگه‌ كتكم‌ زد و طلاقم‌ داد چي‌؟ من‌ كه‌ نمي‌خوام‌ اَزَم‌ طلاق‌ بگيره‌. شوهرمه‌. سرپناه‌ من‌ و بچه‌هاس‌. دوسش‌ دارم‌. اصلاً گيريم‌ هيچ‌ كدوم‌ از اين‌ كارا رو نكرد و گفت اشكالي نداره، من كه نمي‌تونم تا آخر عمر چشم‌ به‌ چشمش‌ بندازم‌ و باهاش‌ زندگي‌ كنم‌؟ مگه‌ مي‌شه‌ بدونه‌ كه‌ اين‌ بچه‌ مال‌ يكي‌ ديگه‌ست‌ و بعد من‌ راحت‌ چشم‌ به‌ چشمش‌ بندازم‌ و عذاب‌ نكشم‌. پس‌ چه‌ خاكي‌ به‌ سرم‌ بريزم‌... بابا لباسا زياده‌. نمي‌تونم‌ وسط‌ كار ولش‌ كنم‌ بيام‌. شدم‌ كلفت‌ اين‌ خونه‌ ديگه‌... شوهر خوبيه‌ به‌ خدا. هر شوهر ديگه‌اي‌ بود... نه‌ بابا يه‌ نيم‌ ساعتي‌ طول‌ مي‌كشه‌. حالا گفتم‌ زود ميام‌ نگفتم‌ الان‌ پا مي‌شم‌ ميام‌ كه‌... بهتره‌ پاشم‌ برم‌ بهش‌ بگم. هرچي نباشه‌‌ شوهرمه‌، اسمش‌ تو شناسنامه‌م‌ اومده،‌ برامون‌ خطبه‌ عقد خوندن‌، با هم‌ عروسي‌ گرفتيم‌، بعد پا مي‌شم‌ مي‌رم‌ از يه‌ مرد ديگه‌ بچه‌دار مي‌شم‌؟ بايد بهش‌ بگم‌. بايد بهش‌ بگم‌ خيانت‌ كردم‌. طلاقم‌ داد كه‌ داد. مگه‌ مُردم‌ كه‌ نتونم‌ يه‌ لقمه‌ نون‌ در بيارم. بعدشم‌ اون‌ بنده‌ خدام‌ كه‌ خودش‌ گفت‌ اگه‌ از شوهرم جدا هم‌ بشم‌ خرجم‌ رو مي‌ده‌. ولي‌ پولش‌ كجا بود؟ خودشم‌ يه‌ پا بدبخته‌. با اون‌ زن‌ و سه‌ تا بچه‌ش‌ مگه‌ پولي‌ براش‌ مي‌مونه‌ كه‌ بتونه‌ خرجيِ منو هم‌ بده‌. چقدر بايد عذاب‌ بكشم‌ خدايا؟ حَقَمه‌. حَقّمه‌ كه‌ عذاب‌ بكشم‌. خيانت‌ كردم‌ حالام‌ بايد جورِ شو بكشم‌. گُه‌ بزنن‌ به‌ اين‌ خيانت‌ كه‌ زندگيم‌ رو اين‌ جوري‌ ريخته‌ به‌ هم‌. پاشم‌، پاشم‌ برم‌ بهش‌ بگم‌ بچه‌ مال‌ يه‌ مرد ديگه‌ست‌ تا راحت‌ بشم‌. ولي‌ نمي‌تونم‌ بگم‌. مي‌تونم‌. بايد بتونم‌. اما نمي‌شه‌. چي كار كنم‌ خدايا؟ نمي‌تونم‌ بگم‌. مي‌تونم‌. بايد بتونم‌. مگه‌ اون‌ دفعه‌ نخواستم‌ بگم‌، شد؟ نشد كه‌. اصلاً امكان‌ نداره‌. بشينم‌ روبه‌روش‌ و بگم‌ بچه‌ مال‌ يكي‌ ديگه‌ست‌! اصلاً چرا بايد بگم‌؟ چرا بايد زندگي‌ اون‌ و خودمو به‌ آتيش‌ بكشم‌؟ كي‌ گفته‌ اين‌ اسمش‌ خيانته‌؟ يعني‌ من‌ نمي‌تونم‌ از مردي‌ كه‌ دوست‌ دارم‌ بچه‌ داشته‌ باشم‌؟ نه‌، نمي‌تونم‌. اصلا نمي‌تونم. هرچي نباشه شوهر دارم‌. پاشم‌ برم‌ بهش‌ بگم‌ و خيالم‌ رو راحت‌ كنم‌. هر چي‌ باداباد. من‌ كه‌ نمي‌تونم‌ تا... اومدم‌. لباسارو گذاشتم‌ كنار كه‌ بيام‌. ديگه‌ نمي‌شورم‌. بقيه‌ش‌ بمونه‌ برا بعد از خوردن‌... حالا كه روبه‌روش وايستادي بگو ديگه. ولي‌اصلاً حواسش‌ به‌ حرفام‌ نيست‌. خدايا بگم‌ يا نگم‌؟ بگو.. بگو وجدانت‌ رو راحت‌ كن‌.

 ـ ... مي‌دوني‌ چيه‌؟ مي‌خوام‌ يه‌ چيزي‌ رو بهت‌ بگم‌، راستش‌...

 

