يادداشتي در روزنامه شرق (شنبه دوم ارديبهشت) با عنوان «شاعري كه شعرش زنده نماند» در باره زنده‌ياد ملك‌الشعراي بهار نوشتم كه بعضي عزيزان را خوش نيامد و تا حالا هم دو نقد در همان صفحه به آن يادداشت نوشته شده. يادداشت بنده اين است:

شاعري كه شعرش زنده نماند

شعر ملك‌الشعراي بهار امروزه مخاطبي ندارد و كمتر كسي سراغ شعر او مي‌رود. حتي اهل ادبيات و كساني كه به شكلي حرفه‌اي در پي شعر و شاعري هستند چندان رغبتي به خواندن شعرهاي بهار ندارند. شاعراني چون ملك‌الشعراي بهار با شعرشان زنده نمانده‌اند؛ درست برخلاف شاعراني چون حافظ، مولوي، خيام و سعدي. پس اهميت اين شاعر در چيست كه بعد از گذشت شصت سال از مرگش برايش بزرگداشت مي‌گيرند؟
از مقدمه فوق برمي‌آيد كه شاعران دو دسته‌اند؛ شاعراني كه به واسطه شعرشان در تاريخ باقي مي‌مانند و شاعراني كه وجوه ديگر كارنامه زندگيشان آن‌ها را كم‌وبيش زنده نگه مي‌دارد. ملك‌الشعراي بهار از شاعران گونه دوم است. او شاعر متوسطي است كه فعاليت‌هاي سياسي، فرهنگي بزرگي دارد.
در دوران مشروطيت بسياري از شاعران به صف سياسيون پيوستند و به‌عبارتي وجه سياسي زندگي آن‌ها بر وجه ادبيشان برتري گرفت. در اين باره زندگي بهار خواندني است. پدرش میرزا محمدکاظم صبوری نام داشت که ملقب به ملک‌الشعرا بود. پس از مرگش اين لقب به دستور مظفرالدين شاه به فرزندش محمدتقي كه فقط هجده ساله بود اما از هفت سالگي در كنار پدر به سرودن شعر مي‌پرداخت، رسيد. در واقع لقب ملك‌الشعرا، لقبي بود كه مظفرالدين شاه به بهار داد. در عين حال با گسترش فعاليت آزاديخواهان او نيز كه در ابتدا در مشهد ساكن به صف آن‌ها پيوست. از اين‌جاست كه جايگاه او به عنوان شاعري روزنامه‌نگار و سياسي يا به عبارتي روزنامه‌نگار و سياستمداري شاعر برجسته مي‌شود. او با نوشتن شعرهاي وطن‌پرستانه و آزاديخواهانه و نيز فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاري جايگاه مستحكم و تثبيت‌شده‌اي براي خود رقم زد. در عرصه سياست او تا نمايندگي مجلس و وزارت پيش رفت و همه اين‌ها او را تبديل به چهره شناخته‌ شده‌اي كرد.
برخي آثار او مانند «تاريخ احزاب سياسي ايران» نيز اهميت زيادي نه در عرصه ادبيات كه در حوزه تاريخ سياسي ايران دارد. همزمان تلاش او براي تشكيل انجمن‌ها و جلسات ادبي نيز ، كه با حضور بزرگان ادبيات برگزار مي‌شد، او را در ميان اهل ادبيات به نامي آشنا تبديل كرد.
با اين‌همه و با آن‌كه بهار در زمان خود با سرودن شعرهاي سياسي و هم‌چنين حمايتِ محدود از برخي جريانات نوگراي شعري، جايي در ميان شعر و شاعران باز كرد اما شعرش ماندگار نشد. او شاعر بزرگي نيست كه شعرش تاثير چنداني در ادبيات داشته باشد و خواندنش براي مخاطبان و شاعران لذتبخش باشد و درس‌هايي براي گفتن ارائه كند. سياست‌زدگي در شعر چنين شاعراني نه تنها امري پسنديده و قابل دفاع نيست كه متاسفانه آفتي است كه در جريان مشروطيت دامن بسياري از شاعران چون ميرزاده عشقي را هم گرفت. ملك‌الشعرا با وارد كردن سياست به شعر خود شعرش را از عمق و شاعرانگي دور كرد. شعر او محدود به آرمان‌ها و موضوعاتي شد كه مختص زمان و دوره‌اي خاص بود و همين امر باعث شد با طي شدن آن دوران و آرمان‌ها و تقاضاهاي سياسي‌اش، شعر ملك‌الشعرا نيز بي‌مخاطب شود و شعرش به عقب رانده شود. بهار، شاعري است كه شعرش را فقط تاريخ (و نه روح زنده جامعه) براي خود نگه مي‌دارد تا اگر كسي در پي شناخت فضاي ادبيات سياسي در دوران مشروطه باشد به شعرش رجوع كند. حتي شعرهاي غير سياسي بهار كه در برخي دوره‌ها‌ و به ويژه دوران پاياني زندگي‌اش نوشته شد شعرهاي برجسته‌اي نيست كه بتواند جايي در ذهن و احساس مردم براي خود به‌دست آورد. بي‌ترديد با گذشت زمان ياد ملك‌الشعرا در ذهن ادبي و شعري ما كم‌رنگ و كم‌رنگ‌تر خواهد شد تا جايي كه در چند دهه آينده نام او را فقط بايد لابه‌لاي كتاب‌هاي تاريخ ادبيات جست و بس. در تاريخ معاصر ادبيات ايران، سياست‌زدگي آفت بزرگي بود كه شعر بسياري از شاعران را بيمار كرد و از پا انداخت. در اين‌جاست كه بزرگي و درايت شاعراني چون نيما و نويسندگاني چون هدايت فهميده مي‌شود كه با وجود اصرار و پافشاري بسياري از اهل سياست براي سياسي كردن شعر و اثرشان، تن به آن ندادند و شعر و داستان را بر سياست ترجيح دادند؛ گرچه سخن سياسي هم مي‌گفتند و نظر سياسي هم داشتند.