گفت‌وگو

گفت‌وگوي روزنامه شرق با محمدهاشم اكبرياني به بهانه انتشار كتاب «بايد بروم»

یاسین نمکچیان

نمي‌توانم رستم بسازم

محمدهاشم اكبرياني يكي از چهره‌هاي جدي ادبيات معاصر ايران است كه نامش در حوزه‌هاي مختلف ادبي تكرار مي‌شود. شاعر، نويسنده‌ و روزنامه‌نگاري كه فعاليت‌هاي حرفه‌اي‌اش را با انتشار دو مجموعه شعر آغاز كرد و با سرپرستي تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ادامه داد و حالا هم به نويسندگي رسيده است. اولين مجموعه داستانش سال گذشته با عنوان «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» منتشر شد كه واكنش‌هاي مختلفي را در محافل ادبي در پي داشت. چندي پيش دومين كتابش در حوزه داستان‌نويسي هم با نام «بايد بروم» از سوي نشر چشمه روانه بازار كتاب شد كه اين كتاب نيز حرف و حديث‌هاي خودش را به وجود آورد اما اكبرياني بي‌تفاوت به حاشيه‌ها به شكل جدي كار مي‌كند. در واقع ادبيات مهم‌ترين دغدغه زندگي اين روزهاي اوست. اين گفت‌وگو خيلي اتفاقي در يك جمع دوستانه با حضور نويسنده نام‌آشنا محمدعلي علومي شكل گرفت. بحث از داستان‌نويسي به حوزه‌هاي ديگري كشيده شد كه در اين فرصت حاشيه‌ها را كنار مي‌گذاريم و به گفت‌وگو درباره «بايد بروم» مي‌پردازيم.   

 

***

*داستان «بايد بروم» از نظر فرم ادامه مجموعه داستان «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» است. در اين كتاب هم شخصيت‌ها به نوعي گم هستند و روايت در زمان و مكان نامشخصي اتفاق مي‌افتد. چرا اصرار داريد داستان‌هايتان در لايه‌اي ناپيدا اتفاق بيفتد؟

اولين دليل اين است كه من اين‌طوري مي‌نويسم و تا به حال هم قبل از نوشتن داستان تصميم نگرفته‌ام كه شخصيت‌ها گم باشند يا زمان و مكان نامشخص. من اين‌طوري مي‌نويسم و مهم‌ترين دليل همين نكته است. البته اين هم درست است كه در ناخودآگاه نويسنده چيزي وجود دارد كه باعث مي‌شود چنين اتفاقي بيفتد. نكته ديگر اينكه چه دليلي دارد وقتي نويسنده مي‌تواند بدون توصيف شخصيت‌ها و زمان و مكان به اصل قصه بپردازد و متن هم ذاتاً داستان باشد، همه چيز را كش دهد و از همه عناصر بهره ببرد. من دليلي نمي‌بينم كه اين كارها را انجام بدهم.

*شما معتقديد در داستان شما اين امر ناآگاهانه اتفاق افتاد اما من فكر مي‌كنم در بسياري از مواقع آگاهانه روي اين قضيه تاكيد مي‌كنيد و در هر دو كتاب روي شيوه روايت فكر كرديد و در نهايت به تلفيقي از ناآگاهي و آگاهي رسيديد.

درست است. بخش شخصيت‌پردازي‌ها و چگونگي زمان و مكان از ناخودآگاهم سرچشمه مي‌گيرد. اما به آن معنا نيست كه كل داستان همين گونه نوشته شده باشد. طبيعتاً براي بسياري از چيزها فكر كردم. مثلاً در «بايد بروم» بخشي از داستان را با ضرباهنگي تند پيش بردم و بعد در بخشي ديگر به اين نتيجه رسيدم كه بايد از ريتم كندتري استفاده كنم تا خواننده به تعادل برسد و دوباره فضايي را به وجود آوردم تا به داستان شتاب بدهم. اين آگاهي‌ها بايد وجود داشته باشد اما نه در همه بخش‌ها. وقتي مجموعه «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» به پايان رسيد متوجه شدم شخصيت‌هاي داستان‌ها اسم ندارند و همان اتفاق در كتاب «بايد بروم» هم تكرار شد. اين اتفاق غيرعمدي بود اما در بازخواني و بازنويسي مي‌توانستم براي كاراكترها اسم انتخاب كنم كه نكردم. در واقع احساس نياز نكردم كه نامي براي اين شخصيت‌ها بگذارم. بحث ديگر اينكه فكر مي‌كنم خيلي از اصول را داستان‌نويسان به عنوان اصولي بديهي قبول كرده‌اند و حاضر نيستند از آن دايره‌ پا بيرون بگذارند. اين مساله را مي‌توان زير سوال برد، چرا كه ضرورتي ندارد به جزييات يا حواشي در داستان پرداخته شود. اين را هم توضيح بدهم كه گاهي ضرورت داستان ايجاب مي‌كند نويسنده به حواشي، توصيف، نامگذاري و مانند اينها بپردازد ولي اين موضوع فقط گاهي لازم است نه در همه داستان‌ها. متاسفانه بسياري از داستان‌نويسان به عنوان يك اصل بديهي پذيرفته‌اند كه داستان مدرن مثلاً بايد شخصيت‌پردازي و فضاسازي داشته باشد يا پذيرفته‌اند كه جغرافيا يا مكان يا زمان به صورت خيلي جزيي در داستان مشخص باشد. به نظر من در بسياري از موارد اين اصول بديهي نه‌تنها ضروري نيست كه زائد و حشو است و بايد كنار گذاشته شود. حالا اينكه عده‌اي آمده‌اند و گفته‌اند در داستان مدرن يا پست‌مدرن بايد شخصيت‌پردازي، فضاسازي، ذكر مكان، زمان، تعليق و مواردي از اين دست رعايت شود و نويسنده ملزم به رعايت آنهاست، به نظر من نمي‌تواند يك حكم قطعي باشد و نويسنده به عنوان اصول بديهي آنها را بپذيرد. خيلي از نويسندگان بزرگ ما هم همواره علاقه داشته و دارند كه در داستان خود به جزيي‌ترين مسائل بپردازند چرا كه داستان‌نويسي مدرن از آنها اين را مي‌خواهد. به اعتقاد من بايد در اصول بديهي تشكيك كرد. به همين دليل من در اين دو داستان تا جايي كه ممكن بود اين اصول را دور انداختم و زيرپا گذاشتم.

*واكنش مخاطبان نسبت به اين اتفاق چطور بود؟

وقتي كتاب‌هايم منتشر شدند متوجه شدم مخاطب احساس كمبود نكرده است. اينكه شخصيت‌ها گم هستند و زمان و مكان نامعلوم، آزارش نداده. بازخوردها اين گونه بود و همين موضوع باعث شد به اين اعتقادم بيشتر پايبند شوم كه نيازي به رعايت اصول بديهي داستان‌نويسي مدرن يا كلاسيك يا نئوكلاسيك يا پست‌مدرن نيست.

*البته اين ويژگي‌ها كه شما آنها را به كار مي‌بنديد در ادبيات كلاسيك ايران هم سابقه دارد. شما به ادبيات كهن دل بسته‌ايد. ممكن است اين ويژگي‌ها، از مطالعات شما در حوزه ادبيات كلاسيك ايران سرچشمه گرفته باشد؟

