رویارویي عرفان و تجدد
محمدهاشم
اکبریانی
منتشر شده در نشريه مهرنامه ويژه نوروز
ماهنامه مهرنامه در شمارههای اخير
خود به عرفان پرداخته است. در باره عرفان و دنيايي كه امروزه در آن قرار داريم
پرسشها و نكات بسياري وجود دارد كه هر یک میتواند مدخل بحثی مفصل باشد. آيا
عرفان در عصر ما، آنگونه كه «روشنفكران ديني» از آن سخن ميگويند و بدان معتقدند،
همان عرفاني است كه در تاريخ و سنت ما وجود دارد؟ آيا مباني آنچه كه اين گروه از
آن به عنوان عرفان ياد ميكنند همان مباني عرفان در نزد حافظ و مولوي و ديگر
عرفاست؟ از ديگر مباحث ميتوان به رابطه «عرفان» و «تجدد» اشاره كرد. آيا عرفان قادر
است همچنان که با «سنت» سازگار و هماهنگ بود «تجدد» را بپذيرد و آن را سازگار با
خود ببيند؟ از آنسو آيا «تجدد» (كه رو به گسترش بوده و روند جهاني شدن را طي ميكند)
همچون «سنت» ميتواند عرفان را به عنوان جزئي از خود قبول ميكند و آن را پس
نزند؟
همچنانكه عنوان مقاله حاضر مشخص ميكند
پاسخ به اين پرسشها منفي است اما نكته حائز اهميت تحليل اين پاسخ است. در واقع آنچه
در اين نوشته مورد نظر قرار گرفته چرايي ناهمسازي عرفان و تجدد است. در باب عرفان،
استنادات مقاله بيشتر به شعرهاي حافظ و مولوي است كه خود از سرآمدان عرفان به شمار
ميروند؛ به ويژه مولوي كه به اعتقاد برخي پژوهشگران «در كلام او تصوف اسلامي به
اوج بيان رسيد.» (1)
عرفان و تجدد از عناصري شكل گرفتهاند
كه نه تنها آنها را همسو و همراه هم نميكند كه در برابر و روياروي يكديگر قرار
ميدهد. بيراه است كه حضور عرفان را در جهان يا جامعهاي كه بنيادهايش بر تجدد و
مدرنيته استوار است امري ممكن بدانيم. اما عناصري كه اين دو (عرفان و مدرنيته) بر
آن استوارند چه هستند كه آنها را مانعالجمع ميكند و اجازه ظهور يكي را در كنار
ديگري نميدهد؟
خردباوري و خردگريزي
از اساسيترين عنصر سازنده مدرنيته و
تجدد سخن بگوييم كه بنياد آن نيز هست: خرد. خردگرايي يا عقلانيت، بنيادي است كه
بناي تجدد بر آن استوار است. ماكس وبر خردباوري را مركز و شالوده مدرنيته و تجدد
ميداند به گونهاي كه نميتوان تجدد را بدون خرد تصور كرد. اين كه خرد و عقلانيت،
مركز ثقل تجدد است امري است كه تقريبا همه انديشمندان در آن اشتراك نظر دارند.
بنابراين خرد، جداي از آنكه خودبنياد است يا خير و نيز بدون در نظر آوردن اين
موضوع كه چگونه خود را در تكنولوژي و فعاليتهاي جمعي متجلي ميكند، اساس تجدد را
ميسازد. ميتوان گفت خرد يا همان عقلانيت بشري، كه صرفا از موجودي به نام «انسان»
سرچشمه ميگيرد محوري است كه تجدد و مدرنيته حول آن ميچرخد. اين «خرد» قادر به
شناخت است و علاوه بر آن كه توان درك سعادت را دارد راه رسيدن به اين سعادت يا
همان حقيقت را نيز در اختيار انسان قرار ميدهد. در تجدد آنچه به انسان امكان ميدهد
به سازوكاري مناسب دست يابد تا بر اساس آن حوزههاي مختلف زندگي خويش را نظمي جديد
ببخشد خرد است. خرد نه تنها روابط سازماني و نيز نظم اجتماعيـ سياسي و دانش
تكنولوژيك را هويت و شكل بخشيده و مبناي حركت آنها ميشود بلكه در زندگي خصوصي
نيز مهمترين تكيهگاه براي رستگاري فرد است. مدرنيته و تجدد، خرد را بنياني ميدانند
كه براي رسيدن به جامعه و انسان ايدهآل و مطلوب راهي جز توسل به آن وجود ندارد.