 ***

 كاش‌ نمي‌گفتم‌. ولي‌ خوب‌ شد گفتم‌. وجدانم‌ آروم‌ شد. گورباباي‌ وجدان‌. اي‌ گُه‌ بزنن‌ به‌ اين‌ وجدان‌. اين‌ همه‌ كتك‌ خوردم‌ كه‌ وجدانم‌ آروم‌ بشه‌؟ هر چي‌ لجن‌ بود خونواده‌م‌ ريختن‌ روم‌. منو بگو كه‌ فكر مي‌كردم‌ اگه‌ بگم‌ راحت‌ مي‌شم‌. آخه‌ نمي‌دونم‌ چرا به‌ خواهرم‌ و برادرام‌ و مامانم‌ گفت‌. آخه‌ اون‌ بدبختا چه‌ گناهي‌ كردن‌؟ خدايا اين‌ چه‌ بدبختي‌اي‌ بود كه‌ گرفتارش‌ شدم‌. آدم‌ مي‌مونه‌ تو اين‌ دنيا چي كار كنه‌. به‌ حرف‌ دلش‌ گوش‌ مي‌ده‌ يه‌ بدبختي‌ داره‌، به‌ حرف‌ وجدانش‌ گوش‌ مي‌ده‌ يه‌ بدبختي‌ داره‌، مي‌خواد خيانت‌ نكنه‌ دلش‌ بدبخت‌ مي‌شه‌، مي‌خواد دلش‌ بدبخت‌ نشه‌ زندگيش‌ سياه‌ مي‌شه‌. آخه‌ اينم‌ شد وضع‌؟ حالا‌ اين‌ دو تا طفل‌ معصوم‌ رو چي كار كنم‌... الان‌ يه‌ چيز ميارم‌ بخورين‌... هيش‌كي‌ سراغم‌ نيومده‌. همش‌ فحش‌ شنيدم‌. همش‌ كتك‌ خوردم‌. همش‌ داد و بيداد شنيدم‌. چي‌ كار كنم‌ خدايا؟ ديگه‌ نمي‌تونم‌ پيش‌ اين‌ و اون‌ سر بلند كنم‌. آخه‌ چرا به‌ همسايه‌ها گفتي‌ مرد؟ تو هم‌ شدي‌ شوهر! چرا به‌ خونواده‌م‌ گفتي‌؟ آخه‌ اونا چه‌ گناهي‌ كردن‌؟ اونا چرا بايد زجر بكشن‌؟ تو همين‌ دو روز رفت‌ و همه‌ چيز رو به‌ همه‌ عالَم‌ و آدم‌ گفت‌! تف‌ بزنن‌ به‌ تو كه‌ اسمت‌ رو گذاشتي‌ شوهر. زندگيم‌ شده‌ آتيش‌. كاش‌ آتيش‌ بود و توش‌ مي‌سوختم‌ و راحت‌ مي‌شدم‌. آخه‌ چرا رفته‌ و برنمي‌گرده‌. بچه‌هاش‌ نون‌ مي‌خوان‌، خرج‌ مي‌خوان‌. منِ بدبخت‌ از كجا بيارم‌؟ خودم‌ به‌ گورِ سياه‌، اين‌ طفل‌ معصوم‌ بچه‌ها چه‌ گناهي‌ كردن‌؟ اون‌ بچه‌ بدبختي‌ كه‌ تو شكممه‌ چه‌ هيزم‌ تري‌ فروخته‌؟ پاشم‌ زنگ‌ بزنم‌ به‌ باباش‌ بگم شوهرم رفته و‌ بياد يه‌ پولي‌ بذاره‌ كف‌ دستم‌ تا اين‌ طفلك‌ يه‌ وقت‌ تو شكمم‌ نميره‌. نكنه‌ يه‌ وقت‌ ناقص‌ به‌ دنيا بياد؟ با اون‌ كتكايي‌ كه‌ شوهرم‌ زد، با اين‌ حرصي‌ كه‌ تو اين‌ دو روز خوردم‌، مگه‌ مي‌تونه‌ سالم‌ مونده‌ باشه‌. پاشم‌ زنگ‌ بزنم‌ يه‌ پولي‌ بگيرم‌. آخه‌ زنگ‌ بزنم‌ چي‌ به‌ اون‌ بنده‌ خدا بگم‌؟ بگم‌ به‌ شوهرم‌ همه‌ چي‌ رو گفتم‌ و اونم‌ كتكم‌ زد و بعدش‌ گذاشت‌ رفت‌ و به‌ همه‌ گفت‌. آخه‌ نمي‌گه‌ چرا به‌ شوهرت‌ گفتي‌؟ نمي‌گه‌ بهت‌ گفتم‌ يه‌ روز با هم‌ مي‌ريم‌ بچه‌ رو سقط‌ مي‌كنيم‌ و همه‌ چي‌ به‌ خوبي‌ و خوشي‌ تموم‌ مي‌شه‌؟ نمي‌گه‌ غلط‌ كردي‌، گُه‌ خوردي‌ كه‌ به‌ شوهرت‌ گفتي‌؟ ولي‌ بايد قبول‌ كنه‌، بايد حرفم‌ رو قبول‌ كنه‌. بايد بهش‌ بگم‌ هر چي‌ شوهرم‌ كتك‌ زد حاضر نشدم‌ اسم‌ اونو بگم‌ و نذاشتم‌ بدونه‌ كيه‌... كوفت‌ بگيري‌ بچه‌ كه‌ اين‌ قدر زر مي‌زني‌. پاشو ببين‌ تو اون‌ يخچال‌ صاب‌ مرده‌ اگه‌ چيزي‌ پيدا كردي‌ بخور. تو هم‌ پاشو برو از همسايه‌ بغلي‌ يه‌ كم‌ نون‌ بگير بيار. نگي‌ نون‌ نداريم‌، بگو رفتم‌ نونوايي‌ تعطيل‌ بود. نه‌، نه‌، نمي‌خواد بري‌... آخه‌ بره‌ پيش‌ همسايه‌ چي‌ كار؟ به‌ خدا نمي‌دونم‌ چي كار كنم‌؟ آخه‌ چرا رفتي‌ به‌ همسايه‌ها گفتي‌، مرد. آخه‌ همسايه‌ها چه‌ كاره‌اَن‌ كه‌ به‌ اونا بگي‌. به‌ تو هم‌ مي‌گن‌ شوهر؟ حالام‌ اگه‌ بچه‌م‌ بره‌ و بگه‌ نون‌ بدين‌ حتماً مي‌فهمن‌ شوهرم‌ از خونه‌ رفته‌ و خرجي‌ نمي‌ده‌. بعدشم‌ حتماً به‌ بچه‌م‌ مي‌گن‌ برو به‌ اون‌ مامان‌ جنده‌ت‌ بگو بره‌ خودش‌ با جندگي‌ نون‌ در بياره‌. گيرم‌ كه‌ به‌ بچه‌م‌ نگن‌، بين‌ خودشون‌ كه‌ مي‌گن‌... باشه‌ الان‌ يه‌ چيزي‌ مي‌يارم‌ بخورين‌... خدايا چي‌ كار كنم‌؟ خب‌ پاشو برو زنگ‌ بزن‌ به اون مرتيكه كه اين بچه رو تو شكمت كاشته بگو شوهرم‌ رفت‌ يه‌ پولي‌ مي‌خوام‌. مگه‌ دوسِش‌ ندارم‌؟ مگه‌ اون‌ منو دوس‌ نداره‌؟ پس‌ بايد بتونم‌ بهش‌ زنگ‌ بزنم يا نه؟ بايد بتونم بهش‌ بگم‌ شوهرم‌ رفته‌ و پول‌ مي‌خوام‌ يا نه؟‌ ولي‌ مي‌دونم‌ مي‌گه‌ غلط‌ كردي‌ گفتي‌. پس‌ به‌ كي‌ بگم‌؟ به‌ كجا پناه‌ ببرم‌؟ ولي‌ بايد برم‌ بگم‌. برم‌ بگم‌ شايد كاري‌ كنه‌.