من قبلاً هم در جاهاي ديگر گفته‌ام يكي از دلايلي كه باعث شده به اين نكته‌ها توجه چنداني نداشته باشم رجوع بيش از اندازه من به ادبيات كلاسيك است. مثلاً در گلستان سعدي خيلي كم با اسامي افراد برخورد مي‌كنيم، خيلي به ندرت آن هم در حد پادشاهان يا چهره‌هاي خاص. در مورد كاراكترهاي پراكنده جامعه بيشتر از صفت استفاده مي‌شود مثل روستازاده، حكيم‌زاده يا اينكه دانشمندي را گفتند، درويشي در راهي بود و... يعني شخصيت‌ها با جايگاه اجتماعي نامگذاري مي‌شوند نه با اسامي. در «بايد بروم» و «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» شخصيت‌ها يا با جايگاه اجتماعي  نامگذاري مي‌شوند يا با ويژگي‌هاي روحي و رواني و حتي جسمي. مثلاً كسي كه سني از او گذشته به نام «پيرمرد» نامگذاري مي‌شود و اگر يكي ساز مي‌زند به عنوان «نوازنده» مورد اشاره قرار مي‌گيرد. اصلاً به نظر من اين روش مي‌تواند بر خواننده تاثيرگذار‌تر باشد. وقتي يك مرد پير است چرا بايد مثلاً بگوييم «محسن عزيزي كه 75 سال سن دارد» و بعد هم مدام بگوييم «عزيزي رفت»، «عزيزي نشست»، «عزيزي...». وقتي نيازي نيست كه حتماً نام فرد آورده شود خب نياوريم. چرا به اين دليل كه داستان‌نويسي مدرن گفته ما هم خود را مجبور كنيم نام افراد را بياوريم؟ باور كنيد بعضي وقت‌ها خود من كه در داستان‌هاي خارجي نام بعضي شخصيت‌ها را مي‌بينم كه حتي خواندن آنها مشكل است با خودم مي‌گويم عجب كار بي‌خود و بي‌معنايي انجام داده كه كلي اسم سخت براي خواننده‌اي چون من كه از يك كشور ديگرم آورده. خب وقتي داستان‌نويس مي‌توانسته اسم نياورد و با همان «پيرمرد» يا «دختر جوان» كار را پيش ببرد و خواننده را با مشكل مواجه نكند چرا بايد از اسم خاص استفاده كند؟ يا مثلاً طبق اصول داستان‌نويسي مدرن بايد فضاسازي و ارائه تصاوير به طور كامل انجام شود. يعني وقتي صحبت از يك پل مي‌شود يا صحبت از يك پيرمرد به ميان مي‌آيد بايد آن پل يا پيرمرد كاملاً توصيف شوند. من فكر مي‌كنم خود اين موضوع اين امكان را از خواننده مي‌گيرد كه تصور و تخيلش را به كار بيندازد. ما وقتي پلي را كاملاً توصيف مي‌كنيم خواننده همان يك پل را تصور مي‌كند اما اگر بگوييم «پل» يا «پيرمرد» و به همين اكتفا كنيم تخيل و ذهن خواننده مي‌تواند پل يا پيرمردي را كه خودش مي‌خواهد به داستان وارد كند يعني خواننده خودش در پرداخت داستان شريك و سهيم مي‌شود و تخيل و ذهنيت داستاني‌اش ناخودآگاه يا آگاهانه به كار مي‌افتد. البته اين به آن معنا نيست كه هيچ شخص يا مكان يا ابزاري نبايد نامگذاري يا توصيف شود. بايد گفت در مواردي داستان ايجاب مي‌كند كه شخصيت يا پديده توصيف و صاحب اسم شوند ولي من حداكثر سعي خودم را مي‌كنم تا جايي كه ممكن است از اين امر پرهيز كنم. گرچه همان طور كه اشاره شد بخش اعظم اين گريز ناخودآگاه بوده است.

*در كتاب «بايد بروم» احساس مي‌شود بسياري از بخش‌ها به شكل جداگانه نوشته شده‌اند و بعد به صورت پازل كنار هم قرار گرفته‌اند. «هزار و يك شب» به نوعي همين گونه است. چقدر با اين حرف موافقيد؟

دقيقاً همين طور است. راستش من بيشتر از هر كتابي هزار و يك شب را خوانده‌ام. اما باز هم بگويم كه اين اتفاق هم غيرارادي بوده يعني ننشسته‌ام طرحي پازلي بريزم و بعد شروع به نوشتن كنم. بعد از پايان داستان بوده كه به اين مورد پي بردم البته آن هم من پي نبردم بلكه ديگران و از جمله شما به آن رسيديد. به هر حال داستان قطعات مختلفي است كه با حلقه‌هايي به هم وصل مي‌شوند. قطعاً همين‌طور است. ممكن است عده‌اي از اين شيوه خوش‌شان نيايد يا برعكس، عده‌اي هم آن را بپسندند. اين داستان طوري نيست كه در يك دايره يا خط شكل بگيرد. يك شخصيت از قطعه‌اي به قطعه‌اي ديگر مي‌رود.

*اينكه شما اصول بديهي را قبول نداريد باعث نوشتن داستاني شده است كه در حال حاضر مخاطب نمي‌داند آيا با رمان روبه‌رو است يا داستان بلند. البته اين سردرگمي بد هم نيست و مي‌توان گفت داستاني نوشتيد كه خاص خودتان است.

بله اين سردرگمي وجود دارد. يكسري از منتقدان مي‌گويند كتابم رمان نيست و داستان بلند است و عده‌اي ديگر هم برعكس فكر مي‌كنند. حتي بر داستان‌هايم نام‌هاي متفاوتي گذاشته‌اند. پست‌مدرن، كلاسيك، نئوكلاسيك، مدرن و حكايت مدرن نام‌هايي بوده كه گفته‌اند و شنيده‌ام. من نظر واحدي نشنيدم كه خوانندگان، منتقدان و نويسندگان روي آن متفق‌القول باشند. هر كس يك چيز مي‌گويد و اين هم طبيعي است و فقط در مورد داستان من نيست. اما واقعيت اين است كه من به اين چيزها فكر نكردم؛ به اينكه مي‌خواهم رمان بنويسم يا داستان بلند يا حكايت مدرن، يا اينكه مدرن بنويسم يا پست‌مدرن يا كلاسيك. اين اثر چيزي است كه نوشتم. باور كنيد خودم تفاوت رمان با داستان بلند را نمي‌دانم. اگرچه در صحبت‌هايي كه مطرح شد به بخشي از تفاوت‌ها پي بردم ولي هنوز به طور قاطع نمي‌دانم مرز اينها كجاست. چيزي كه در ذهنم بود اين بود كه بنويسم.

*فكر مي‌كنيد چقدر مي‌توان بين جهان مدرن و جهان كهن در مكاشفه‌اي به اسم داستان ارتباط برقرار كرد؟ به هر حال حكايت مختص جهاني بسته است. آيا مي‌توان بين داستانگويي كهن و جهان امروز نقب زد؟

طبيعي است كه هر قالب براي خودش انديشه، محتوا و پشتوانه فكري‌اي دارد كه قالب ديگر آن را ندارد. به همين دليل است كه قالب «حكايت» يا «قصه» كه در ادبيات كلاسيك وجود دارد پاسخگوي انديشه امروز و دنياي جديد نيست. صدالبته اين نكته هم به اين معنا نيست كه قالب‌هاي حكايت و قصه به هيچ وجه قابل استفاده در دنياي امروز نيستند نبايد مطلق‌انديش بود. به نظر من قالب ديروز با تغيير است كه مي‌تواند مورد استفاده نويسنده امروز قرار گيرد. به اين ترتيب با تغيير و كم و اضافه كردن به قالب‌هاي ديروز مي‌شود امروزه هم از آن بهره برد. اما اگر اين قالب‌ها را عيناً به كار ببريم، بدون شك نمي‌توانيم مفاهيم و انديشه امروزي را در چارچوب آن بيان كنيم. دوستاني هم كه معتقدند داستان‌هاي من در «كاش به كوچه نمي‌رسيدم و بايد بروم» قصه و حكايت مدرن هستند، معتقدند اين داستان‌ها چارچوب‌هايي از ادبيات كلاسيك را شكسته و چارچوب‌هايي را هم به كار گرفته و همين امر است كه آن را مدرن مي‌كند. به عنوان مثال اگر من در «بايد بروم» و «كاش به كوچه نمي‌رسيدم»‌ مثل حكايت و قصه كلاسيك به مكان و زمان و شخصيت‌پردازي و فضاسازي بي‌توجهم اما برخلاف حكايت و قصه كلاسيك، داستان‌هايم بي‌سرانجام بوده و خواننده پايان‌هاي متفاوتي مي‌تواند براي داستان متصور شود. حتماً ‌مي‌دانيد كه در حكايت و قصه كلاسيك، داستان‌ها حتماً پايان دارند اما «بايد بروم» و خيلي از داستان‌هاي مجموعه «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» بي‌پايان هستند. همين قضيه، «بايد بروم» و «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» را از داستان مدرن هم متمايز مي‌كند. داستان مدرن شخصيت‌پردازي و فضاسازي و مثل اينها را دارد كه در داستان‌هاي من چنين چيزي ديده نمي‌شود. به نظر مي‌آيد داستان‌هاي «بايد بروم» و «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» آنجا كه خواسته‌اند از ادبيات كلاسيك و پست‌مدرن و مدرن بهره برده‌اند و آنجا كه نخواسته‌اند آنها را دور ريخته‌اند.

حرف كلي من اين است كه تقليد، چه از ادبيات كلاسيك و چه از ادبيات مدرن، مي‌تواند اثر را نابود كند. ممكن است از قالب‌هاي مدرن و كلاسيك و پست‌مدرن استفاده‌هايي برد ولي تقليد كردن از آنها به معناي مرگ اثر و بي‌روح شدن آن است. من براي خودم تفكر، انديشه و باورهايي دارم كه بيان آنها قالب خاص خودش را مي‌طلبد كه ناخودآگاه من، آن را در اثر جاري مي‌كند. حال اگر كسي بخواهد با اين تفكر و انديشه از قالب خاصي، چه پست‌مدرن، چه مدرن و چه كلاسيك، پيروي و تقليد كند بدون شك روح داستاني از بين مي‌رود و داستان تبديل مي‌شود به يك اثر مكانيكي و تصنعي كه پر شده از تكنيك‌هاي زائد و اضافي؛ تكنيك‌هايي كه كاربرد تصنعي آن، داستان را بي‌روح و خواننده را خسته و دلزده مي‌كند. يكي از انتقادهايي كه به گلشيري مي‌شود گرفت همين است. در حالي كه اولين داستان‌هاي او مملو از روح داستاني است اما آخرين آثار او به جاي روح داستاني پر شده از تكنيك. خيلي از داستان‌نويسان و شاعران جوان و پيشكسوت ما هم در اين دام افتادند.