درست در نقطه مقابل اين نگاه، نگاه
عرفاني عرض اندام ميكند كه خرد و عقلانيت را نه تنها عامل و سبب بالندگي و درك
حقيقت نميداند كه مانع آن ميپندارد. در عرفان رستگاري از طريق به كارگيري خرد
ممكن نيست. خردِ انساني روياروي و مانع كشف حقيقت است نه همسو و عامل آن. عقل و خردي
كه دنياي متجدد و مدرن بر آن استوار است (يعني خرد انساني) در دنياي عرفان بايد
كنار گذاشته شود. خرد انساني كه در مدرنيته تنها عامل كشف حقيقت است در عرفان، راه
به كشف حقيقت نميبَرد. در عرفان، موضوعات و مسائلي مطرح است كه كاملا بيرون از
عقل و خرد قرار ميگيرد: مباحثي كه در آن مجلس جنون ميرفت/ وراي مدرسه و قال وقيل
مسئله بود. (حافظ)
نهايتا آنكه خرد انساني كه مبناي
مدرنيته است در عرفان گناه محسوب ميشود: وراي طاعت ديوانگان ز ما مَطَلب/ كه شيخ
ما عاقلي گنه دانست. (حافظ)
و ضربه آخر را اين شعر مولوي به عقل
و خرد انساني ميزند كه: آن سواران تيز انديشه/ همه ماندند چون خران به خلاب.
اطاعت و استقلال فردي
در عرفان اگر عقل، راه رسيدن به
مقصود نيست، سير و سلوكي كه بر مبناي «شهود» بنا ميشود پيمودن اين مسير را ممكن
ميسازد. برخلاف مدرنيته و تجدد كه با مبنا قرار دادن خرد، به «فردگرايي» ميرسد و
فرد را قادر ميسازد با ابزار خرد، راه به مقصد ببرد در عرفان اين خرد، سير و سلوك
را ناممكن ميسازد و در عوض عشق و «شهود» جاي آن را ميگيرد. اما نكته اينجاست كه
اين سير و سلوك به تنهايي و توسط خودِ فرد نميتواند پيموده شود. اگر در مدرنيته و
تجدد، با توجه به «فردگرايي» و محور شدن فرد، هر فرد خود قادر به كسب شناخت شده و
با تشخيص خود، ميتواند راه سعادت را پيدا كند در عرفان، فرد چنين امكاني ندارد و
دستيابي به سعادت و حقيقت ميسر نميشود مگر در سايه «پيروي» از كسي كه اين مسير را
طي كرده است. به اين ترتيب دومين وجه تمايز عرفان و مدرنيته خود را نمايان ميسازد:
در عرفان، فرد بايد «تابع» باشد تا به بالندگي فردي برسد اما در مدرنيته «استقلال»
فرد است كه ميتواند او را در مسير رشد و بالندگي قرار دهد. درست از همين جاست كه
در عرفان، «مراد»، «قطب»، «پيرطريقت»، «پير خرابات»، «مرشد»، «استاد» و مانند اينها
پا به عرصه ميگذارند. بدون اين رهبران و هدايتكنندگان، «سير و سلوك» ممكن نيست. برعكس
در مدرنيته فرد ميتواند بياموزد، ياد بگيرد و مشورت كند اما در نهايت اين خود
اوست كه قادر است راه نجات و رستگاري را بيابد و در آن گام بگذارد. «خرد
دموكراتيك» كه جزئي جداييناپذير از تجدد است مظهر چنين نگاهي است. اصولا خرد
دموكراتيك به اين دليل طرح و يكي از بنيادهاي تجدد ميشود كه انسان را صاحب خرد و
قدرت تشخيص ميداند. اما در عرفان، فرد فاقد درك و قدرت تشخيص حقيقت بوده و صرفا
با «هدايت» و «راهبري» ديگري (مراد يا...) است كه مسير نجات را پيدا ميكند. فرد
بدون هدايت، ضعيفتر از آن است كه بتواند از همان ابتدا امكان شناخت و «طي طريق»
را به دست آورد؛ او بايد از مراد، پير، قطب و مانند آنها اطاعت كند در غير اين
صورت سير و سلوك و رسيدن به حقيقت ناممكن ميشود. اما نكته مهمتر اينجاست كه در