 ـ راستش‌ رو بخواي‌ نتونستم‌ در مورد بچه‌مون‌ حرفي به شوهرم‌ نزنم‌. همش‌ عذاب‌ مي‌كشيدم‌. آخه‌ اونم‌ شوهرم‌ بود. تو رو خيلي‌ دوس‌ دارم‌ ولي‌ اونو هم‌ دوسش‌ دارم‌. بالاخره‌ هر چي‌ نباشه‌ اونم‌ شوهرمه‌. بايد بهش‌ مي‌گفتم‌. خب‌ خيانت‌ كرده‌ بودم‌. وجدانم‌ عذاب‌ مي‌كشيد. به‌ خدا تو جهنم‌ داشتم‌ زندگي‌ مي‌كردم‌. اگه‌ بهش‌ نمي‌گفتم‌ تا آخر عمر بايد تو همين‌ جهنم‌ مي‌موندم‌. خيلي‌ كتكم‌ زد. باور كن‌ تمام‌ تنم‌ سياه‌ شده‌. سرم‌ داره‌ از درد مي‌تركه‌. آخه‌ محكم‌ كوبيد به‌ ديوار. فكر كنم‌ يكي‌ از دنده‌هام‌ شكسته‌. به‌ خدا موندم‌ چي‌ كار كنم‌. رفت‌ به‌ همه‌ همسايه‌ها و خونواده‌م‌ گفت‌. حالام‌ گذاشته‌ و رفته‌. زندگيم‌ سياه‌ شد. اين‌ طفل‌ معصوم‌ كه‌ تو شكممه‌ نمي‌دونم‌ چي‌ داره‌ مي‌كشه‌. نمي‌دونم‌ چي‌ كار كنم‌. راستش‌ زنگ‌ زدم‌ بگم‌... الو؟ داري‌ گوش‌ مي‌دي‌؟ الو؟ چرا حرف‌ نمي‌زني‌؟ الو؟ قطع‌ كه‌ نكردي‌، نه‌؟ تو رو خدا قطع‌ نكني‌ يه‌ وقت‌. ديگه‌ هيچ‌ پناهي‌ ندارم‌... الو؟ به‌ خدا اگه‌ تو هم‌ قطع‌ كني‌، ديگه‌ هيچي‌ برام‌ نمي‌مونه‌... الو؟ يه‌ كلمه‌ حرف‌ بزن‌. داري‌ گريه‌ مي‌كني‌؟ گريه‌ نكن‌. گريه‌ من‌ بس‌ نبود كه‌ تو هم‌ گريه‌ مي‌كني‌؟ هر چي‌ باشه‌ تو يه‌ مردي‌. كاش‌ بهت‌ زنگ‌ نمي‌زدم‌. باشه‌ ديگه‌ زنگ‌ نمي‌زنم‌. گريه‌ نكن‌. چرا حرف‌ نمي‌زني‌؟ الو...

 

 ***

نبايد زنگ مي‌زدم. نبايد بهش‌ مي‌گفتم‌. پس‌ به‌ كي‌ بگم‌؟ پس‌ پيش‌ كي‌ حرف‌ بزنم‌؟ پس‌ نون‌ اين‌ خونه‌ رو از كجا بيارم‌؟ اين‌ چه‌ عذابي‌ بود درست‌ شد؟ غلط‌ كردم‌. گه‌ خوردم‌. خيانت‌ كردم‌ حالام‌ بايد بكشم‌. خيانت‌، خيانت‌، خيانت‌. ديگه‌ ذله‌ شدم‌ از دست‌ اين‌ خيانت‌. تا كي‌ بايد بگم‌ خيانت‌ كردم‌ و حالام‌ بايد بِكَشم‌؟ تا كي بايد تو اين جهنم بمونم؟ گه‌ بزنن‌ به‌ اين‌ خيانت‌. اصلاً خيانت‌ چه‌ كثافتي‌ بود كه‌ افتاد تو دهنم‌، چه‌ مزخرفي‌ بود كه‌ هي‌ به‌ خودم‌ مي‌گم‌. حالم‌ به‌ هم‌ مي‌خوره‌... بچه‌ بلند شو اين‌ تلفن‌ گه‌ رو جواب‌ بده‌، زنگش‌ داره‌ مغزم‌ رو مي‌خوره‌... خدايا چه‌ كار كنم‌... با من‌ كار دارن‌؟ كيه‌؟...

 ـ الو، بفرمايين‌... چي‌؟! خودش‌ رو كُشت‌؟!

 

 

نقد کتاب "باید بروم" نشر چشمه

داستان‌پردازي ايراني

بهاره اله بخش / جام جم

 «بايد بروم»، به قلم محمدهاشم اكبرياني از جمله‌ داستان‌هايي است كه علاوه بر ساعت‌هاي لذت‌بخشي كه به خواننده هديه مي‌دهد، به آساني خواننده را به مرور دوباره‌ خود وامي‌دارد. شايد در صفحات اوليه كتاب به دليل آشفته‌گويي شخصيت اصلي داستان، كمي براي مخاطب خسته‌كننده يا گيج‌كننده به نظر برسد ولي آرام آرام، اوضاع دگرگون مي‌شود و متن با ضرباهنگ تند خود، خواننده را به بطن داستان مي‌كشاند.

 راوي داستان اكبرياني، انسان سرگشته‌اي است كه در غوغاي زندگي مدرن‌ در جستجوي عشق و آرامش پا به راه جانفرسايي مي‌گذارد كه گذار از آن كارساده‌اي نيست.

 در سراسر كتاب، راوي سرگرم دست و پنجه نرم كردن با چيزهايي است كه گاه پس از پيروزي بر آنها، به اشتباه خود پي مي‌برد و دوباره به ساختن آنچه خود به عمد ويران كرده بود، مي‌پردازد.

 زماني براي تبديل شدن به سنگ، به تنهايي رو مي‌آورد و براي تنها شدن، به كشتن خانواده‌‌ خود تن در مي‌دهد و تمام قيدوبندهايي كه او را به هرچيزي پيوند مي‌دهد قطع مي‌كند و ديري نمي‌گذرد كه آنقدر از تنهايي به تنگ مي‌آيد كه با ديدن كلاغي به‌وجد مي‌آيد، آن را مي‌گيرد و براي خلاصي از تنهايي با او شروع به بازي مي‌كند.