نكته مهم ديگر اين است كه در بهره‌گيري از داستان‌هاي كهن و كلاسيك نه‌تنها نمي‌توان از تمامي و كليت قالب‌هاي آن استفاده كرد بلكه مهم‌تر از آن نمي‌توان از انديشه‌اي كه حاكم بر اين داستان‌ها و ادبيات است استفاده چنداني برد. اين انديشه‌ها بسيار كم اتفاق مي‌افتد كه در دنياي امروز ما كاربرد داشته باشند. در واقع اگر بخواهيم نسبتي قائل شويم بايد گفت قالب‌هاي ادبيات كلاسيك بيشتر مي‌‌توانند مورد استفاده ادبيات امروز قرار گيرند تا انديشه‌هاي حاكم بر آنها. انديشه ادبيات كلاسيك با انديشه جهان جديد همخواني ندارد و نمي‌توان با چنين نگاهي دنياي امروز را به تماشا نشست.

*بورخس برخلاف شما از انديشه هم استفاده مي‌كند و اتفاقاً در پيوند انديشه كهن و دنياي مدرن موفق است. به نظر شما اشكالي دارد كه از مفاهيم كهن هم استفاده شود؟

در مورد اين بخش از ويژگي آثار بورخس چيز زيادي نمي‌دانم. ولي نظر كلي من اين است كه استفاده كردن از انديشه كهن به عنوان يك ژانر اشكالي ندارد، اما مساله اينجاست كه اين ژانر حتي اگر امروز وجود داشته باشد تناسبي با دنياي مدرن نخواهد داشت. حتي ممكن است خواندنش براي بعضي هم لذت‌بخش باشد ولي متعلق به دوره ما نيست. من از خواندن داستان‌هاي شاهنامه لذت مي‌برم يا از خواندن داستان‌هاي تراژيك كهن، اما تفكر دنياي مدرن آن را نمي‌پذيرد. مي‌خواهم بگويم من در جهان امروز نمي‌توانم رستم بسازم. دنياي امروز نسبي‌گراست. دنياي مطلق‌گرا نيست. در گذشته چه در عرفان و چه در داستان‌هاي فولك يا حتي در ادبيات درباري شخصيت‌ها همواره مطلق خوبي‌ها و بدي‌ها بودند و به همين دليل بود كه دعواي خير و شر خودش را نشان مي‌داد. اما جهان ما اين را به رسميت نمي‌شناسد. امروزه ديگر نمي‌توان داستان اسطوره‌اي نوشت چون بهترين شكلش در ادبيات كهن نوشته شده است. دليل اينكه مي‌گويم به بهترين شكلش نوشته شده اين است كه نويسنده، قصه‌نويس يا شاعر كلاسيك در آن فضا زندگي مي‌كرده و سيستم فكري‌اش با آن شرايط عجين بوده. من در آن فضا قرار ندارم و اگر هم بخواهم داستان اسطوره‌اي بنويسم شكست مي‌خورم. تجربه شكست‌خورده در اين زمينه را هم مي‌توان در برخي آثار داستان‌نويسان خودمان ديد. داستان‌نويس امروزي اصلاً نمي‌تواند به زيبايي فردوسي اسطوره‌سازي كند. به هر صورت ما از انديشه‌ها و قالب‌هاي كهن به شكل مطلق نمي‌توانيم استفاده كنيم. انسان امروز برخلاف انسان ديروز به اين نتيجه رسيده كه بسياري از امور بي‌سرانجام است؛ حتي زندگي خودش. به همين دليل است كه در ادبيات كلاسيك، حكايت و داستان، هميشه پايان و سرانجام داشته است در حالي كه داستان‌هاي امروزي فاقد اين پايان است.

يكي ديگر از ويژگي‌هاي داستان‌هاي كلاسيك كه برخاسته از انديشه و نوع تفكر آن دوره است، حاكميت رابطه علت و معلولي در اثر است. در انديشه و زندگي گذشتگان، هر معلول يك علت داشت و براي هر پديده يا اتفاق بايد علتي يا دليلي پيدا مي‌شد. همين اصل خود را در آثار و داستان‌هاي كلاسيك هم نشان مي‌دهد. اما در جهان امروز، ما خيلي از اتفاق‌ها و پديده‌ها را مي‌بينيم و نمي‌توانيم براي آن دليل و علتي پيدا كنيم. يعني روح و انديشه ما نمي‌تواند با سادگي موجود در دنياي كهن، براي هر پديده دليل و علتي بتراشد. براي همين است كه خيلي از امور را به عنوان يك واقعيت مي‌بينيم و آن را مي‌پذيريم اما برايش دليل و علتي پيدا نمي‌كنيم. همين امر خودش را در داستان امروزي هم مي‌تواند نشان دهد. در «بايد بروم» و «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» خيلي اتفاق‌ها، حوادث و پديده‌ها بي‌علت و بي‌دليل شكل مي‌گيرند. مثلا ً در داستان «در دست توفان» كه در مجموعه «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» آمده، زني را شاهديم كه بدون ارتكاب هيچ خلافي، دارد عذاب مي‌كشد. چرا بايد او عذاب بكشد؟ دليل و علتش معلوم نيست. در «بايد بروم» هم از اين نمونه‌ها زياد است. يادم مي‌آيد وقتي در بعضي قسمت‌هاي «بايد بروم» اتفاقي در داستان مي‌افتاد و دليل يا علتي براي آن وجود نداشت، خيلي راحت به خودم مي‌گفتم چه كار به دليل و علت داري، بگذار داستان ادامه پيدا كند. حتي در جلسه نقدي كه برگزار شد يكي از مخاطبان مي‌گفت من مي‌ديدم كه در «بايد بروم» اتفاقاتي مي‌افتد كه نمي‌دانستم براي چه اين اتفاق افتاده است ولي برايم سوال هم نشد كه چرا نويسنده براي آن دليل يا علتي نتراشيده است.

مي‌خواهم بگويم دنياي ما و داستاني كه در آن خلق مي‌شود ويژگي‌هاي خاص خودش را دارد. همين نكته كه در ادبيات كلاسيك براي هر اتفاقي، دليل يا علتي وجود داشت، اثر را ساده مي‌كرد و فهم آن را راحت مي‌ساخت اما داستان امروز درست مثل زندگي امروز نمي‌تواند به اين سادگي باشد چرا كه زندگي و جهان ما پيچيده شده. يا مثلاً دنيايي كه نويسنده آثار كهن و كلاسيك با آن در ارتباط بود، دنياي كوچكي بود كه خواه ناخواه بر طرز تفكر و ارزش‌هاي او و از آنجا بر داستان‌ها و نوشته‌هايش اثر مي‌گذاشت، اما نويسنده امروز با جهاني بزرگ كه همراه با عناصر بي‌نهايت است ارتباط دارد و طبيعي است كه نوشته او نيز از اين موضوع تاثير مي‌گيرد.

به هر ترتيب انسان و نويسنده امروز كه در جامعه‌اي مثل جامعه ما زندگي مي‌كند، نمي‌تواند تابع نعل به نعل قالب‌هاي كلاسيك، مدرن يا پست‌مدرن باشد.

اين امر همان طور كه گفتم در مورد انديشه و تفكر، بيشتر مصداق پيدا مي‌كند. بايد پذيرفت كه حتي در جامعه خودم من، منم نه فرد ديگر. بنابراين بين محتوا، انديشه و قالب ادبيات كلاسيك و ادبيات مدرن و ميان اين دوگونه ادبيات با ادبيات پست‌مدرن تفاوت‌ها و تناقض‌هايي وجود دارد كه نمي‌شود آنها را ناديده گرفت. اما همه اينها به معني آن نيست كه بتوانيم مرز دقيق و مشخصي بين انواع و ژانرهاي مختلف ادبي تعيين كنيم. شما اگر به مقاله‌ها و كتاب‌هايي كه درباره تفاوت ادبيات مدرن و كلاسيك يا گونه‌هاي مختلف ادبيات مدرن يا حتي تفاوت ادبيات مدرن و پست‌مدرن نوشته مي‌شود، دقت كنيد مي‌بينيد نمي‌شود گفت مرزي هست كه مي‌تواند انواع گوناگون ادبيات را از هم جدا كند يعني معيار مشخصي پيدا نمي‌شود كه بگوييم اين اثر لاجرم كلاسيك است و اين اثر مدرن. يا فلان اثر لزوماً پست‌مدرن است و فلان اثر مدرن. اين موضوع در مورد «بايد بروم» و «كاش به كوچه نمي‌رسيدم» براي خودم كاملاً مشخص شد. عده‌اي گفتند آثار پست‌مدرن است، عده‌اي گفتند مدرن، عده‌اي گفتند كلاسيك، عده‌اي گفتند آميخته‌اي از مدرن و پست‌مدرن، عده‌اي گفتند نئوكلاسيك و خيلي حرف‌هاي ديگر.