عرفان اين «اطاعت» به صورت مطلق و با سرسپردگي بايد انجام گيرد چرا كه استاد يا مرشد
يا قطب يا... خود مسير هدايت را تمام و كمال طي كرده و ميداند سير و سلوك چگونه
انجام ميگيرد و راه رسيدن به سعادت چگونه پيموده ميشود. اين پير يا مراد براي
مولوي، شخص شمس ميشود و براي حافظ، پير مغان يا پير خرابات و... در عين حال هر دو،
اطاعت مطلق را براي هدايت و تعالي يك الزام ميبينند:
بنه آن سر به پيش شمس تبريز/ كه
ايمانست سجده آن صنم را (مولوي)
قبله، شمسالدين تبريزي بود/ نور
ديده مر دل و ديدار را (مولوي)
به مي سجاده رنگين كن گرت پيرمغان
گويد (حافظ)
بنده پیرمغانم
که زجهلم برهاند / پیرما هرچه کند عین ولايت باشد (حافظ)
حافظ جناب پيرمغان مامن وفاست/ درس
حديث عشق بَرو خوان و زو شنو (حافظ)
به جان
پيرخرابات و حق نعمت او/ كه نيست در سر من جز هواي خدمت او (حافظ)
تا ز ميخانه
و مي نام و نشان خواهد بود/ سرِ من خاك رهِ پيرمغان خواهد بود (حافظ)
ازآستان پیرمغان سرچرا کشیم/ دولت در
آن سرا وگشایش در آن در است (حافظ)
به اين ترتيب در مدرنيته و تجدد، با
توجه به «فردگرايي»، «استقلال فرد» و «خرد دموكراتيك»، فرد مبناي تصميمگيري و
حركت به سوي هدف ميشود و توان دستيابي به حقيقت را بدون اطاعت از ديگري به دست ميآورد
اما در عرفان، فرد اصولا چنين مرتبهاي نداشته و برعكس، «استقلال» او كه مانع كشف
حقيقت است بايد نفي شود تا امكاني براي «طي طريق» فراهم آيد. فرد صرفا با «اطاعت مطلق»،
«سرسپرگي» و «تبعيت محض» است كه ميتواند راه نجات را پيدا كند.
قطعيت و نسبيگرايي
مدرنيته و تجدد بنا را بر نسبيگرايي
قرار ميدهد و عرفان بر مطلقيت و قطعيت. در دنياي تجدد هيچ حقيقتي وجود ندارد كه
«مطلق» و «قطعي» باشد. بحثهايي چون هرمنوتيك نيز از همينجا ناشي ميشود. وقتي در
مدرنيته و تجدد، هر متن بسته به فرد يا جامعهاي كه در آن خوانده ميشود تاويل و
تفسيري متفاوت پيدا ميكند طبيعي است كه ديگر نميتوان از حقيقت مطلق و قطعي سخن
گفت. اما در عرفان، حقيقت مطلق و قطعي يكي از بناهاي اساسي است كه نه تنها وجود
خارجي دارد بلكه اعتقاد به آن از ضروريات است و در همان حال نيز امكان نايل شدن به
آن براي فرد (در صورت اطاعت از مراد) ممكن است. در تجدد، با هر روشي اعم از شهود
يا خردورزي يا تجربه شخصي، حقيقت مطلق و قطعي بر هيچ كس آشكار نميشود چرا كه
اصولا وجود ندارد تا بر كسي ظاهر شود اما در عرفان، هم حقيقت قطعي وجود دارد و هم
برخي (پير، قطب، استاد، مرشد يا...) به آن دست يافتهاند:
خورشید
حقایقها شمسالحق تبریز است/ دل روی زمین بوسد آن جان سمائی را. (مولوي)
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی/ در
فکرت تو پنهان صد حکمت الهی.(حافظ)
اطاعت مطلق از پير (كه قبلا از آن
سخن رفت) نيز دقيقا ناشي از همين نگاه است. وقتي فردي به «خورشيد حقايقها» تبديل
شود و «صد حكمت الهي» در فكرش پنهان باشد طبيعي است كه فردي است شايسته رهبري مطلق
و اطاعت محض. براي راهروي كه قصد دارد به حقيقت برسد، اطاعت مطلق از او يك الزام و
ضرورت ميشود.