 زماني زندگي روزمره، خانواده، زن و همسر و كار او را راضي مي‌كند ولي نارضايتي او از پايان ناپذيري اين روزمرگي، او را به جستجوي شادي از نوع ديگر وا مي‌دارد. در تمام ماجرا، عاملي كه راوي را به طي طريق و سلوك وامي‌دارد، عفريته‌اي است كه راوي با تمام وجود از او متنفر است. كسي كه با تمام وجود كمر به نابودي او مي‌بندد و در پايان هم تلاش او بي‌ثمر مي‌ماند. عفريته با مسخره كردن، ايجاد شك، اشارات مختلف و فرستادن پيك، راوي را به رفتن و جستن وامي‌دارد. جستجوي شادي، نفرت، انتقام، آرامش و عشق و داستان همچنان ادامه پيدا مي‌كند و مرد همچنان در راه است. راوي خسته و عصبي و مسلسل‌وار، از قهقه‌هاي عفريته، بدبختي، فرار و حركات ديوانه‌وار خود مي‌گويد و مخاطب را كماكان به انتظار روايت سرگذشت خود باقي مي‌گذارد.

 در صفحات اول، اين‌طور به نظر مي‌رسد كه تك‌گويي بي‌امان راوي، عاقبت به تعريف داستاني در جهان خارج از وجود راوي منجر شود. حكايت‌ها و صحنه‌هاي مختلفي كه در خلال اين تك‌گويي آورده مي‌شود‌ ناخودآگاه، پلات‌هايي مشكوك و ناتمام در ذهن خواننده ترسيم مي‌كنند كه با پيش‌رفتن بيشتر داستان، همگي نقش بر آب مي‌شوند. مثلا روايت صحنه‌ جنگ گوزن‌هاي نر براي تصاحب گوزن ماده و لذت گوزن ماده از تماشاي اين نبرد، ذهن مخاطب را به سمت داستاني ناگفته ‌پيش مي‌برد كه در حقيقت راوي اصلا قصد حكايت كردنش را ندارد؛ چيزي شبيه يك شكست عشقي. در صفحات بعد هم راوي حكايت ديگري را نقل مي‌كند كه باز، ذهن مخاطب را به سوي يك شكست عشقي يا يك خيانت آشكار منحرف مي‌كند:

 «ياد آن شاهزاده افتادم. ازدواج كرد. زنش عاشقش بود، او عاشق زنش. زمان گذشت. عشق مُرد. زن خيانت كرد، به طرف مردي ديگر رفت. شاهزاده بايد مي‌مُرد تا آن دو به هم برسند. مردي كه دوست زن بود، ساحري مي‌دانست. جادوگر بود.»( ص 16)

 اما اين حكايت، در اصل براي اشاره به خيانتي كه قبلا هم راوي نشانه‌هايي از آن داده بود، آورده نشده است و پس از اين ماجرا، ديگر هيچ اشاره‌اي به خيانت نمي‌شود. آنچه كه راوي را به بازگفتن اين حكايت واداشته است، تنها استفاده از قضيه سنگ شدن شاهزاده است و در صفحات بعدي، راوي به تصوير كردن تلاش خود براي سنگ شدن مي‌پردازد. همان‌گونه كه در صحنه‌ نبرد گوزن‌هاي نر نيز، منظوري جز بهره‌گرفتن از جمله‌اي كه در آخر اين حكايت مي‌آورد، ندارد.

 هرچند اشارات اين‌چنيني در متن داستان خيلي هم زياد نيستند و نويسنده با اين گونه ترفند‌ها ذهن خواننده را از احتمالاتي در مورد سرگذشت راوي منحرف مي‌كند، اما تا پايان كتاب همچنان سايه‌هايي از ترديد در ذهن مخاطب برجا مي‌گذارند. آيا تمام زخم‌هايي كه بر روح و جان راوي داستان وارد آمده‌، ناشي از خيانتي است كه به او روا داشته شده ‌ يا مساله چيز ديگري است؟

 در تمام طول داستان، شخصيت راوي و عفريته در حد تيپ باقي مي‌مانند و خبري از شخصيت‌پردازي در آنها ديده نمي‌شود. اما آنچه به داستان اكبرياني حال و هواي ديگري مي‌دهد و آن‌ را از داستان به شيوه‌ معمول متمايز مي‌سازد، نه طرح‌گريزي است و نه گريز از پرداخت شخصيت‌ها، بلكه استفاده از شيوه‌هاي داستان‌گويي ايراني، افسانه‌سرايي و حكايت‌گويي است كه آن‌ را از يك داستان تقريبا معمولي به كتابي درخور توجه و در عين‌حال قابل فهم عامه ارتقا مي‌دهد و همين امر سبب مي‌شود ‌ داستاني كه به نظر مي‌رسد گاه بر لبه‌ پرتگاه صدور بيانيه و قطعنامه راه مي‌پيمايد، به داستاني محكم و خوش‌خوان بدل شود.

 استفاده‌ بجا از داستان‌هاي كوچك در دل يك داستان اصلي، در عين يادآوري شيوه‌ داستان‌سرايي در هزار و يك‌شب و كليله و دمنه، اكبرياني را به ورطه‌ هنرنمايي بيشتر و پيچيده‌تر كردن اوضاع، با آوردن داستان‌هايي ديگر در دل يك داستان فرعي نينداخته است. استفاده از افسانه‌ در روايت نيز‌ بدون آن‌كه نامي از خود افسانه آورده شود، به طبيعي‌ترين شكل، فضاي فراواقعي به كل كار مي‌بخشد كه علاوه بر اين‌كه لذت‌بخش است، به رواني كار نيز كمك شاياني كرده است. مثلا در جايي از كتاب، راوي كه به تماشاي زرق و برق ويترين مغازه‌ها مشغول است، ناگهان به فضايي ديگر منتقل مي‌شود و كمي بعد درگير نبردي افسانه‌اي مي‌شود:

 «ناگهان گلوله‌ بزرگ آتش شد و به سويم جهيد. من رودخانه‌ پرآب شدم. نهنگ شد و شروع كرد به بلعيدن آب. خاك شدم. توفان شد كه خاك را ببرد. آذرخش شدم، زدم به ميان توفان. خرگوش شد و خواست برود به سوراخ. افعي شدم. اژدها شد كه افعي را ببلعد. تاري از موي خود كندم و شمشير كردم و سر از تنش جدا كردم. تنش دويد و به سرش چسبيد و دوباره اژدها شد. من كبوتر شدم و پرواز كردم. شاهين شد. خورشيد شدم. شب شد. ماه شدم. روز شد...» (ص 60) كه يادآور بازي عجيبان و ‌غريبان در افسانه‌هاي عامه است.

