گزارش تصویری مراسم پایانی پنجمین دوره جایزه شعر خبرنگاران

با سپانلو از خانه تا خانه

حاشيه‌اي از مراسم پاياني پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران

با سپانلو از خانه تا خانه

روز دوشنبه بود كه زنگ زدم به سپانلو. گفتم :مي‌خوايم از طرف جايزه شعر خبرنگاران براتون بزرگداشت بگيريم. ادامه دادم : يادتون هست كه قبل از عمل جراحي هم بهتون زنگ زدم براي داور افتخاري جايزه؟

 اين يادآوري براي اين بود كه فكر نكند حالا كه بيمار شده به فكر بزرگداشت او افتاده‌ايم. خنديد و گفت: پارسال براي مفتون گرفتين نه؟ گفتم : آره خودتون هم سخنراني كردين. به برنامه تجليل از آقاي احمدي هم اومدين و صحبت كردين.

قبول كرد. فرداي آن روز زنگ زدم به سيمين بهبهاني. چند ماهي بود كه زنگ نزده بودم. وقتي گوشي را برداشت و به همين موضوع اشاره كرد شرمنده شدم. از احوالپرسي كه گذشت گفتم مي‌خوايم براي آقاي سپانلو بزرگداشت بگيريم و شما هم براي سخنراني بياين.

بدون اين‌كه جواب مرا بدهد با صداي بلندي گفت: علي تو هم بزرگداشت سپانلو مي‌ياي؟

 با پسرش علي بهبهاني (مرد خوب روزهاي ناخوب) حرف مي‌زد كه انگار دور از او بود. از جمله‌اش فهميدم كه بي‌هيچ ترديدي قبول كرده است. قرار را گذاشتيم براي روز پنجشنبه كه من به همراه سپانلو برويم خانه‌شان و همه با هم راهي محل برگزاري مراسم جايزه شعر خبرنگاران شويم. با دولت‌آبادي هم دوست خبرنگارم خانم دستاران صحبت كرده بود كه او هم جواب داده بود اگر براي سپانلو باشد حتما مي‌آيم.

قرارمان با سپانلو روز پنجشنبه ساعت 3 بعدازظهر بود. قبلش گفته بود اگه ترافيك اذيتت مي‌كنه من خودم با يكي از اين جوان‌ها مي‌يام.

جواب من با خنده بود كه گفتم: روز پنجشنبه اونم ساعت 3 بعدازظهر ترافيك نيست.

 ساعت 3 به منزلش رسيدم. دوست هميشگي‌اش آقاي اخوت هم بود. سپانلو خودش را براي آمدن آماده مي‌كرد. ضعف داشت. سه كتاب از شعرهايش (ژاليزيانا، كاشف از ياد رفته‌ها و گزيده اشعار) را داد به من و گفت: در اين كتاب‌ها شعرهايي هست كه دولت‌آبادي و بهبهاني خيلي خوششان مي‌آيد، ببريم كه در مراسم خونده بشن.

يكي از شعرهايش كه بهبهاني به آن علاقه زيادي داشت شعر «رضايت» بود. گرفتم و خواندم. از عشق گفته بود و از دور شدن و از ماندن عشق. مهلت نشد شعري را كه مورد علاقه دولت‌آبادي بود ببينم و بخوانم. سپانلو در باره كت‌وشلوارش گفت. شلواري را پوشيده بود كه كتش روي صندلي بود. كت را كه برداشت گفت: اينو برا اولين باره كه مي‌پوشم، تا به حال نپوشيدم. بالاخره بهتره بپوشم تا اين‌كه نپوشم و از دنيا خداحافظي كنم.

گفتم: نه بابا. اين حرف رو نزنين.

كت را از برادر آقاي اخوت (او هم آن روز آن‌جا بود) گرفت كه بپوشد. به جيب كت اشاره كرد و گفت: ببين جيبش هنوز دوخته‌ست و باز نشده.

منظورش جيبي بود كه كنار يقه قرار داشت. اسمش را نمي‌دانم ولي همان جيبي كه گل و دستمال در آن مي‌گذارند. به برادر آقاي اخوت گفت كه با چاقو يا تيغ سر جيب را باز كند. خودش هم رفت نشست پشت ميزي در همان نزديكي و پيپش را برداشت كه دود كند. فندك گازي بزرگي روي ميز بود كه بعد از يكي دوبار تلاش روشن شد. يكي دو پك زد. كت آماده بود. كت را پوشيد و عصاي چهار پايه‌اش را برداشت. تلفن زنگ زد. آقاي اخوت گوشي را برداشت و بعد سلام گفت: آقاي اكبرياني خودش اين‌جاست.