تمركزگرايي و تكثرگرايي
نگاه عرفاني، به تمركزگرايي منجر ميشود
كه در برابر تكثرگرايي است كه از بنيادهاي تجدد است. تمركزگرايي در عرفان خود را
در امور گوناگون به نمايش ميگذارد. قدرت در عرفان رو به سوي تمركز پيدا ميكند زيرا
مرشد و استاد و مرادي هست كه همه حقيقت را كشف كرده باشد و اطاعت از او ضرورت پيدا
كند. اما قدرت در تجدد و مدرنيته متكثر ميشود چرا كه اصولا هيچ فرد، نهاد، باور،
جريان و حركتي همه حقيقت را، آن هم به صورت مطلق و قطعي، در دست ندارد. واقعيتهاي
تاريخي نيز گواهي ميدهد كه عرفان لاجرم به تمركزگرايي منجر ميشود. اين
تمركزگرايي در دو حوزه معنوي و سياسيـ اجتماعي خود را نمايان ميكند. در هر دو
حوزه نيز قدرت در شخص «مرشد»، «پير»، «مراد» و... متمركز ميشود. در بعد معنوي همه
قدرت متعلق به مراد است و اوست كه باعث هدايت دروني فرد ميشود و در وجه سياسي نيز
همين مرشد و مراد و استاد است كه قدرت را مطلقا در اختيار ميگيرد. در عرصه سياست، تمركزگراييِ ناشي از عرفان، به
فرهمندي شخص مرشد منجر شده و مريد، تابع محض مراد ميشود. منبع مشروعيت در نظامهاي
سياسيِ برگرفته از عرفان همان باورهاي عرفاني است. نمونه بارز اين گونه تمركزگرايي
را ميتوان در دوران صفويه ديد كه نظام سياسي از عرفانگرايي و تصوف زاده شده بود.
«شاه اسماعيل در اشعاري كه ميسرود خود را علي، مهدي، امام غايب، يا گاه خدا ]![ يا وابسته به اينها ميدانست و بدين
وسيله در ميان پيروان خويش از قبايلي كه وي را به قدرت رسانيدند فره و جاذبه زيادي
كسب كرد. اما در زمان سلطنت شاه تهماسب به بعد، ادعاي افراطي مهدويت كنار نهاده
شد. منتها صفويه باز هم از سه منبع اساسي مشروعيت بهره ميگرفت: به عنوان
نمايندگان مهدي امام غايب، خود را از اعقاب امام موسي كاظم امام هفتم شيعيان ميدانستند
و بنابراين مدعي بودند از نوعي عصمت برخوردارند؛ در رده صوفيهاي صفوي، خود را
مرشد و راهبر معنوي تلقي ميكردند و بدين وسيله اطاعت مطلق پيروان را ميخواستند
(اين اطاعت به خصوص از پيروان صفويه در ميان قبايل خواسته ميشد؛ خود را از دودمان
يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني (قبل از اسلام) ميدانستند (و ميگفتند دختر
يزدگرد سوم به همسري امام حسين امام سوم شيعيان در آمده است.) » (2)
پس تمركزگرايي در قدرت سياسي
مشروعيتي مييابد كه حاصل مباني عرفان است. نبايد فراموش كرد كه اين تمركزگراييِ
سياسي صرفا در دوره استقرار حكومت ديده نميشود بلكه قبل از برپايي حكومت نيز آشكارا
ميتوان اين گونه رهبري سياسي را در دنياي عرفان مشاهده كرد. اسماعيل «قبل از
برقراري دولت صفويه در تبليغات اين طريقت صرفا نماينده امام غايب نبود بلكه خود
امام غايب بود؛ حتي رهبر صفويه را تا آنجا ميرساندند كه ادعا ميكردند خداوند در
او حلول كرده است. ادعا شده است كه مريدان «جنيد» (60-1447 / 860-851) آشكارا از
وي به عنوان «خدا» و از پسرش به عنوان «پسر خدا» ياد ميكردند و در ستايش وي ميگفتند:
«هو حيالقيوم، لا اله الا هو».... مضمون اشعار خود اسماعيل گواه مسلمي است كه او
تمايل داشته پيروانش او را موجودي الهي بدانند.» (3)
سادهلوحانه است با طرح اين نكته كه
ميان عرفان و تصوف اختلاف و تفاوت هست، سرنوشت سياسي عرفان و عرفا را جداي از
حكومت صفويه بدانيم. عرفان و تصوف از مبانياي برخوردارند كه سرنوشت هر دو را به
يك سرانجام ميرساند. مگر در عرفان، مراد همان نقشي را ندارد كه مرشد در صفويه؟
مگر اطاعت مطلق در عرفان يك اصل نيست. و... وقتي در عرفان و تصوف، كسي پيدا شود كه
همه حقيقت را ميفهمد طبيعي است كه اطاعت از او «بيچون و چرا» و پيروي از او
پيروي مطلق وسرسپردگي محض خواهد بود (همچنان كه در شعرهاي حافظ و مولوي ديديم.)