*شما از دنياي شعر وارد عرصه داستان‌نويسي شديد و ناخواسته يكسري از مباني شعر را در داستان‌هايتان پياده مي‌كنيد. طبيعي است يك شاعر داستان‌نويس حوصله پرداختن به همه جزييات را نداشته باشد اما در كتاب «بايد بروم»‌ مي‌توانستيد حضور شخصيت‌ها را پررنگ‌تر كنيد يا موقعيت‌ها را بيشتر شرح دهيد تا مخاطب بيشتر درگير متن شود چون در بعضي بخش‌ها ضرورت اين نكته‌ها حس مي‌شود. علاوه بر حرف‌هاي گفته شده چقدر اين كنار گذاشتن‌ها ناشي از تاثير دنياي شعر است؟

واقعاً نمي‌دانم در داستان‌نويسي از شعر تاثير گرفته‌ام يا نه. نگاه بيروني براي من عجيب بود. در جايي يكي از دوستان درباره داستان من حرف مي‌زد و معتقد بود به شدت از شعر تاثير گرفته‌ام و در جايي ديگر دوست ديگري نظري كاملاً وارونه داشت و حتي مي‌گفت تعجب‌آور است كه هيچ رد پايي از شعر در اثر تو ديده نمي‌شود. نگاه‌ها متفاوت است ولي باز هم  بايد تاكيد كنم چه دليلي وجود داشت فضاسازي بيشتري انجام دهم.

*به اين خاطر كه داستان نياز داشت. من معتقدم بايد انجام مي‌داديد چون حرف‌هاي ناگفته زيادي باقي مانده است و در بعضي از بخش‌ها مخاطب نياز دارد بيشتر درگير متن شود. مخاطبان شما هم همين نظر را دارند.

براي همه اين طوري نيست. خيلي‌ها از اين ويژگي‌ها استقبال كردند. همان طور كه پيش از اين توضيح دادم يكي از ايرادهاي داستان‌نويسي ما اين است كه بسياري از نويسندگان با ذهنيت از پيش تعيين شده مي‌نويسند. در آثار بسياري از نويسندگان پيشكسوت و جوان‌تر مثل دولت‌آبادي، گلشيري، مندني‌پور، خسروي و... توصيفات براي من خسته‌كننده است و گاهي عذاب‌آور. در خيلي از اين داستان‌ها شخصيت‌پردازي‌ها و فضاسازي‌ها فقط به اين خاطر كه داستان مدرن رعايت اين مولفه‌ها را الزامي مي‌داند شكل مي‌گيرد در صورتي كه اصل داستان نيازي به اينها ندارد. به نظر من قواعد داستان‌نويسي مدرن بهره خودشان را داده‌اند و بايد كنارشان گذاشت. داستان‌هايي كه به اين شكل نوشته شدند در دوره خودشان آثار موفقي بودند اما حالا بايد از آنها عبور كرد.

داستان‌نويس بايد حركت كند و مخاطبش را هم به تدريج مجاب كند تا از گذشته فاصله بگيرد. به خاطر همين وابستگي به بعضي اصول كلاسيك يا مدرن است كه خيلي از مخاطبان ما در عرصه شعر از پروين اعتصامي جلوتر نيامدند يا حتي بسياري از استادان دانشگاهي هنوز كه هنوز است شعر سپيد را نمي‌پذيرند.

*البته ما در مورد مخاطبان حرفه‌اي بحث مي‌كنيم كه ادبيات را جدي دنبال مي‌كنند و خوشبختانه تعدادشان هم كم نيست.

بازتابي كه كتاب در ميان مخاطبان حرفه‌اي داشته آن بوده كه «بايد بروم» را به عنوان يك داستان پذيرفته‌اند و معتقدند اين متن ذاتاً داستان است. در جلساتي كه برگزار شد هم مخاطبان حرفه‌اي و هم منتقدان هر دو كتابم را به عنوان داستان قبول كردند. هرچند نقدهاي منفي هم به عمل آمد اما اصل قضيه يعني داستان بودن كار پذيرفته شد. بنابراين وقتي يك متن به عنوان داستان پذيرفته شود كار خودش را كرده است؛ حالا اينكه چنين اثري يكسري از قواعد را زير پا گذاشته بحث ديگري است.

*نگاه جديد شما به داستان‌نويسي تقريباً كم‌سابقه است. طبيعتاً اين نگرش آسيب‌هايي را هم خواهد داشت. خودتان چقدر آسيب‌هاي كار را شناختيد و چقدر  نقاط قوتش را؟

من فكر مي‌كنم داستان مدرن نه‌تنها در ايران بلكه در بسياري از نقاط جهان به تكرار رسيده است. حداقل مي‌توانم بگويم تا اندازه‌اي از تكرار فاصله گرفتم و سعي كردم به گونه  ديگر روايت كنم. درباره نقطه ضعف هم بايد بگويم هنوز اين گونه آثار به پختگي كامل نرسيده و شروع كار است. چه من و چه كساني كه اين شيوه را مي‌پسندند بايد كار كنند و به اين نكته بها بدهند كه آيا براي بهره‌گيري از ادبيات كهن و ادبيات مدرن و تلفيق اين دو و ارائه نوعي جديد از ادبيات به شكلي موفق عمل كرده‌ايم يا نه. بعضي‌ها در مورد «بايد بروم» مي‌گويند تناسب رعايت نشد و فاكتورهاي كهن بيشتر است يا عقيده برخي هم برعكس اين است. به هرحال شايد «بايد بروم» تكرار را شكسته باشد و اين نقطه قوت است.

*مي‌گويند رمان به نوعي مانيفست جهان سرمايه‌داري است و ما از نظر اقتصادي و سياسي تجربه چنين جهاني را نداريم تا زماني كه جهان سرمايه‌داري وجود داشته باشد رمان هم خواهد بود و در ايران هنوز اين تجربه به مرحله تكامل نرسيده است. به نظر شما رمان‌نويسي ما چقدر توانسته خودش را به اين جهان نزديك كند؟

در غرب هم رمان را محصول دنياي مدرن مي‌دانند. اما نه لزوماً دنياي بورژوازي. در همان جا هم داستان مدرن به خاطر تكرار با شكست مواجه شده است. از 50، 60 سال پيش كه در موسيقي و ادبيات گروه‌هايي چون نسل بيت وارد عرصه شعر شدند و بعد كه نويسندگاني چون ماركز ادبيات مدرن را با شگرد رئاليسم جادويي و ديگر گونه‌ها شكستند و تا حالا كه نويسندگاني مثل پل استر رمان‌نويسي با اصول خاصش را مي‌شكنند نشان مي‌دهد كه رمان مدرن با همه ويژگي‌هاي خوبش به تكرار و به عبارتي به آخر خط رسيده. اينكه در ايران به دليل نهادينه نشدن نظام بورژوازي آيا رمان داريم يا نه بحثي است كه بايد مفصل به آن پرداخت. بعضي‌ها مي‌گويند رمان‌هاي زيادي نوشته شده كه با تعريف رمان هم سازگار است گرچه برآمده از آن دنياي بورژوازي نيست. به اعتقاد من ما در جامعه خودمان رمان داريم و رمان خوب هم داريم و لازم نيست حتماً جهان بورژوازي را تجربه كنيم و بعد رمان بنويسيم. ممكن است در رمان ما، عناصر دنياي مدرن كاملاً به تصوير كشيده نشود اما نبايد شك كرد كه جامعه ما از 40، 50 سال قبل وارد دنياي مدرن شده است. بخش‌هاي سنتي هم هرچند وجود دارند اما وقتي جامعه‌اي از مرز مدرنيته عبور كرد خود به خود الزامات دنياي مدرن هم وارد مي‌شود.

*به عنوان آخرين سوال مي‌خواهم بگويم داستان‌نويسي ايران نسبت به شعر رشد چشمگيري داشت و مخاطبان هم استقبال خوبي كردند. شما هم از شعر مسيرتان را عوض كرديد و به داستان روي آورديد. مي‌گويند داستان‌نويسان شاعراني شكست‌خورده‌اند، چقدر با اين حرف موافقيد؟

من فكر مي‌كنم وقتي انسان به اين نتيجه برسد كه در يك عرصه شكست خورده و بهتر است وارد عرصه ديگري شود تا امكان پيروزي‌اش بيشتر شود خيلي بهتر است تا اينكه در گذشته شكست‌خورده‌اش بماند و بر آن اصرار بورزد. گرچه من شعر را هم هنوز ادامه مي‌دهم ولي نكته مهم اين است كه تصميم من برخاسته از اتفاق و تصادف بوده. به صورت اتفاقي و تصادفي وارد دنياي شعر شدم و تصادفي هم به دنياي داستان‌نويسي پا گذاشتم. تا قبل از 32سالگي من با ادبيات (چه شعر و چه داستان) تقريباً بيگانه بودم.

در باره جايزه شعر خبرنگاران

وقتي كاري شروع مي‌شود بي‌ترديد مخالف و موافقاني دارد و خيلي هم طبيعي است كه داشته باشد. در عين‌حال بهتر است هيچ‌وقت حاشيه‌ها جاي اصل را نگيرند.

  همان‌طور كه در يكي از مطالب قبلي گفتم يكي از دوستان پيغامي در مورد جايزه شعر خبرنگاران گذاشته بود كه انتقادي بود به داوري و جايزه.