بعد همان‌طور كه گوشي را به من مي‌داد گفت: خانم بهبهانيه.

سپانلو دوباره نشست. گوشي را كه گرفتم خانم بهبهاني گفت: ما سه نفريم اگه ماشينت جا نداره نشوني رو بده خودمون مي‌يايم.

گفتم: نه جا مي‌شيم. آقاي سپانلو تنهاست و جلو مي‌شينه شما هم صندلي عقب.

گوشي را كه گذاشتم آقاي اخوت كه در آشپزخانه بود گفت: سپان (به سپانلو سپان مي‌گفت) برات خوراكي‌هاي بين‌ِ وعده رو گذاشتم.

سپانلو در توضيح به من گفت: بين دو وعده غذا بايد يه نيم‌وعده بخورم.

اخوت با يك سيب، يك پرتغال و يك قوطي كه در آن توت خشك بود طرفم آمد و گفت: ساعت شش بايد بخوره.

خوراكي‌ها را در نايلون گذاشته بود. نگران بود كه نكند يادمان برود. درست مثل مادري كه نگران فرزندش باشد به سپانلو گفت: اگه يادت مي‌ره به موبايلت زنگ بزنم.

بعد هم گفت: موبايلت شارژ داره يا نه؟

موبايل در دست برادر آقاي اخوت بود. او موبايل را نگاه كرد و گفت‌: آره شارژ داره.

 و بعد آن را به سپانلو داد. ميوه‌ها هم در دست من ماند.  

همراه سپانلو آرام‌آرام راه افتاديم به طرف ماشين. گفت: همه مريضي‌ها يهو اومده سراغم. حالا هم دكتر گفته بايد از ريه‌ت نمونه‌برداري بشه.

 ادامه داد: به دكتر گفتم اگه قراره كار بكشه به شيمي‌درماني و اين‌جور چيزا، بگين خودم مي‌دونم چي كار كنم.

بعد خطابش به من بود كه گفت: من زندگيم رو كردم. هيچ حسرت و افسوسي هم ندارم. چقدر خوبه اين خودكشي وقتي كه بيمار قطع اميد مي‌كنه.

سپانلو اسم اين نوعِ خاص از خودكشي را هم گفت. چيزي بود شبيه به خودكشي از سر ترحم. ادامه داد: دكتر يه قرص سيانور مي‌ذاره كف دست مريض و مي‌گه هر وقت خواستي بخور. مريض هم هر وقت خواست مي‌خوره و خودش رو راحت مي‌كنه.

گفتم: اين كه مربوط به شما نمي‌شه آقاي سپانلو. راست مي‌گين اين خودكشي واقعا خوبه ولي براي شما كه معني نداره. حالا هم يه نمونه‌برداري از ريه‌ست كه بعيده چيزي باشه.

رسيده بوديم به بلوار كشاورز تقاطع خيابان حجاب. ماشين‌ها براي گردش به چپ از سمت راست بلوار آمده بودند و بلوار بند آمده بود. جلو ماشين ما ماشيني بود كه كاملا امكان رفتن را از ما گرفته بود. گفتم: فكر كنم بايد از سمت راست ماشين برم.

گفت: رانندگي واقعا يه معضله براي ما.

گفتم: جدا اعصاب آدمو مي‌ريزه به هم.

نزديكي خانه بهبهاني بوديم. گفتم: خانم بهبهاني زن مهربون و بامحبتيه. در شعرش هم همين مهربوني و عشق داد مي‌زنه.

سپانلو هم گفت: چه انرژي‌اي داره. من هميشه در برابر اين انرژي سر تعظيم فرود مي‌يارم. اين‌همه انرژي خيلي عجيبه.

گفتم: زن شجاعي هم هست.

 رسيده بوديم به منزل بهبهاني. از ماشين پياده شدم. سپانلو در ماشين نشست و من رفتم تو. آماده بودند. پسر خانم بهبهاني، علي بهبهاني كه محبت‌هايش را هيچ وقت فراموش نمي‌كنم، زودتر رفت طرف ماشين. به خانم بهبهاني سلامي دادم و بعد از رد و بدل شدن چند جمله، به عكسش روي ديوار اشاره كرد و پرسيد: يادت مي‌ياد؟

عكس تمام رخ بهبهاني بود كه چند سال قبل و در يكي از گفت‌وگوهايم با او، دوستم سياوش حبيب‌اللهي آن را گرفته بود و به قاب كشيده بود و تقديم بهبهاني كرده بود. گفتم: آره، خيلي اون روزا زحمت ‌دادم.