به اين ترتيب تجدد كه اصل را بر
فقدان حقيقت قطعي و مطلق دانسته و به دنبال آن فرد يا جرياني را شايسته دستيابي به
اين حقيقت نميبيند به تكثرگرايي ميرسد و تكثرگرايي يكي از اصول آن ميشود اما
عرفان با توجه به مقدماتي كه ميچيند به تمركزگرايي ميانجامد.
تكثرگرايي به نتيجه مهم ديگري نيز ميرسد:
نقد. «خِرد نقاد» از بنيانهاي تجدد است. در عالم تجدد و مدرنيته، خرد انساني، نقد
ميكند و حاضر به تبعيت، آنهم به شكل مطلق آن نيست. اما «نقد» ممكن نميشود مگر
با «پذيرش يا بهرسميت شناختن ديگران». به همين جهت است كه «به رسميت شناختن
ديگران» نيز يكي ديگر از بنيانهاي تجدد ميشود. اگر ديگران به رسميت شناخته نشوند
طبيعي است كه «حذف» جاي «نقد» را ميگيرد. به همين دليل است كه تكثرگرايي به «نقد ديگران» ميرسد
و تمركزگرايي به «حذف ديگران». بر اين اساس است كه ميتوان گفت «حذف ديگران» به
عنوان يكي ديگر از بنيانهاي عرفان خود را نشان ميدهد. در عرفان اگر كساني با
مرشد و مراد مخالف باشند و او را نپذيرند، به رسميت شناخته نشده و مرده (و نه صاحب
درك و فهم) تلقي ميشوند: «ز روي دوستْ دل دشمنان چه دريابد/ چراغ مرده كجا شمع
آفتاب كجا» (حافظ). ديگران، گرچه نفس ميكشند و حيات دارند اما مردهاي هستند كه
پيش از مرگ جسماني و به دليل مرگ حقيقتطلبي در وجودشان بايد بر آنها نماز خواند
و از سخن گفتن با آنها پرهيز كرد: «هر آن كسي كه درين حلقه نيست زنده به عشق/ بر
او نمرده به فتواي من نماز كنيد// نخست
موعظه پير صحبت اين حرف است/ كه از مصاحبت ناجنس احتراز كنيد». (حافظ)
مولوي نيز تابع همين اصل عرفاني است؛
اصلي كه بر مبناي آن ديگران، نه نقد كه حذف ميشوند: «چو بنده شمس تبريزي نباشد/
تو او را آدمي مَشمُر برون كن»
اين نگاه مولوي تا آنجا پيش ميرود
كه در نگاه او نه تنها مخالفان بلكه حتي آنهايي كه قادر به درك عظمت مراد و مرشد
نيستند بايد سنگسار ( البته با غلو شاعرانه) شوند: «اين چنين فر و جمال و لطف و
خوبي ونمك/ فخر جانها شمس حق و دين تبريزست آن//// برنتابد جان آدم شرح اوصافش
صريح/ آنچ ميتابد ز اوصافش دلا مكنيست آن//// هر بصر كو ديد او را پس به غيرش
بنگريد/ سنگسارش كرد ميبايد كه ارزانيست آن».