 كته‌ اينجاست كه صرف استفاده از افسانه‌ در اين اثر، داستان را محكوم به تاثيرپذيري از فضاي حاكم بر افسانه‌ها نكرده است. در لابه‌لاي جوامع‌الحكايات محمد‌هاشم اكبرياني- كه از اول تا به آخر شرح تلخ مبارزه‌ نابرابر انسان با عفريته است و مي‌توان هر تعبيري از آن داشت ـ هر جا كه مجالي بوده، پيدا و ناپيدا، عشق به سخره گرفته‌ مي‌شود كه ناشي از نگاه تلخ و طنزآميز نويسنده به مقوله‌ عشق است. عاشقان دنياي داستان بايد بروم، معمولا چيزي را فداي معشوق مي‌كنند كه مال خودشان نيست. هيچ عاشقي براي معشوق از جان نمي‌گذرد، مال و اموال خودش را فدا نمي‌كند، بلكه اين جان و اموال ديگران است كه عاشق براي معشوق به ارمغان مي برد:

 «در اين كوچه تنها مي‌رفتم و سوت مي‌زدم كه مردي از در اين خانه ـ خانه‌اي را كه به ديوارش تكيه داده بود نشان دادـ بيرون آمد و با عصبانيت گفت: تو با سوت زدن، معشوقه‌ام را از خواب بيدار كردي، حالا مغزت را به پاي معشوقه‌ام مي‌ريزم تا راضي شود و بعد گفت اگر از اينجا فرار كنم، علاوه بر خودم همه خانواده‌ام را خواهد كشت. من هم ترسيدم و اينجا نشستم.»( ص 116)

 اين‌گونه ستم‌هايي كه عاشقان به خاطر معشوقشان بر مردم جهان داستان اكبرياني روا مي‌دارند، زياد هم ناروا محسوب نمي‌شوند. هرگاه معشوق اجازه‌ زنده‌شدن جسدهايي را بدهد كه به خاطر او كشته شده‌اند، يا از مغز مردي كه در كوچه سوت مي‌زده بگذرد، كسي به او به چشم يك موجود بيدادگر نخواهد نگريست. حتي راوي كه بعد از سفرهاي دور و دراز، عاقبت با شيفتگي تمام به حسي غريب به نام عشق مي‌رسد:

 «ناگهان در من جاري شد، آن حس غريب را شناختم. آنچه اتفاق افتاده بود، همه چيز را به من نشان داده بود. عشق بود. بي‌هيچ ترديدي عشق بود. همان كه سبب مي‌شد مردي مغز ديگران را به زني هديه كند، همان كه مردي به خاطرش خوك شد، همان كه دختري به خاطرش شاهين شد، همان كه من بايد به خاطرش همه جاي شهر را مي‌گشتم... من عاشقي شده بودم كه معشوق ندارد. بايد معشوق را پيدا مي‌كردم... پس كجا بود معشوق من؟ كجا بود كسي كه بايد مغز ديگران را تقديمش كنم، براي رسيدن به او، برادرم را بكشم...» (ص 122)

 و عاقبت، انساني كه پس از نبرد بي‌امان با عالم و مافيها، عشق را حس مي‌كند؛ چون چشم و ابروي كمان ‌ابرويي در كار نيست ـ و بالطبع عاشق نمي‌تواند چيزي نثار معشوقي كند كه اصلا وجود ندارد ـ كارش به جنون مي‌كشد. همچنان مي‌رود. بي‌معشوق، با عشق، ولي بدون آرامش.

 

 

 

نقد "کاش به کوچه نمی رسیدم

 عریان گویی واقعیت ها 

نوشته فرحناز علیزاده . ماهنامه جهان کتاب

 سایت دریچه ای به داستان و نقد

 / گذار از اررزش های پیشین ،نگاهی به مجموعه داستان کاش به کوچه نمی رسیدم / نوشته محمدهاشم اکبریانی

«هدف اصلی زبان شفافیت است،آشکار کردن "واقعیت های عریان" واقعیت »   ارسطو- کتاب سوم

« " امروز دیگه دوره داستانای سوزناک گذشته و این نوع داستان مرده ." حالا می بینم خواهرم مرده و دور و برم پرشده از واقعیت هایی که بر سرم داد می زنند " مگر مرگ خواهر یک داستان سوزناک نیست " می بینم که فقط داستان های سوزناک مرده اند ولی واقعیت های آن هرگز.»

جملات فوق سخنان شخصیت های داستان " قصه گریه تمام نمی شود " از کتاب " کاش به کوچه نمی رسیدم " محمد هاشم اکبریانی ست که توسط نشر چشمه در1388به بازار کتاب عرضه شده است .اکبریانی نویسنده – شاعری ست که در کارنامه کاری خود دو مجموعه شعر " نیست تا نیست، نشر ثالث" و " نیم تا بار دلخوشی، نشر آمیتیس " را گنجانده است.

اکبریانی با استفاده از تقابل مرگ – زندگی/ عشق – بی عشقی / پای بندی به ارزش های پیشین در مقابل گذار از این ارزش ها؛به مضمون مرگ،عشق و سردرگمی شخصیت های فلسفه بافی می رسد که با سوژه مرگ و کنار آمدن با آن دست به گریبان هستند . نظرگاه غالب مجموعه (من راوی)که اغلب گذشته نگر و گاه ناظر است ، این امکان را به نویسنده می دهد تا با استفاده از کانون روایت درونی به دغدغه های فلسفی و اندیشه مدارانه  شخصیت های  داستان و بیان مضمون  بپردازد.

ژانر غالب مجموعه (به جز داستان "رسیدن " که به علت راوی مرده ، شگفت است و دو داستان دیگر  که در نوع فرا داستان قرار می گیرند )واقع گرای مدرن اجتماعی – انتقادی با رگه هایی از پست مدرن است. وجود انسان های تک افتاده،بی نام و سرگردان در مدار بسته ی زندگی که آنان را به تقدیر گرایی می رساند؛بی هویتی افراد و گاه ضد قهرمان بودن آنان؛ توجه به دغدغه های درونی و فردی شخصیت ها؛بیان درگیری های ذهنی برای شناخت خود و جهان پیرامون شان که معمولا فردی ست و فرد باید برای رسیدن به این حقیقت ها از سنن گذشته بگسلد- که خود نشانه های ژانر مدرن اثر است - در کنار عناصری چون خود آگاه بودن متن ، تاکید بر نوشته شدن داستان و سختی آفرینش ؛ دخالت نویسنده در امر روایت و مخاطب قرار دادن خواننده در امر نوشتار؛خرد کردن کلان روایت ها به روایت های تکه تکه،کنار گذاشتن عناصر داستانی چون زمان ،مکان ، شخصیت پردازی، فضا سازی در اثر؛ وجود افراد شیزوفرنی و افسرده بخصوص در داستان

 " در دست توفان " ؛ از بین بردن تضاد شر و خیر در داستان " وحشت از سلام تنهایی "  نشانه ها و دلایل وجود رگه های پست مدرن کار است.