1ـ  ايشان در انتقاد خود نام دوستاني از هيات داوري را برده‌اند و گفته‌اند آيا آن‌ها خبرنگار هستند؟

بايد گفت در دوره‌هاي قبل هم داوراني داشتيم كه گرچه شاعر و آشنا به شعر بودند و با نشريات هم ارتباط زيادي داشتند اما خبرنگار به معناي حرفه‌اي آن نبودند. هميشه اعلام كرده‌ايم موسسان جايزه، خبرنگاران بوده‌اند و در عمل هم سعي كرده‌ايم همه امور از جمله داوري توسط خبرنگاران انجام شود ولي اين سخن به آن معنا نيست از توان دوستاني كه در شعر قابليت و توان بالايي دارند و همين‌طور با مطبوعات همكاري دارند ولي خبرنگار حرفه‌اي نيستند بهره نبريم.  

2- فرموده‌اند: « اصولا داوران این جشنواره بر اساس چه معیاری انتخاب می شوند.  به نظر من داور جشنواره شعر باید حداقل شعرش در ادبیات تثبیت شده باشد جدای از جایگاه ادبی‌اش»

       در باره معيارهاي داوري به آن‌چه در بالا گفتم بسنده مي‌كنم فقط با ذكر اين نكته كه معيارهاي هيچ جايزه‌اي مورد قبول همگان نيست و اين هم بسيار طبيعي است.

 اما در مورد اين كه «داور جشنواره بايد حداقل شعرش در ادبيات تثبيت شده باشد» بايد گفت داور بايد شعر بشناسد نه آن‌كه لزوما شعر گفته‌ باشد.

 3- دوست منتقد گفته‌اند «چرا هر سال داوران این جشنواره باید تعداد مشخصی باشند؟»

عرض كنم بنده اشكالي نمي‌بينم كه يك جايزه هميشه از داوران خاصي استفاده كند. اين موضوع به برنامه و اهداف متوليان جايزه مربوط مي‌‌شود. اما در مورد جايزه شعر خبرنگاران اگر به اسامي داوران از ابتداي شكل‌گيري آن نگاهي بيندازيم مشخص مي‌شود كه تنوع داوران در آن بسيار بوده است. در اين پنج دوره نزديك به پانزده شانزده داور، زحمت داوري را كشيده‌اند كه تكراري نبوده‌اند. فكر نكنم آمار بدي باشد!

4- دوست عزيز گفته‌اند « من به شخصه هیچ میل و علاقه ای برای شرکت پیدا نکردم.»

با آن‌كه بسيار دوست داريم دوست عزيزمان در اين جايزه شركت كنند اما در نهايت تصميم‌گيرنده خودشان هستند.

در پايان اين نكته مهم را بايد گفت كه خوشبختانه در ميان خبرنگاران گرامي، هستند شاعران و شعرشناسان زيادي كه تعداد زياد آن‌ها باعث مي‌شود هر سال براي انتخاب داور دچار مشكل ‌شويم. بي‌ترديد تمام برنامه و هدف ما آن است كه در سال‌هاي آينده از همه اين عزيزان براي داوري دعوت كنيم.

نه اين‌بار باور نمي‌كنم. خبري بد، پشت در نيست

اتاق ۸۱۶ بيمارستان تهران كلينيك

اتاق 816 بيمارستان تهران كلينيك. وارد كه مي‌شوم سپانلو روي تخت تنها نشسته است. مرا كه مي‌بيند با همان تكيه كلام هميشگي‌اش مي‌گويد «چطوري عزيزم؟» ممنوني مي‌گويم و روي مبلي كه براي ملاقاتي‌ها در نظر گرفته‌اند مي‌نشينم. خانم آبشناسان هم وارد اتاق مي‌شود. زمان، زمان ملاقات نيست. سپانلو لاغر شده است. مي‌گويد مدتي بود وزن كم مي‌كردم. راست مي‌گفت. چند روز قبل كه براي جايزه شعر خبرنگاران زنگ زدم و خواهش كردم داور افتخاري اين دوره باشد گفت حالم خوب نيست و وزن كم كرده‌ام. حالا در بيمارستان است. لاغرتر شده است. مي‌گويد قند خونم بالا رفته. از همه جا حرف پيش كشيده مي‌شود. از تهران، از شعرهايش، از ابراهيم گلستان كه در اين دو سه روز دو بار به او در بيمارستان زنگ زده است و بار دوم گفته چرا هنوز در بيمارستاني، تو بايد الان در خانه باشي هنوز خيلي كار داري كه بكني. وسط حرف‌ها تلفن اتاق هي زنگ مي‌زند. احمدرضا احمدي هم يكي از آن‌هاست. گوشي را كه سپانلو مي‌گذارد مي‌گويد من براي او يك جوك گفتم و او دو جوك، هيچ‌‌وقت كم نمي‌آورد. از ادبيات صحبت مي‌شود. از تاريخ شفاهي مي‌گويم و اين‌كه كتاب سپانلو هم دارد مي‌رود ارشاد. مي‌گويد بروم و سيگاري دود كنم. مي‌رود كنار پنجره كه رو به تهران باز مي‌شود. مي‌گويد خوب است تهران را هم از اين بالا مي‌شود خوب ديد. سيگار را كه دود مي‌كند مي‌گويد دكتر و پرستار كه بيايند مي‌گويند سيگار براي خودتان خوب نيست. بعد مي‌گويد تا مي‌آيند سيگار را مي‌اندازم توي ليوان آب و فوري خاموش مي‌شود و نمي‌بينند. ياد آتشي مي‌افتم. پيش او هم كه رفتم كنار پنجره سيگار مي‌كشيد و دود و ته‌سيگار را مي‌انداخت پايين. مي‌گفت دكتر گفته اصلا سيگار نبايد بكشي. حالا پيش سپانلو هستم. گفت و گفت و گفت و بعضي وقت‌ها گفتم. لبخنده از لبانش نمي‌افتاد. لاغر شده بود. گفت آبان كه بيايد هفتاد ساله مي‌شوم ولي به اندازه نود سال عمر كرده‌ام. گفت كتابت را خوانده‌ام و كنارش يادداشت‌هايي هم كرده‌ام كه بيايي خانه نشانت مي‌دهم كه نگويي نخوانده‌ام. لاغري‌اش پيش چشمم بود. گفت و گفت و گفت و بعضي وقت‌ها هم من گفتم. روي تخت دراز كشيد. خسته بود. گفتم مثل اين‌كه مي‌خواهيد بخوابيد. گفت «نه عزيزم بشين» اما بلند شدم. از او و خانم آبشناسان خداحافظي كردم.  از اتاق آمدم بيرون. نه اين بار خبر بد نبايد در خانه را بزند. نه اين بار نبايد بزند.

ادبيات اعتراض و ادبيات ايدئولوژيك

1ـ پيش از مطلب اصلي توضیح دهم که يكي از دوستان (البته با نام مستعار) در پيغام خود انتقاداتي به نحوه انتخاب داوران جايزه شعر خبرنگاران عنوان كرده و خواستار پاسخ شده بودند كه بايد خدمت اين دوست بزرگوار بگويم حتما پاسخ خواهم داد فقط بماند براي دو سه روز ديگر تا اگر دوستان ديگر هم حرفي دارند مطرح كنند و حرف‌ها  يكجا عنوان شود.

  2ـ .  اين را مي‌دانم كه نوشتار زیر براي وبلاگ و فضاي اينترنتي طولاني است اما متاسفانه يا خوشبختانه بسياري از مطالب من همين‌كونه است. در عين‌حال آن‌چه اهميت دارد نقش خواننده است؛ خوشبختانه اين خواننده است كه براي خواندن تصميم مي‌گيرد نه نويسنده. پس خواندن يا نخواندن در اختيار شماست..

 ماجرا از مراسم رونمايي كتاب «همه شعرهاي من» (كه مجموعه شعرهاي احمدرضا احمدي است و نشر چشمه آن را منتشر كرده) شروع شد. در آن مراسم كه در فروردين سال 88 و در خانه هنرمندان برگزار شد آيدين آغداشلو، شمس لنگرودي، مسعود كيميايي، حسن كيائيان، ع.پاشايي، احمد پوري، شهرام اقبال‌زاده و من سخرانی کردیم. موضوع صحبت من اين بود كه چرا بعد از اين‌همه سال كه احمدي شعر مي‌گويد در اين زمان شاهد استقبال از آن شعرها هستيم؟ در پاسخ به این پرسش به دوره‌هاي مختلفي كه احمدي در آن‌ها شعر مي‌گفته اشاره كردم و گفتم در برخي مقاطع كه شعرهايي چون شعر ايدئولوژيك فضاي شعري ما را در خود غرق كرده بود احمدي شعر ايدئولوژيك نگفت و كار خودش را كرد. بعد هم به اين موضوع پرداختم كه در شرايط كنوني، طبقه متوسط جامعه ما،‌ به عنوان قشر موثر در توليد و مصرف ادبيات، تبديل به گروهي كم و بيش متجدد شده است و بنابراين دوره ايدئولوژيك را پشت سرگذارده و ديگر اقبالي به شعرهاي ايدئولوژيك شاعراني همچون كسرايي يا شاملو نشان نمي‌دهد. در ادامه هم گفتم درست از همين‌جاست كه شعرهاي احمدي، كه با جامعه‌ و شرايط متجدد و مدرن سازگاري دارد خواننده پيدا مي‌كند. (البته بعدها در نوشته‌ها و مقالاتم در «ارمغان فرهنگي» و «مهرنامه» اين را هم اضافه كردم كه حتي اگر جامعه‌اي از شرايط ايدئولوژيك عبور كرده باشد اما برخوردهاي حذفي و تند  با انتقادها انجام گيرد چه بسا برخي جريانات به گذشته باز گردند و مشي ايدئولوژيك در پيش بگيرند)