****
با عنايت به آنچه آمد عرفان و تجدد،
پديدههايي نيستند كه قادر به قبول يكديگر باشند. اين به آن معنا نيست كه در دنياي
مبتني بر تجدد نتوانيم گروههاي عرفاني داشته باشيم اما نكته اينجاست كه اين گروهها
در جهان مدرنيته و متجدد به عنوان بخشي از آن در نظر گرفته نميشوند بلكه زائدهاي
هستند كه پس زده ميشوند و در حاشيهايترين بخشهاي جامعه، و نه در متن آن، به سر
ميبرند. اگر «سنت»، عرفان را در متن خود قرار ميداد و آنرا بخشي از خود ميديد
و متعلق به خود ميدانست «تجدد»، عرفان را در خود و با خود نميبيند و آن را كنار
ميگذارد. به ديگر سخن عرفان با ماهيت «سنت» سازگار بوده و به همين دليل است كه
سنت، مشوق و حامي آن است اما همين عرفان با ماهيت «تجدد» در تضاد بوده و تجدد، با
آن به مقابله برميخيزد.
ايدئولوژي و عرفان
تجدد و مدرنيته حاضر به پذيرش عرفان
نيست و به همين دليل است كه با پديدههايي شبيه به عرفان نيز كنار نيامده و آنها
را از خود بيرون ميريزد. ايدئولوژي را از
جهاتي ميتوان عرفان در دنياي امروز دانست. اگر عرفان، به حقيقتي قطعي اعتقاد دارد
ايدئولوژي نيز چنين است و به حقيقتي قطعي معتقد است. اگر عرفان اين حقيقت قطعي را
در اختيار مرشد و مريد ميداند ايدئولوژي آن را در اختيار رهبر يا حزب ميداند.
اگر عرفان، پيرواني را ميطلبد كه از مرشد و مراد و پير، اطاعت مطلق نمايند و در
برابر او سرسپرده باشند ايدئولوژي نيز از پيروان خود اطاعت مطلق از رهبر يا حزب و
سرسپردگي در برابر آنها را خواهان است. اگر عرفان به تمركزگرايي ميرسد و تكثر را
نپذيرفته و با نگاهي حذفي به ديگران مينگرد ايدئولوژي نيز بر همين منوال
تمركزگرايي را اصل نظام اعتقادي و سياسي خود كرده و منتقدان و يا همان ديگران را
حذف ميكند. اگر در عرفان، رستگاري انسان در گرو سير و سلوكي است كه هدايت آن را
مرشد، مراد، پير، قطب و... بر عهده دارد در ايدئولوژي نيز رستگاري در گرو مسيري
است كه هدايت آن را رهبر و حزب در دست دارد. اگر عرفان در حوزه عرفان و سياست «خرد
نقاد» را كنار ميزند و مرشد را معصوم و غيرقابل انتقاد ميداند ايدئولوژي نيز
رهبري و يا حزب را فاقد اشتباه دانسته و اجازه نقد را از پيروان ميگيرد. و در
نهايت اگر عرفان بناي «تجدد» يعني خرد را نميپذيرد و راه «شهود» را تنها راه براي
درك و شناخت حقيقت ميداند ايدئولوژي نيز عملا و با گرفتن حق «نقد» از ديگران و
نيز از پيروان، با «خرد» به ستيز برميخيزد. اگر عرفان زماني كه سياسي ميشود
سازماني با نظمي سخت ايجاد ميكند كه تابع «خرد سازماني» است و هدف آن مطيع كردن
همگان و حذف ديگران است (در عصر صفويه اين امر به خوبي خود را عيان ميكند)،
ايدئولوژي نيز با ايجاد سازماني گسترده و همراه با نظمي سخت همين هدف (مطيع كردن
همگان و حذف ديگران) را دنبال ميكند. در معدود مواردي كه عرفان و ايدئولوژي از
خرد حداكثر بهره را ميبرند همين «خرد سازماني» است كه براي ساختن تشكيلاتي منسجم
و متصلب، و مطيع ساختن جامعه و يا حذف منتقدان به كار گرفته ميشود.