از بن مایه های مشترک  به غیر از حضور مرگ در بدنه و پایان داستان ها؛ بیان مضمون (اندیشه محوری) در کل داستان ها- بخصوص در پایان بعضی داستان ها که به اثر لطمه می زند- می توان به این ویژگی های مشترک متنی اشاره کرد.

1-               استفاده از نظرگاه غالب اول شخص مفرد ؛اول شخصی که به دنبال شناخت خود و هستی  است مانند: راوی گذشته نگر داستان " آرزو" ؛ راوی مرده داستان "رسیدن " ؛ راوی زن داستان " در دست توفان " راوی ناظر داستان " دلی که سوخت" که البته گاه داستان ها با زاویه دید محدود به ذهن  ادغام می شود و زاویه دید ترکیبی را ایجاد می کند؛مانند داستان های بهت، بازی، غبار-،رسیدن؛  و دیگر حضور من راوی   -نویسنده در داستان هایی چون همه مثل هم می شویم، دلیل دیگر، وحشت از سلام تنهایی ، قصه گریه تمام نمی شود .

2-                      استفاده از خرده روایت هایی که موازی با هم به پیش می روند و بعد تبدیل به روایت کلی می شوند که خود فضای حسی و تاثیر گذاری را ایجاد می کنند. در واقع نویسنده با به کارگیری خرده روایت به جای بیان کلان روایت ،بانی حس برانگیزی ذهن خواننده می شود. این شگرد داستانی را می توان در داستان های موفقی چون " بهت " ، " بازی "، "وحشت از سلام تنهایی " و داستانهای نیمه موفق "غبار" ،"  همه مثل هم می شویم " دید؛که گویا سبک کاری اکبریانی محسوب می شود.او برعکس پست مدرن ها که کلان روایت را به خرده روایت تبدیل می کنند تا به عدم قطعیت برسند، با استفاده از شگرد بیان خرده روایت ها به کلان روایت و به بار معنایی  متن می رسد؛ کاری جدید که قابل توجه و تامل  است.

3-انتخاب نثر گزارشی و روایت گونه در کل داستان ها که خواننده را گاه به یاد نثر حکایت های کهن می اندازد ؛حکایت هایی که روایت و نقل اساس کار آنان است. به کار نگرفتن عناصر داستانی چون فضا سازی،شخصیت پردازی و غیره که خود نشان دیگری بر حکایت گونه گی اثر است و به اعتقاد نگارنده در عین پای بند نبودن به عناصر و شگرد داستان نویسی ،خود شاید شگرد جدید مخصوص اکبریانی محسوب شود.کاری که باعث خوانش سریع همراه با لذت متن می گردد.

4-وجود شخصیت هایی تپیک که بین زندگی فلسفی و عادی گیر کرده اند و دغدغه های فلسفی دارند. افرادی که نمی خواهند به جبر و تقدیر تن در دهند، اما سرانجام در چمبره آن گرفتار و گاه مانند غباری در زمان محو و به فراموشی سپرده می شوند. مانند پسر داستان غبار که به دنبال روح اصیل است و مدام در این فکر که :

 «چه فرقی می کنه کی باشیم و چی باشیم وقتی دنیا این قدر راحت همه رو فراموش می کنه و آدما می شن مثل گاو و گوسفند و گربه و مارمولک که وقتی رفتن دیگه رفتن،حالا بیا هی فکر کن او چی کار می کنه و این چی می گه!»(ص46)

 این دغدغه ذهنی به نوعی دیگر در راوی داستان " همه مثل هم می شویم " دیده می شود ؛راوی که  در فکر ماندگاری نامش در تاریخ است و به دنبال که بودن و چه بودن ها ست.

«بله زندگی همینه دیگه...گفتی آدم وقتی رفت زیر خاک دیگه رفته.... بعد از سی سال یکی نیست اسم آدمو بیاره »( ص155)

و در داستان "دلی که سوخت" راوی درگیر این است که آیا حرف های عجیب و غریب و به اصطلاح فلسفی بزند یا نه (ص55) و این که « صدها نفر درآن شهر راهشان را گرفتند و از این دنیا رفتند. رفتند و در ادامه ی ردیفی که این سه دانشجو دفن شده بودند،به خاک سپرده شدند.»(ص55)

4- اهمیت دادن به قصه گویی و ایجاد تعلیق برای لذت در خوانش که اغلب با به تعویق انداختن اطلاعات همراه است. مانند داستان در دست توفان ،بازی ، دلیل دیگر و...

5- حضور حادثه ای چون زلزله در داستان های  : رسیدن، وحشت از سلام نهایی،  بهت

6- وجود من راوی - نویسنده در داستان ها یی چون " قصه گریه تمام نمی شود ، دلیل دیگر ،وحشت از سلام تنهایی، همه مثل هم می شویم

7- جبر گرایی و تقدیرپذیری  شخصیتهای داستان  "کاش به کوچه نمی رسیدم" ،" همه مثل هم می شویم " و بخصوص  داستان های" بازی "  و "  دلی که سوخت "

8- بیان ارزش های سنتی  دست و پا گیر که باعث هلاک شخصیت داستانهای " دلیل دیگر، کاش به کوچه نمی رسیدم "می شود ؛ ارزش ها و عقایدی که به گونه ی دیگر در تغییر فکری شخصیت " نقد یک داستان "  نویسنده سریعا و خیلی رو در انتهای داستان به آن  می پردازد .

9- بیان مضمون داستان در پایان اغلب داستان  ها و اندیشه محور بودن آنان که سعی در القاء مفهوم خاصی را دارند.گویی اکبریانی تنها برای بیان اندیشه و تفکرش دست به نگارش زده است؛ که البته ناگفته نماند گاه بیان مضمون در انتهای اثر باعث خراب شدن کار شده است؛  چرا که نویسنده خود جای خواننده به تفکر می نشیند و قدرت استدلال و کشف را از او می گیرد.