منظورم روزهايي بود كه براي تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران مدام سراغش مي‌رفتم تا كار به سرانجام برسد. خانمي كه همراه خانم بهبهاني بود (گرچه خانم بهبهاني و همين‌طور خودشان، نامشان را گفتند اما متاسفانه يادم نمانده) پرسيد: آقاي سپانلو كجاست؟

وقتي جواب شنيد كه در ماشين نشسته، به خانم بهبهاني گفت زود بريم آقاي سپانلو منتظره.

دسته گلي را كه خانم بهبهاني تهيه ديده بود خانمي كه همراهشان بود برداشت و رفتيم. در راه سپانلو از حالش گفت و گفت كه بايد آنژيوگرافي هم بكند. خانم بهبهاني خيلي آرام و راحت گفت: چيزي نيست سپانلو من تا به حال سه بار انجام دادم. الان كه خيلي هم راحت شده چون از دست مي‌فرستند طرف قلب.

حرف‌ها در آن يك‌ربعي كه با هم بوديم به همه جا كشيده شد. خانم بهبهاني از جايزه امسال پرسيد و من چند كلمه‌اي توضيح دادم. بعد هم حرف‌ها به اين‌جا و آن‌جا كشيده شد كه لابه‌لايش شوخ‌طبعي‌هاي خانم بهبهاني و خاطراتي كه از دوستان و گذشته مي‌گفت سپانلو و ما را به خنده مي‌انداخت.

به محل مراسم رسيديم؛ درست ساعت 4 كه زمان برگزاري مراسم بود. مراسم در سالني برگزار مي‌شد كه در طبقه دوم كتابفروشي روشن قرار داشت. قبلا به اين كتابفروشي آمده بودم ولي فقط وقت ديدن پله‌ها بود كه با خودم گفتم: كار براي سپانلو چقدر سخت مي‌شه كه از اين پله‌ها بياد بالا.

ولي سپانلو با همه ضعف و خستگي پله‌ها را بالا رفت. وقتي به بالا رسيد گفتم: سخت بود، آره؟

گفت: نه، خيلي هم خوب شد كه از چندتا پله اومدم بالا.

 چند دقيقه‌اي منتظر مانديم. بهرامي و نمكچيان، كه اگر نبود اصرار بهرامي اين مراسم هم شكل نمي‌گرفت هنوز نرسيده بودند. هر دو از صبح دنبال كارها بودند. زنگ زدم. در راه بودند. چند دقيقه بعد رسيدند. خستگي از چهره بهرامي معلوم بود. يادش رفته بود از آرم جايزه پرينت بگيرد كه بزنيم به ديوارها و قفسه‌اي كه پشت سر مجري بود. ناراحت شد. هنوز دولت‌آبادي نرسيده بود. حافظ موسوي رسيد. بعد هم نوبت احمد پوري بود. قرار بود من دعوتش كنم كه مانده بود براي همان صبح پنجشنبه. دفترچه تلفنم را گم كرده بودم و همان صبح زنگ زدم به فرجي كه شماره پوري را بگيرم. فرجي در محل كار پوري بود و گفت كه چون در اتاق پوري مهمان هست خودش بعدا او را دعوت خواهد كرد. حالا پوري كه مرا ديد گفت: نمي‌دونم چرا هر وقت به من مي‌رسه بچه‌ها دفترچه تلفنشان رو گم مي‌كنن. با خنده گفتم: باور كنين گم كردم.

 خنديد و گفت: شوخي كردم.

ساعت چهار و بيست دقيقه شد. دولت‌آبادي گفته بود ساعت چهار و نيم خواهد رسيد. سالن كوچك كتابفروشيِ «روشن» پر شده بود از خبرنگار و شاعر و علاقه‌مند به ادبيات. با آن‌كه پيش‌خبر نرفته بوديم و برگزاري مراسم را اعلام نكرده بوديم با اين حال جمعيت خوبي آمده بود. نرگس برهمند، جواد كليدري و رضا مرتضوي، كه از برگزيدگان جايزه بودند از مشهد آمده بودند. خانم ندايي را هم ديدم. او هم از دوستاني بود كه از همان اولين روزهاي شكل‌گيري جايزه همراه و يار ما بود. فرجي هم كه همراه پوري آمده بود. عليرضا بهنام و خانم احمدلو از داوران جايزه هم رسيده بودند. خيلي‌ها بودند؛ سعدي گلبياني، كيوان مهرگان، عباس ثابتي و ديگراني كه هر كدامشان براي من دوستاني خوب بوده‌اند و هستند. جاي دوستان خوبم سهراب رحيمي، الياس علوي و مانا آقايي كه از داوران بخش ويژه و هزاران كيلومتر دورتر از ما بودند واقعا خالي بود. بهرامي گفت از سپانلو بپرسيم اگه اشكال نداره برنامه رو شروع كنيم.