اما شباهتي ديگر نيز ميان عرفان و
ايدئولوژي وجود دارد و آن عكسالعمل يكسان تجدد در برابر آنهاست. در اين مورد
نيز تجدد، همچنانكه عرفان را نپذيرفته و
آن را كنار ميزند ايدئولوژي را نيز نپذيرفته و در پي كنار گذاشتن آن برميآيد.
تجربه شكست پيدرپي ايدئولوژيهاي چپ و راست در دنياي متجدد گواهي بر همين امر
است. شكست نازيسم درآلمان، فاشيسم در ايتاليا و مهمتر از همه سوسياليسم در شوروي
سابق دلالت بر همين امر دارد. نبايد فراموش كرد در جوامعي كه تجدد هنوز يك روند
است و نه يك پديدة تثبيتشده، ايدئولوژي و عرفان نيز وجود دارد اما اين حضور با
چالشهاي فراواني روبهروست چرا كه تجدد تبديل به روندي جهاني شده و خوب يا بد،
جوامع را يكي پس از ديگري در مينوردد و سرنوشت آنها را رقم ميزند. گسترش تجدد
در جوامع گوناگون باعث شده است بخشي از كليتي به نام «عرفان» و به عبارتي گروهي از
«عارفان» نيز سعي در متجدد كردن خود نمايند. در تلاش براي همسو كردن عرفان با تجدد، راهحلهاي
متفاوتي ارائه شده است كه برخي از آنها به نفي پايههاي اساسي عرفان رسيدهاند.
اين تلاش صرفا به انديشمندان «عرفانباور» همچون اقبال و «روشنفكران ديني» خلاصه
نشده و خود عارفان را نيز در برميگيرد. اما اين تلاش براي همسويي با مباني تجدد، چالش
و درگيري عميقي را با عرفاني كه در تاريخ و سنت جامعه وجود داشته و دارد برانگيخته
است. بايد دقت داشت كه نقدِ برخي و يا تمامي مباني عرفان و كنار گذاشتن آن، صرفا
توسط روشنفكران ديني و يا جامعهشناسان و انديشمندان حوزه دين انجام نميگيرد بلكه
در موارد عديدهاي اين امر توسط عارفان و از درون حلقه آنها بروز مينمايد. به
دليل اهميت اين موضوع جادارد به نمونهاي از اين چالشها اشاره شود. در كتاب «روح
مجرد» كه ناشري چون انتشارات حكمت آن را منتشر كرده ميتوان چنين موردي را مشاهده
كرد. اين كتاب آنچنانكه در جلد آن ذكر شده توسط «حضرت علامه آيتالله سيد
محمدحسين حسيني طهراني» تاليف شده و به گفته مولف «يادنامه ارتحال انسان العين و
عين الانسان، الذي لم يات الزمان بمثله، العارف الكامل المتحقق بحقيقه العبوديه،
نقطه الوحده بين قوسي الاحديه و الواحديه، حضرت آقاي حاج سيد هاشم موسوي حداد»
است. بخشي از اين كتاب كه به شرح احوال يكي از عارفان عصر حاضر اختصاص دارد، پاسخ
به افرادي از درون حلقه عرفان است كه سعي دارند مباني عرفان را انكار كنند. در
صفحه 49 ميخوانيم: «پس از ارتحال حضرت انصاريـ قدس الله تربتهـ ميان رفقاي
طهراني از ارادتمندان ايشان اختلاف شديدي به ميان آمد. حقير اصرار داشتم كه براي
سير اين راه از استاد، گريزي و گزيري نيست و واديهاي عميق مهلك و گريوههاي صعب و
سخت را جز استاد نميتواند عبور دهد، و خودسرانه راهپيمودن جز شقاوت و هلاكت و
گرفتار شدن در وادي ابليس و پيچ و خمهاي نفس اماره و له شدن و لگدكوب گشتن در زير
پاي شيطان رجيم نتيجهاي ندارد. يك نفر از مريدان و رفتوآمدكنندگان به محضر مرحوم
انصاري (قده) كه قبلا هم نزد مرحوم قاضي (قده) تردد داشته است ولي عمدتا شاگرد و
ملازم مرحوم آقا سيد عبدالغفار مازندراني در نجف بوده است، به نام...]نويسنده نام
فرد مذكور را نياورده است[ كه اينك هم بحمدالله در قيد حيات ميباشند، با پيشنهاد حقير بناي مخالفت
را نهادند و در مجالس و محافل انس دوستان با بياني جذاب و چشمگير كه به آساني و
سهولت ميتوانست افكار سُلّاك بالاخص افراد درسنخوانده و تحصيلنكرده را به خود
جلب كند، اصرار و ابرام بر عدم نياز به استاد را مطرح كردند.»