در داستان " بهت "با دیدگاه ترکیبی من راوی گذشته نگر و دانای کل با ژانر واقع گرای مدرن  که از کارهای درخور مجموعه است ؛با خرده روایت هایی از انواع بهت و سرگشتگی انسانی روبه رو هستیم که در انتها این خرده روایت ها ما را به کلان روایت تراژیک مردی می رساند که در اثر مرگ عزیزش پس از سالها پا به مدرسه ای می گذارد که زمانی قبرستان و مزار دختر دلخواهش بوده است. اکبریانی با بیان خرده روایت هایی که در ابتدا بی انسجام به نظر می رسند، خواننده را نه تنها به انواع مختلف  بهت آشنا می کند ،بلکه به نگرش تازه ای از هستی انسانی می رساند. انسان سرگشته ای که در طی هشتاد سال زندگی مدام در بهت به سر می برد؛ بهتی که گاه واکنشی جز سوت زدن در برابر مرگ عزیزی را به همراه ندارد.صحنه ای که در داستان " وحشت از سلام تنهایی  در ص99 دوباره تکرار می شود.

در داستان " وحشت از سلام  تنهایی "  که به تقابل قهرمان و ضد قهرمان می پردازد،خواننده قصه زندگی مردی رامی خواند که در کودکی مورد تجاوز قرار گرفته است و حال در بزرگسالی خود متجاوز و قاتل  است؛اما همین مرد قاتل هنگامی که با صحنه زلزله و زیر آوار ماندن افراد روبه رو می شود و سردرگمی زنی را در جستجوی کودکش می بیند، تبدیل به قهرمانی می شود که بانی نجات چند زخمی و حمل آنان به بیمارستان می گردد و در انتها خود در اثر کمک به دیگری زیر آوار جان می بازد. بدین گونه شهردار شهر از او مجسمه ای می سازد تا نشان انسان فداکار و قهرمانی شهر ماندگار باشد.

داستان " وحشت از سلام تنهایی " گاه از زبان راوی های نامتعارفی چون زلزله، آسفالت  ، آب ،کودک مرده و حتی شهر روایت می شود.روایت هایی که گرچه گاه شاعرانه و فلسفی ست ولی هریک به نوعی با ذهن و زبان روای همسو ست و از سوی دیگر با نظرگاه من راوی- نویسنده منسجم تر می شود.دنیایی که اکبریانی در این داستان به آن می پردازد،دنیایی پر از تضادها، رنج ها و تردید ها  است .

« قهرمان و ضد قهرمان در مجسمه یکی شده است و کسی نمی داند چه باید بکند.

تردید می گوید:" رنج بزرگ را من خلق می کنم ." » (ص109»  

دنیایی که در آن به عمل زشت تر شهرداری و شهری اشاره می کند که همیشه به دنبال یافتن قهرمان و ساخت مجسمه ای از قهرمان مرده است. جامعه ای که پسر نوجوان تجاوز شده را به مرد بزرگسال متجاوز تبدیل می کند. مردی که گویی جبر زمانه و اجتماع او را به اعمال زشت می کشاند؛و این جا ست که میتوان گفت اکبریانی با نشان دادن واقعیت ها به صورت عریان به تضاد آنچه که هست ،به جای آنچه که باید و می تواند باشد ،می پردازد؛ به این که گاه ارزش ها و عقاید رایج و جا افتاده تا چه حد پوچ و هلاک کننده است .ارزش هایی که در داستان هایی چون " کاش به کوچه نمی رسیدم " و " دلیل دیگر " آشکار تر بیان می شود.

در داستان "کاش به کوچه نمی رسیدم "  اکبریانی از ارزش ها و عقاید دست و پا گیری می گوید. از مرگ خواهری که به علت ازدواج در پانزده سالگی ،بچه دار شدن های مکرر و فقر مالی شوهر بدون آن که معنی عشق را بفهمد خیلی زود تن به مرگ می دهد. دختری که تنها به علت پای بندی به ارزش ها ،سنن رایج و حفظ آبرو از نگاه عاشق ،دوری می کند چراکه می ترسد.

«خواهرم با تلخی گفت:" از آبروی لعنتی ترسیدم. از مامان و بابا ترسیدم. از برادرام ترسیدم. از خواهرام .از در و همسایه ،از دوستام ، از تو،از همه ترسیدم» (ص83)

دختری که تمام سالها تنها با خواب پسر سر می کند و در انتها حرف فرو خورده اش را این گونه بازگو می کند.« آدم اگه عاشقی نکنه که عاشق نشده. یه بار دیدن و بعد تو خواب و خیال دیدن که نشد عاشقی!»  (ص83)

این عقاید دست و پا گیر نه تنها بانی از دست رفتن زندگی و مرگ خواهر داستان " کاش به کوچه نمی رسیدم " ست ،بلکه بانی مرگ دخترک داستان " دلیل دیگر "  نیز می شود. 

در داستان " دلیل دیگر "از نوع داستان – خاطره با ژانر واقع گرای اجتماعی - انتقادی و با نظرگاه من راوی – نویسنده گذشته نگر،خواننده با ماجرای دخترکی آشنا می شود که از رفتار بزرگتر ها الگو برداری می کند. وقتی زن همسایه بچه دار می شود و نوزادش را تر و خشک می کند ؛دختر با این همانی کردن با زن به عروسک ش شیر می دهد و برایش لالایی میخواند.وقتی نوزاد در اثر تب می میرد،دخترک گمان می کند که عروسک ش نیز تب کرده. این نگرانی تا به آنجا ادامه پیدا می کند که دخترک برای بهبود عروسک ،در انجام کارها به دیگران کمک می کند ،چرا که شنیده است زن همسایه بعد از بهبود شوهرش برای ادای نذر به پیرزن توی کوچه کمک می کند. اما این کمک ها سرانجام باعث خستگی ،مریضی و سپس مرگ دخترک می شود.

آنچه که به این دو داستان در عین موفق بودن، لطمه وارد کرده ،پایان نادرست آن است. در داستان " دلیل دیگر " نویسنده – راوی با به تعویق انداختن اطلاعات گرچه باعث تعلیق خوانش می شود ،اما از سوی دیگر موجب دلسردی خواننده از این کتمان گری می گردد. به اعتقاد نگارنده اگر ماجرای نذری همسایه زودتر بیان می شد ،داستان نه تنها از شگرد تعلیق کاذب رهایی می یافت بلکه تاثیر بیشتری بر حس و روان خواننده می گذاشت.از سوی دیگر در داستان " کاش به کوچه نمی رسیدم "  داستان به حالت رئال شروع و  ادامه می یابد؛ اما متاسفانه به وهم کشیده می شود.بیان این اوهام در متن نتیجه منطقی و داستانی ندارد  و غیر واقعی به نظر می رسد . بهتر می بود که داستان به همان حالت رئال به پایان می رسید.