اعتراض به حرف‌هاي من از همان جلسه شروع شد. من بر اساس حروف الفبا نفر دوم سخنراني بودم و بنابراين  يكي دو تن از سخنرانان كه بعد از من پشت تريبون رفتند آشكار و غيرآشكار به نقد حرف‌هاي من نشستند. يكي از ايشان گفت درست نيست بزرگاني چون شاملو را اين‌گونه بي‌انصافانه مورد انتقاد قرار دهيم. در همان‌جا به نظرم رسيد سخن من درست فهميده نشده. بعدها ديدم در نشريات و صحبت‌هاي بعضي دوستان هم برداشت‌هاي ديگري از حرف‌هاي من شده بود كه با نظر من يكي نبود و حرف من چيز ديگري بود. حتي كار به آن‌جا رسيد كه برخي، اين سخن مرا به معناي مخالفت با شعر اعتراض، جريان روشنفكري ايران و شعرهاي شاملو تلقي كردند. مگر مي‌شود با جنبش روشنفکری و شعر اعتراض که در ذات روشنفکری است مخالفت و آن را انکار کرد و یا مگر ممکن است همه شعرهاي شاعر بزرگي مانند شاملو را ايدئولوژيك معرفي کرده و آن‌ها را مردود شمرد. من فقط گفته بودم «شعرهاي ايدئولوژيك شاملو» و بس . شاملو شاعري ايستا نبوده است كه در تمام دوره‌هاي شاعري خود فقط يك نوع شعر گفته باشد. شاملو در كنار شعر ايدئولوژيك، شعرهاي فلسفي، اعتراضي، عاشقانه و به گفته خودش هجراني هم دارد كه من با شعرهاي ايدئولوژيكش مخالفم نه با همه گونه‌هاي شعري او. از طرف ديگر من ميان ادبيات اعتراض و ادبيات ايدئولوژيك تفاوت قائلم و اين دو را دو مقوله جدا از هم مي‌دانم. به هرحال براي روشن شدن موضوع مقاله‌اي با عنوان «ادبيات اعتراض و ادبيات ايدئولوژيك» نوشتم كه در آن به اختلاف اين دو گونه شعر پرداختم. اين مقاله در شماره 9 و 10 «ارمغان فرهنگي» به چاپ رسيد. اين را هم بگويم اين شماره از ارمغان فرهنگي مربوط به يكي دو شماره قبل است كه ديگر روي دكه‌ها و در كتابفروشي‌ها نيست و به نظر مي‌شود هم‌اكنون آن را در وبلاگ گذاشت پيش از همه چند سوتيتر از این مقاله:

*در ادبيات معاصر ايران صادق هدايت و فروغ فرخزاد (يكي در عرصه داستان و ديگري در عرصه شعر) دو شخصيتي بودند كه نقد و اعتراض‌شان عميق‌ترين و گسترده‌ترين تاثيرات را بر جامعه باقي گذاشت. اين دو در اعتراض به مباني فكري يك جامعه سنتي و در نقد زيربناي‌ سازنده آن، راهي پيمودند كه هيچ داستان‌نويس و شاعر ديگري در حد و اندازه آنها ظاهر نشده است.

*ادبيات اعتراض در دو شكل  و با دو ماهيت كاملاً متفاوت عرضه شده است. نوعي از اين ادبيات اعتراض را مي‌توان ايدئولوژيك ناميد و نوع ديگر را غيرايدئولوژيك.

*شيوه‌هاي مبارزه و نيز شيوه دستيابي به جامعه و انسان آرماني كه شاعر و داستان‌نويس ايدئولوژيك آن را طرح مي‌كند راه به استبداد و ناآگاهي و نابرابري جديد مي‌برد.

*نگاه ايدئولوژيك كاملاً با معيارهاي فاشيستي همخواني دارد

*در شعر اعتراضيِ غير ايدئولوژيك با ناآگاهي، استبداد، دیکتاتوری و نابرابري مبارزه مي‌شود، اما منظومه فكري شاعر يا داستان‌نويس به هيچ روي اصول فاشيستي را طرح نمي‌كند.

*صادق هدایت و فروغ فرخزاد دو نمونه بارز ادبیات اعتراضی و غیر ایدئولوژیک هستندکه درست به همین دلیل در آگاهی بخشی به مخاطب ، نقد سنت، ظهور اندیشه مدرن و آزادیخواه بسیار موثر بوده اند

*يك شاعر يا داستان‌نويس ممكن است در مقطعي آثار ايدئولوژيك خلق كرده باشد و در مقطع ديگر آثار اعتراضي و غيرايدئولوژيك

 

ادبيات اعتراض و ادبيات ايدئولوژيك

ادبيات معاصر ايران هيچ‌گاه از اعتراض خالي نبوده است. چنين پديده‌يي ناشي از تعريفي است كه از روشنفكر ارائه مي‌شود. روشنفكران را قشر معترض به وضع موجود تعريف كرده‌اندكه هدفشان نيز رسيدن به جامعه، انسان، تفكر و زندگي بهتر است. به اين ترتيب روشنفكر حتي در آزادترين جوامع نيز هميشه در موضع نقد و اعتراض قرار گرفته و به دنبال ارائه تصويري از شرايط بهتر است. در اين ميان جايگاه شخصيت‌هاي ادبی در ميان روشنفكران، ممتاز و پراهميت است كه اين خود نيز به ارتباط گسترده ادبيات با مردم بازمي‌گردد. درست به همین جهت است که اعتراض شاعر و داستان‌نويس دامنه و برد گسترده‌يي در جامعه داشته و تاثير فراواني بر جاي مي‌گذارد. در عين حال اعتراض وجوه متفاوت و گوناگوني دارد. گاه در يك حوزه مثلاً سياست خلاصه مي‌شود و گاه عرصه‌هاي وسيعي چون بنيان‌هاي فكري و ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي را دربر مي‌گيرد. اينكه اعتراض در يك حوزه خاص انجام بگيرد يا فراگير باشد خود بستگي به شخصيت ادبي و شرايطي كه  او در آن قرار مي‌گيرد، دارد. بسيارند داستان‌نويسان و شاعراني كه در ابعاد مختلف فكري و فلسفي و انساني به خلق اثر مي‌پردازند اما در شرايطي خاص تلاش خود را معطوف به حوزه‌يي چون سياست مي‌كنند.

در ادبيات  معاصر ايران صادق هدايت و فروغ فرخزاد (يكي در عرصه داستان و ديگري در عرصه شعر) دو شخصيتي بودند كه نقد و اعتراض‌شان عميق‌ترين و گسترده‌ترين تاثيرات را بر جامعه باقي گذاشت. اين دو در اعتراض به مباني فكري يك جامعه سنتي و در نقد زيربناي‌ سازنده آن، راهي پيمودند كه هيچ داستان‌نويس و شاعر ديگري در حد و اندازه آنها ظاهر نشده است. در اينجا بحث بر سر فرم و شكل آثار اين دو نيست بلكه مراد مفاهيم و مضامين ارائه شده از سوي آنهاست كه اساس تفكر سنتي را مورد اعتراض قرار داده و به نقد كشيده است. گرچه آثار اين دو شخصيت برجسته ادبي در خود كمتر نشاني از مسائل سياسي روز (روي مسائل سياسي روز تاكيد مي‌شود) دارد اما نوع نگاه و بينشي كه از سوي آنها ارائه مي‌شود حتي بنيان‌هاي فكري سياست سنتي را نيز متزلزل مي‌كند و كاملاً ماهيت و شكل سياسي به خود مي‌گيرد. درست به همين دليل است كه صادق هدايت و فروغ فرخزاد را مي‌توان تاثيرگذارترين شخصيت‌هاي ادبي در مدرن كردن انديشه و ذهن خوانندگان ادبيات معرفي كرد. به عبارت ديگر اعتراض آن دو به وضع موجود و شكل دادن و تثبيت مدرنيسم  در ميان اهل ادبيات بي‌بديل است.