 به سپانلو كه كنار بهبهاني و در رديف اول نشسته بود گفتم و او هم با شروع برنامه موافقت كرد. برنامه شروع شد. چند كلمه‌اي بهرامي گفت و بعد من چند كلمه‌اي در باره جايزه گفتم. بعد از آن نوبت قرائت قسمت اول بيانيه بود كه مربوط مي‌شد به تصميم داوران مبني بر تجليل از سپانلو. دولت‌آبادي هم رسيده بود و كنار سپانلو نشسته بود. بهرامي از حاضران خواست به احترام سپانلو بايستند و كف بزنند. كار خيلي خوبي بود. همه براي مدتي طولاني دست زدند. وقتي نشستند بهرامي شعري از سپانلو را كه بهبهاني دوست داشت و قبلا به او نشان داده بودم خواند. وقتي هم دولت‌آبادي براي سخنراني رفت سپانلو شعر مورد علاقه‌ او را در اختيارش گذاشت كه بخواند. نوشته شمس لنگرودي هم كه نتوانسته بود در مراسم حاضر شود توسط نمكچيان خوانده شد.

ساعت پنج و نيم بود كه سپانلو به خاطر ضعف، توت خشكش را خواست. توت‌ها را به او رساندم. مي‌گفت قند توت برايش ضرر ندارد. چند دانه توت در آورد و در همان وسط جلسه به دولت‌آبادي هم تعارف كرد.

مراسم تمام شد. خانم دستاران همراه آقاي سپانلو به بخش كتابفرشي آمد كه طبقه پايين سالن سخنراني بود. سپانلو پشت ميز نشست. ساعت شش بود. نايلون ميوه‌اش را خواست. پرتغال و سيب را در آورد و خورد. كاش به بقيه مي‌گفتم اين ميوه‌ها را سپانلو خودش از خانه آورده و ما برايش تدارك خاص نديديم. اگر اين را مي‌گفتم به شوخي مخلوطش مي‌كردم. خيلي‌ها دورش جمع بودند و عكس مي‌گرفتند. عده‌اي هم دور دولت‌آبادي و بهبهاني و پوري جمع بودند و عكس مي‌گرفتند. به سپانلو گفتم هر وقت خواست مي‌توانيم برويم. از دوست خوبم نمكچيان هم خواستم كه خانم بهبهاني، پسرش و همراهشان را برساند. به خانم بهبهاني هم گفتم كه هر وقت دوست داشتند مي‌توانند راه بيفتند. با همان لحن مهربان و با خنده گفت: سپانلو گفت شما براي رفتن چي كار مي‌كنين، منم گفتم مهم اومدن بود رفتن كاري نداره.

همراه سپانلو راهي خانه‌شان شديم. به خانه رسيديم؛ با لوح تقدير و گُلي كه خانم بهبهاني آورده بود و بعد از مراسم همراهمان به خانه سپانلو آورديم. در تمام مدتي كه در راه بوديم سپانلو راهنمايي مي‌كرد كه از خيابان‌هاي فرعي و كوچه‌هاي خلوت برويم. عجب حافظه‌اي دارد اين مرد؛ يا همان شاعر شهر تهران.

در خانه هم چند دقيقه‌اي نشستم و چند كلمه‌اي حرف زديم. روي تختش نشسته بود. تختي كه تا همين چند ماه قبل در اين‌جا، يعني كنار مبل‌هايش نبود. داروهايش روي ميزي بود كه كنار تخت قرار داشت. گفت كتاب‌هايي كه در مراسم، شاعران جوان به او تقديم كرده بودند روي همان ميز بماند تا بتواند بخواند. هميشه مي‌گفت: كتاب‌هايي را كه بچه‌ها مي‌دهند حتما مي‌خوانم.

مي‌دانستم خسته‌ست و بايد رفت. از روي مبل بلند شدم و با گفتن اين جمله كه بهتره مزاحم نباشم، قصد رفتن كردم. دست خداحافظي به سپانلو دادم و از آقاي اخوت هم كه برادرش ديگر نبود و رفته بود خداحافظي كردم. از خانه بيرون آمدم. حالا سپانلو روي تختش آرام دراز كشيده بود و در رويايش پياده‌روهاي شهر دوستي‌ها و گذشته‌هاي دور و نزديك را قدم مي‌زد. شايد هم يكي از كتاب‌هايي را كه به او تقديم كرده بودند در دست گرفته بود و مي‌خواند. شاعر پياده‌روها هر جا كه باشد و رويايش در هر پياده‌رو و خيابان و كوچه‌اي كه قدم بزند باز هم سپانلوي عزيزي است كه زندگي‌اش را به پاي شعر ريخت.