نويسنده كتاب در ادامه به شرح دلايل
اين «فرد» پرداخته و با آن مخالفت كرده و دلايل خود را بيان ميكند. اما آنچه
اهميت دارد اين است كه اين «فرد» كه خود در سير و سلوك عرفاني گام زده است يكي از
اصول اساسي عرفان يعني لزوم اطاعت از استاد يا پير را كنار ميگذارد. وقتي قضيه
مهمتر ميشود كه نويسنده كتاب «روح مجرد»، به يكي از استدلالهاي آن «فرد» (كه
مخالف داشتن استاد براي سير و سلوك عرفاني است) پرداخته و نظر وي را چنين ميآورد:
«آنچه استاد به انسان تعليم ميدهد ظهورات نفس اوست، مگر كسي ميتواند از حيطه
نفس خود قدمي فراتر نهد؟ بنابراين تبعيت از استاد يعني از افكار و آرا او پيروي
نمودن و در راه و طريق نفساني او جاري شدن. و اين صددرصد غلط است. چون خداوند
انسان را كه آفريد به او نيروي استقلال و خودانديشي داد. حيف نيست كه انسان اين
نيرو را در هم شكند و عزت و استقلال خدادادي را از بين برد و تابع شخصي شود كه او
هم چون خود اوست؟!»
اين استدلال دقيقا به معناي همسو
كردن «عرفان» با «تجدد» است. وقتي «واسطه»اي به نام مراد و استاد حذف شود و «فرد»
بدون هيچ واسطهاي و با بهرهگيري از «خودانديشي» توان دريافت حقيقت و رسيدن به
آن را داشته باشد به جرات ميتوان گفت كه مباني تجدد حاكم بر نگرش اين گروه از عرفا
شده است. قرار نيست اين جريان با تجدد يا مدرنيته آشنايي ذهني داشته باشد تا از
طريق اين آشنايي سعي نمايد عرفان خود را با آن اصول هماهنگ نمايد مهم اينجاست كه تجدد تا آنجا توانسته در جامعه حضور و نفوذ
بيابد كه نه تنها روشنفكران و محققان بلكه سالكان عرصه عرفان را نيز همراه خود كند
بهطوري كه آنها خود را در جهاني ببينند كه در آن، فرد با استقلالي كه دارد و
بدون اطاعت از مراد، قادر به كشف حقيقت شود.
در نهايت چند پرسش باقي ميماند: آيا
اگر ماهيت عرفاني كه حافظ و مولوي، و هماكنون نيز برخي ديگر بر آن اصرار دارند و
از آن سخن ميرانند تغيير يابد و خود را با اصول تجدد همسو و هماهنگ كند آيا باز
هم ميتوان آن را «عرفان» ناميد؟ آيا اگر مباني اساسي آن عرفان كنار گذاشته شود و
به نوعي شاهد دگرگوني ماهوي آن باشيم، باز هم ميتوان به عرفان رسيد؟ آيا عرفان ميتواند
عرفان بماند اما با اصولي چون «فقدان حُكمهاي قطعي و يقيني» و «حذف واسطه» براي
رسيدن به حقيقت (كه از بنيانهاي تجدد است) كنار بيايد و باز هم عرفان ناميده شود؟ پاسخ راقم اين سطور به اين پرسشها منفي است.
پانوشتها:
(1) «كارنامه اسلام»، دكتر عبدالحسين
زرينكوب، موسسه انتشارات اميركبير، چاپ سيزدهم، 1387، ص 154
(2) «مقاومت شكننده، تاريخ تحولات
اجتماعي ايران»، جان فورد، ترجمه احمد تدين، موسسه خدمات فرهنگي رسا، چاپ دهم،
1389، ص 79
(3) «ايران عصر صفوي»، راجر سيوري،
ترجمه كامبيز عزيزي، نشر مركز، چاپ هجدهم، 1388، ص 22