اما طبيعي است كه همه اعتراضات اينچنين عميق و گسترده نباشند. در واقع منطقي و واقعي هم نيست كه انتظار داشته باشيم همه شاعران و داستان‌نويسان در اين حد و اندازه ظاهر شوند. نكته مهم درك اين واقعيت است كه بخشي از شاعران و داستان‌نويسان ايران به عنوان طيفي از روشنفكران ايراني،  به دنبال نقد  وضع موجود و اعتراض به آن بوده، و سعي در ارائه  تصوير جامعه و انساني مطلوب داشته‌اند. اين نقد و اعتراض در شرايط مختلف  ماهيت و شكل‌هاي متفاوتي به خود گرفته است كه از مهم‌ترين آنها اعتراض سياسي است. تلاطم‌ها و التهابات سياسي كه در تاريخ معاصر ايران فراوان ديده مي‌شود باعث ظهور ادبياتي اعتراضي شده كه رنگ و روي سياسي به خود گرفته است. تاكيد دوباره بر اين نكته الزامي است كه يك شاعر يا داستان‌نويس ممكن است در حوزه‌هاي مختلف فكري، فلسفي، انساني و مانند آن فعال باشد كه در شرايط اوج‌گيري مسائل سياسي، اعتراض و نقد سياسي در آثار او نمود بيشتري پيدا كند. با همه اينها اعتراض، اعم از آنكه در حوزه‌يي چون سياست مطرح شود يا عرصه‌هاي وسيعي را دربر بگيرد، در ادبيات معاصر ايران، جايگاه پراهميتي داشته و دارد. ادبيات اعتراضي در برابر هر آنچه مانع دستيابي انسان به آزادي و آگاهي و برابري مي‌شود ايستاده و نسبت به آن اعتراض  مي‌كند. مبارزه با ناآگاهي، نابرابري، استبداد، تبعيض و عقب‌ماندگي و نيز اعتراض به پشتوانه‌هاي فكري آن از عناصر اصلي ادبيات اعتراض است. اما ادبيات اعتراض در دو شكل  و با دو ماهيت كاملاً متفاوت عرضه شده است. نوعي از اين ادبيات اعتراض را مي‌توان ايدئولوژيك ناميد و نوع ديگر را غيرايدئولوژيك. تفاوت اين دو نوع ادبيات كه هر دو نيز  در اعتراض به وضع موجود عرضه مي‌شوند، بسيار اساسي بوده و جا دارد در شرايط كنوني توجهي جدي به آن عمل ‌آيد.

ادبيات اعتراضي و ايدئولوژيك گرچه خود با ناآگاهي، استبداد، فاشيسم، نابرابري و... مبارزه مي‌كند اما اين مبارزه نه براي حاكميت آزادي كه براي جايگزين كردن فاشيسمي به جاي فاشيسم‌ ديگر و به عبارتي جابه‌جايي  ديكتاتورهاست. نبايد فراموش كرد اكثريت و شايد تمامي شاعران و نويسندگان اين جريان ادبي خود به آنچه در بطن اثرشان وجود داشته و نشانه‌هاي ديكتاتوري و فاشيسم در آن موج مي‌زند آگاه نيستند. بي‌ترديد آنها هدف خود را نابودي ناآگاهي، استبداد و نابرابري و استقرار آزادي، برابري و رشد آگاهي قرار داده‌اند اما متوجه نيستند روش و مسيري را كه براي استقرار چنين جامعه‌يي در داستان يا شعر خود  معرفي مي‌كنند نه به آگاهي و آزادي و برابري كه به تحميق و استبداد و نابرابري ديگري مي‌انجامد. در منظومه فكري شاعران و داستان نویسان ایدئولوِِژیک، نابودي ديكتاتوري و ظلم و جايگزين شدن آزادي و عدالت يك اصل مسلم است اما بحث زماني آغاز مي‌شود كه آنها در نظريه خود با نابودي ظلم، ناآگاهي، نابرابري، استبداد و... در پي ايجاد جامعه و انسان آرماني مورد نظر خويش برمي‌آيند. شيوه‌هاي مبارزه و نيز شيوه دستيابي به جامعه و انسان آرماني كه شاعر و داستان‌نويس ايدئولوژيك آن را طرح مي‌كند راه به استبداد و ناآگاهي و نابرابري جديد مي‌برد. صدالبته لايه‌هاي آشكار آثار آنها مملو از آزاديخواهي و عدالت‌طلبي است و حتي متني كه به عنوان شعر يا داستان ارائه مي‌دهند بهره فراواني از  واژگاني چون آزادي، برابري، آگاهي و... مي‌برد اما لايه‌هاي دروني و مستتر در شعر يا داستان آنهاست كه فاشيسم، تحميق  و استبداد را با خود به همراه دارد و با شاخص‌هاي يك جامعه فاشيستي و رهبر فاشيست‌ كاملاً مطابقت مي‌كند. بايد دقت داشت كشف اين لايه‌هاي مستتر نيز گاه ساده نيست. به عنوان مثال شاعر يا داستان‌نويسي از جامعه استبدادزده و نيز از ناآگاهي، تظاهر و نفاق تمامي يا اكثريت مردم رنج مي‌برد و از اينكه مردم نمي‌دانند جامعه و انسان مطلوب‌شان كجاست و چه ويژگي‌هايي دارد عذاب مي‌كشد. اين شاعر يا نويسنده اين رنج و عذاب خود را به شكل شعر يا داستان عرضه مي‌كند. اما قضيه به همين جا ختم نمي‌شود. صاحب چنین اثر ایدئولوژیکی، زماني درد وجودي‌اش دوچندان مي‌شود كه تلاش‌هايش براي آگاه كردن مردم با شكست مواجه مي‌شود. او سعي مي‌كند آزادي، تعالي، برابري و... را به مردم نشان دهد و به آنها بياموزد كه حقيقت چيست و در كجا قرار دارد اما مردم برخلاف فداكاري‌ها و تلاش‌هاي شاعر يا داستان‌نويس راه خود را مي‌روند كه اين نيز بر درد و رنج شاعر مي‌افزايد. در نهايت شاعر يا داستان‌نويس با حسرتي عميق آرزو مي‌كند كاش مي‌توانست مردم را به سوي جامعه و انسان‌ مطلوب رهنمون سازد و با رهبري خود مردم را به آن جامعه و انسان برساند. در اين باره نكته ديگري نيز وجود دارد؛ اينكه شاعر يا داستان‌نويس گاه به جاي خود يك قهرمان ديگر را قرار مي‌دهد. به عنوان مثال يك مبارز در شعر يا داستان همان نقش شاعر يا داستان‌نويس را پيدا مي‌كند. حتي در شكل تمثيلي گاه يك پرنده يا ماهي يا... قهرمان اصل  مي‌شوند.  با همه اينها وجه مشترك تمامي شعرها يا داستان‌هاي ايدئولوژيك همان مبارزه قهرمان با ناآگاهي، استبداد، نابرابري و... و رنج كشيدن در راه اين مبارزه و در نهايت رهبري جامعه براي رسيدن به مطلوب‌هاست.

در نگاه اول شعر يا داستان‌هايي از اين قبيل به نظر آزاديخواهانه، عدالت‌طلبانه، آگاهي‌دهنده و... مي‌آيند كه خالق اثر با درد و رنج اجتماعي و سياسي خود براي آن فداكاري و ايثار مي‌كند. اما چند نكته اساسي وجود دارد كه در اين نوع ادبيات ايدئولوژيك از نظرها پنهان مي‌ماند. در همان مثالي كه عنوان شد دیدیم داستان‌نويس يا شاعر از ناآگاهي مردم جامعه خود رنج مي‌برد. طبيعي است كه خواننده براي چنين شاعر يا داستان‌نويسي احترام فراواني قائل باشد چرا كه او از ناآگاهي همه يا اكثريت مردم رنج مي‌برد. در گام بعد شاعر يا داستان‌نويس سعي دارد مردم و جامعه را با حقيقتي كه خود به آن دست يافته آشنا كند و در اين راه نيز رنج فراواني متحمل مي‌شود. اين نيز براي مخاطب يك ارزش بزرگ قلمداد مي‌شود كه شاعر يا داستان‌نويسي كه به حقيقت دست ‌يافته براي آگاه كردن مردم از اين حقيقت ازخودگذشتگي نشان داده و رنج مي‌كشد. در نهايت خواننده شاهد اين سخن شاعر يا نويسنده است كه كاش مي‌توانست مردم را به سوي آن حقيقت هدايت كند. این هم مي‌تواند خواننده را به تمجيد از شاعر يا داستان‌نويسي بكشاندچرا  كه این شاعر یا داستان نویس با تعهد و مسووليتي كه احساس مي‌كند همه سعي و تلاش خود را براي رهبري مردم به سوي جامعه و انساني آگاه به كار مي‌گيرد و سختي‌هاي آن را به دوش مي‌كشد.

همان‌گونه كه گفته شد لازم نيست چنين نقشي را حتماً شاعر يا داستان‌نويس بر عهده بگيرد. در ادبيات ايدئولوژيك اين قهرمان مي‌تواند يك شخصيت واقعي، تخيلي، پك پرنده  يا يك گروه و جريان خاص باشد.