توجیه ناپذیری شگرد روایت رامی توان در پایان داستان " آرزو" که به حالت خواب و رویا خاتمه می یابد ،نیز یافت. متاسفانه نویسنده با بیان علنی این که«وقتی مطمئن شوی آرزویت تو را گم کرده ،می ترسی.خیلی زیاد.خیلی خیلی می ترسی>»(ص59) به کار لطمه زده است. گرچه ناگفته نماند داستان " آرزو " با بیان خونسردانه خشونت پدر در برابر جوجه گنجشک ها(تصویری ماندگار و به ذهن ماندنی) از ارزش برخوردار و کاری قابل تامل است.

از داستانهای خوب مجموعه-  به اعتقاد نگارنده - باید به داستان " نقد یک داستان " اشاره کرد. داستانی با نگاه انتقادی به باورها و عقاید اجتماعی، داستانی از نوع فرا داستان ؛ داستانی که داستان دیگری را در دل خود گنجانده است. داستان پسری که در اثر عشق، به عقاید قبلی خود پشت و زندگی جدیدی را آغاز می کند ؛داستانی که به واکاوی باورهای سنتی و تقابل آن با مسئله عشق می پردازد.داستانی که درآن خواننده با فضای جلسات نقد آشنا می شود.

به گفته ی دکتر پاینده، نقل از پتریشیا وو (نقد ادبی و دموکراسی – دکتر حسین پاینده) فرا داستان آن نوع از داستانی ست که

«  به نحوی خود آگاهانه و نظام مند توجه خواننده را به تصنعی بودنش جلب می کند...فرا داستان قواعد و نظام هایی را که برای خواننده آشناست ابتدا بر می سازد و سپس بر می اندازد...در آثار فرا داستان دخالت راوی در روایت و مخاطب قرار دادن خواننده یک نظم معنایی وجود دارد....در فرا داستان هیچ نوع تقلیدی از جهان صورت نمی گیرد،بلکه خود صناعات داستان نویسی مورد تقلید قرار می گیرد.»

و در آخر " نقد یک داستان " داستانی ست که درآن نویسنده به گونه ای دیگر به باور ها و ارزش های قدیمی می تازد.

«این یعنی گذار کردن از ارزش های  پیشین و رسیدن به ارزشهای جدیدی که واقعیت ها و نیازهای بشری آن را تحمیل می کند.»(ص43)

اما آنچه که جا دارد گفته شود بیان همین جمله در انتهای داستان است که نه تنها کار را از نوع داستان های فرا داستانی پست مدرنی جدا می کند،بلکه باعث پیام محوری اثر می شود. چراکه در داستان های پست مدرن فرا داستانی به کمک تکنیک خرد کردن کلان روایت به خرده روایت، نویسنده های پست مدرن به بیان عدم قطعیت ها توجه دارند؛درحالی که در این داستان نویسنده با  نتیجه گیری در پایان داستان به قطعیت می رسد؛ ای کاش اکبریانی اجازه می داد ذهنیت اندیشه مدارش کمتر در انتها ی داستان های مجموع آشکار شود و کاوش را به عهده خواننده می گذاشت.

تنها من راوی که در این مجموعه با جنسیت نویسنده همسو نیست و از سوی دیگر غیر قابل اطمینان است،من راوی زن داستان " در دست توفان " می باشد. در این داستان که از زبان راوی روان پریش نقل می شود. با زنی آشنا می شویم که شوهر سابقش،زنی که گویا قصد دارد با شوهر سابق اش ازدواج کند  و مردی که برایش از شوهر سابق پیغام می آورد ؛را در اوهام آنقدر آشکار می بیند که نه تنها باعث خرابی زندگی خود بلکه بانی برهم زدن لحظات خوش زندگی اطرافیانش می شود. زنی که گویا به گفته ی پدرش بانی قتل شوهر سابق اش بوده است. ولی چون راوی غیر قابل اطمینان است و مدام حرف های ضد و نقیض به خورد خواننده می دهد،نمی توان به قصه قطعی در داستان رسید.

در این داستان گرچه نویسنده در بیان حالات روحی فرد روان پریش موفق بوده ،ولی به اعتقاد نگارنده بهتر آن می بود که در نقل روایت چگونگی آشنایی و حتی مرور زندگی زناشویی زن روای ،نویسنده از خط زمانی منسجم استفاده نمی کرد و با عدم ترتیب توالی زمانی به بررسی رخ داد های متنی می پرداخت. درآن صورت ذهنیت روان پریش راوی بهتر و بارزتر آشکار می شد. چراکه معمولا ما از بیمار روانی و شوک زده انتظار بیان روایت منظم و منسجم داستانی نداریم. اگر اکبریانی در روایت از سوی من روای اندکی پریشان تر حوادث را نقل می کرد در ساخت من راوی روان پریش و غیر قابل اطمینان موفق تر از این که هست ، می بود.

"کاش به کوچه نمی رسیدم " از دیدگاه نقد سیاسی  نیز قابل ارزش است زیرا نه تنها روایتی ضد گفتمان دارد و به ارزش های دست و پا گیر می تازد ،بلکه به نقد تکنولوژی و عصر مدرن که بانی درون گرایی فردی و تک افتادگی می شود، به نقد خانواده به ظاهر خوشبخت دوره مدرن می پردازد.

با تمام این اوصاف و معایب اندک ، می توان گفت مجموعه داستان " کاش به کوچه نمی رسیدم "به علت دارا بودن چندین داستان موفق در اثر ،آن هم زمانی که گاه حتی یک یا دو داستان در خور و خواندنی در مجموعه ای کمتر یافت می شود ؛به علت تعلیق زیاد و خوانش راحت و سریع متنی؛ و شگردی که به اعتقاد نگارنده تنها مخصوص اکبریانی ست- استفاده از خرد کردن کلان روایت به خرده روایت و نتیجه گیری برعکس از آن- کاری قابل ارزش و خواندنی ست که آن را به دوستان پیشنهاد می کنم.

منابع: 1- اکبریانی،محمد هاشم؛ کاش به کوچه نمی رسیدم، چ1،تهران: نشر چشمه 1388

2       -   پاینده،حسین؛نقد ادبی و دموکراسی، تهران:انتشارات نیلوفر