نگاهی گذرا به مجموعه داستان «آرام بخش می خواهم»                     نوشته محمد هاشم اکبریانی
برگرفته از صفحه «انجمن دوستداران كتاب» در فيس‌بوك (http://www.facebook.com/A.D.Ketab)
این کتاب شامل مجموعه داستان هایی ست با ساختاری اکثرا ساده و روایتگر زندگی امروز،که گاهی با چاشنی طنز ملایم هم آمیخته می شود، نویسنده در این کتاب به موضوعاتی پرداخته که گاه از شدت نزدیکی به چشم نمی آیند و اگر به معنای نهفته در داستان دست پیدا کنی درست مثل این است که پس از کلی جستجو عینکت را یافته باشی آن هم درست نوک بینی ات! ا...لبته در بعضی از داستان ها توضیحات زیاده از حد به لذت کشف لایه های پنهان توسط خواننده لطمه زده است مثل داستان باید ازدواج کنم.زن ها در این مجموعه داستان به جز داستان بدل اغلب حضوری غیر فعال و باری به هر جهت دارند و به تنهایی منشا اتر نیستند

به نظر من بهترین داستان مجموعه ، «آرام بخش می خواهم» است (نام كتاب هم از همين داستات گرفته شده است) که به صورت نامه هایی از یک زندانی به زنی که دوستش دارد نوشته می شود .مرد در خلال نامه ها به مقایسه ی زندان و عشق می پردازد و این نظریه را مطرح می کند که زندان هم مانند عشق انسان را محدود و ناگزیر به پذیرش مسائلی خاص می کند که شاید در شرایط عادی کسی به آن تن در ندهد.نویسنده بر این عقیده است که با قرار گرفتن در موقعیت های متفاوت ،کم کم فکر و خواست ما از اراده ی خودمان خارج و دنباله رو شرایط ایجاد شده می گردد.به این عبارت های برگرفته از کتاب توجه کنید:_من هم دوست نداشتم تو از پسر ی دیگر بگویی و تمجید کنی ،می بینی عشق چقدر انسان را محدود می کند؟در عشق رؤیایت ،فکرت ،خیالت ،خنده ات ،گریه ات و همه چیزت می شود معشوق.در واقع عشق از زندان هم کوچکتر می شود .در زندان حد اقل رؤیایت را می توانی به بیرون از زندان ببری،فکرت را می توانی از در زندان خارج کنی ولی در عشق ،در همه ی این ها به سوی بیرون بسته است.رابطه ات با دیگران فقط فیزیکی است و در واقع هیچ معنایی ندارد،فقط یک رابطه یعنی عشق برایت می ماند که مدام در آن می چرخی و دور می زنی.الان به این جمله که بارهاتو به من و من به تو گفته ام خنده ام می گیرد،همیشه می گفتیم حاضریم دنیا را بدهیم ولی عشقمان را نه .ما متوجه نبودیم که قبلا دنیا را از دست داده بودیم .آدم عاشق به محض آن که عاشق می شود دنیا رااز دست می دهد ،بی دنیا می شود و محدود به همان عشق .زندانی هم در همان سالن محدود می شود بی دنیا

این داستان که طی هفت نامه روایت می شود و در ضمن تامل بر شرایط زندان ،تاثیر روحی روانی آن بر زندانی برجسته شده و در نتیجه ی این مقایسه ها ذهن راوی مغلوب یکسو نگری شده و به کلی منکر عشق می گردد .عشقی که بر خلاف تصور او هنوز روحش را در چنگ خود دارد و مرد نومیدانه برای رهایی خود تلاش می کند

_باور کن می کشمت. حتما می کشمت عشق من !یعنی اگه تو رو بکشم عشق تموم می شه؟چقدر همه چیز سخت و عذاب آور شده مطمئنم تموم نمی شه،عشق با تموم شدن تو تموم نمی شه .گفتم که عشق محکومیتیه که باید دوره اش تموم شه . درست مثل زندون.لعنت به عشق ،لعنت به زندون لعنت به تو عزیز خوب من