حال به قسمت اصلي بحث مي‌رسيم. بايد گفت این نوع نگاه ايدئولوژيك كاملاً با معيارهاي فاشيستي همخواني دارد. اول آنكه شاعر همه يا اكثريت جامعه را ناآگاه يا متظاهر قلمداد مي‌كند. چرا بايد معتقد باشيم اكثريت جامعه نمي‌فهمد و متظاهرند؟ اين خود اولين گام در مخالفت با دموكراسي و آزاديخواهي است. در نظريه دموكراسي حقيقت و آگاهي نسبي، در اختيار اكثريت جامعه و به اصطلاح متعلق به عقل جمعی است نه در اختيار يك فرد يا گروه خاص. به عبارت ديگر اين نگاه شاعر يا داستان‌نويس ایدئولوژیک به جامعه و مردم اولين گام در شكل‌گيري فاشيسم است. فاشيسم نيز مبناي تئوري خود را دقيقاً از همين نقطه آغاز مي‌كند؛ آغازي كه بر مبناي آن جامعه و اكثريت انسان‌ها درك درستي از حقيقت نداشته و نسبت به آن ناآگاه هستند.

ادامه دیدگاه شاعر و داستان نویس ایدئولوژیک، ظهور يك شخص فاشيست را پيش رو مي‌گذارد؛ شخص يا قهرماني كه مي‌داند حقيقت چيست و نسبت به آن آگاهي دارد. در يك حركت فاشيستي آگاهي و حقيقت را فقط يك رهبر يا حزب مي‌فهمد و فهم همين رهبر است كه مبناي شناخت حقيقت مي‌شود. وقتي شاعر، داستان‌نويس يا قهرمانان آنها از ناآگاهي مردم نسبت به حقيقت رنج مي‌برند در واقع سخن اين است كه من حقيقت را پيدا كرده‌ام و مي‌دانم چيست در حالي كه ديگران آن را نمي‌شناسند. اين نيز از مهم‌ترين اركان یک تئوری  فاشيستي است. اينكه حقيقت را فقط يك قهرمان بشناسد و از آن آگاهي داشته باشد از شاخص‌هاي لاينفك نظام فاشيستي است. نكته پاياني آنكه شاعر، داستان‌نويس يا قهرمانان آنها چون مردم را ناآگاه فرض كرده‌اند و چون خود حقيقت را شناخته‌اند بنابراين طبيعي است به اين نتيجه برسند كه بايد مردم را رهبري كنند يا اي كاش مي‌توانستند مردم را رهبري كنند. اين باور تكميل‌كننده نظريه فاشيسم است. اينكه يك فرد (يا حزب) صرفاً و فقط براي خود نقش رهبري قائل باشد ناشي از اين برداشت است كه مردم حقيقت را نمي‌فهمند و تنها من مي‌فهمم.

نكته مهم ديگر آن است كه ممكن است شاعر يا داستان‌نويس ايدئولوژيك به جاي ناآگاهي مردم به مبارزه با استبداد و نابرابري پرداخته و آن را هدف مبارزه خود قرار دهد. در واقع در اينجا هدف، نابودی استبداد، ديكتاتوري و ظلم است. اما موضوع اينجاست كه در نظر اين شخصيت‌هاي ايدئولوژيك مردم در شناخت دوست و دشمن دچار مشكل هستند و نمي‌دانند آزادي و عدالت چيست و مهم‌تر از آن نمي‌دانند چگونه و با چه روش‌هايي استبداد و ظلم قابل حذف بوده و طي چه مكانيسمي آزادي و برابري قابل تحقق هستند. بنابراين شاعر، داستان‌نويس يا قهرمانان آنها دوباره به عنوان رهبر پا در ميان گذاشته و به دليل ناآگاهي مردم تنها خود را شايسته رهبري مبارزه، استبداد و رهبري مردم براي جايگزين كردن آزادي و برابري مي‌دانند. اين نگاه نيز تفاوتي با نگاه قبلي نداشته و به وجودآورنده يك نظام فاشيستي است. اينكه چون مردم ناآگاهند حق انتخاب رهبر را از آنها بگيريم و خود را تنها رهبري معرفي كنيم كه مي‌تواند در مبارزه با ديكتاتوري و ظلم مردم را هدايت كند صرفاً در يك انديشه فاشيستي قابل تحليل است.

اما از آن سو در يك شعر يا داستان اعتراضي و غيرايدئولوژيك به هيچ عنوان مولفه‌هاي يك نظام يا رهبر فاشيست ديده نمي‌شود. در شعر اعتراضيِ غير ايدئولوژيك با ناآگاهي، استبداد،دیکتاتوری و نابرابري مبارزه مي‌شود، اما منظومه فكري شاعر يا داستان‌نويس به هيچ روي اصول فاشيستي را طرح نمي‌كند. اولاً در شعر يا داستان اعتراضي و غيرايدئولوژيك مردم به صورت نسبي (و نه مطلق) صاحب آگاهي فرض شده که این آگاهی به مراتب بسیار بیشتر از فهم یک فرد( شاعر، داستان نویس یا قهرمانان آن ها) یا حزب است. به عبارت ديگر در اينجا عقل جمعي كه حاصل راي و نظر اكثريت جامعه است، به رسميت شناخته مي‌شود. يعني نظر و ديدگاهي كه حاصل فكر اكثريت جامعه است همان آگاهي‌ است كه شاعر يا داستان‌نويس آن را مشروع و مقبول مي‌داند. در اين نوع ادبيات، شاعر يا داستان‌نويس و قهرمانان‌شان مردم را ناآگاه و خود را آگاه معرفي نمي‌كنند. در ادبيات اعتراضي فهم و درك شاعر، داستان‌نويس يا قهرمانان آنها حقيقت مطلق نيست بلكه عقل جمعي است كه شكل‌دهنده حقيقت است. ممكن است خالق اثر ادبي با اين عقل جمعي مخالف باشد اما آن را نفي يا انكار نمي‌كند بلكه براي ترويج فكر و انديشه خود از راه‌هاي دموكراتيك بهره گرفته و به تبليغ انديشه خود مي‌پردازد.

اين شاعر يا داستان‌نويس چون عقل جمعي را مي‌پذيرد و نيز چون مي‌پذيرد كه در نظر و ديدگاه او نيز امكان خطا و اشتباه هست بنابراين مردم را به عقب نرانده و خود را معيار همه حقيقت قلمداد نمي‌كند. طبيعي است نتيجه چنين تفكري به اين ختم نمي‌شود كه شاعر يا داستان‌نويس مدعي شود مردم و جامعه تنها و تنها از طريق رهبري او مي‌توانند به حقيقت برسند. به نظر شاعر يا داستان‌نويس اعتراضي و غيرايدئولوژيك راه‌هاي رسيدن به انسان و جامعه آرماني فقط و تنها در اختيار او نيست بلكه ديگران نيز ممكن است راه‌هاي دستيابي به آگاهي، آزادي و برابري را بدانند.

در ادبيات اعتراضي و غيرايدئولوژيك با استبداد و ظلم و ستم  و ديكتاتوري و نابرابري و ناآگاهي مبارزه مي‌شود، مبارزان مورد ستايش قرار مي‌گيرند، فعالان راه آزادي و برابري تمجيد مي‌شوند اما هيچ يك از آنها به اين معنا نيست كه قهرماني بزرگ پيدا شود كه مطلق همه اين مبارزات است و فقط او است كه مي‌داند چگونه بايد مبارزه كرد و فقط او است كه بايد رهبري كند.

به اين ترتيب ادبيات اعتراضي كه شكل غيرايدئولوژيك دارد هم با استبداد و نابرابري مبارزه مي‌كند، هم تلاش مي‌كند سطح آگاهي مردم را بالا ببرد، هم به دنبال ايجاد يك جامعه آزاد و برابر است وهم به تعالي انسان معتقد است اما رسيدن به همه اينها را جز از طريق ابزار و روش‌هاي دموكراتيك ممكن و ميسر نمي‌داند. ادبيات اعتراضي و غيرايدئولوژيك در كنار مردم قرار دارد نه در بالاي سر آنها. ادبيات اعتراضي و غيرايدئولوژيك خود را آگاهي مطلق، مبارزه مطلق، آزاديخواه مطلق ندانسته و مردم را ناآگاه و فاقد درك و شعور قلمداد نمي‌كند و مهم‌تر از همه مخالفان را لزوماً موانعي بر سر راه اهداف خود نمي‌بينند.

ادبيات معاصر ما شعرها و داستان‌هاي ايدئولوژيك فراوان دارد، همچنان كه ادبيات اعتراضی و غیرايدئولوژيك بسیاری  نيز به خود ديده است. صادق هدایت و فروغ فرخزاد دو نمونه بارز ادبیات اعتراضی و غیر ایدئولوژیک هستندکه درست به همین دلیل در آگاهی بخشی به مخاطب ، نقد سنت، ظهور اندیشه مدرن و آزادیخواه بسیار موثر بوده اند.

آنچه امروز اهميت دارد اين است كه در شرایط کنونی، شاعر، داستان‌نويس و مردم جامعه ما ديگر ادبيات ايدئولوژيك را كه به فاشيسم مي‌انجامد كنار گذاشته و اعتراضات سياسي و غيرسياسي خود را در قالب ادبيات غيرايدئولوژيك كه به جامعه‌يي آزاد منتهي خواهد شد ارائه مي‌دهند. دلايل بسياري در اين مورد وجود دارد؛ اينكه مردم اعتراضات خود را به مسالمت‌آميزترين شكل موجود نشان مي‌دهند (يادمان باشد كه در رفتار ايدئولوژيك رفتارهاي خشونت‌آميز جاي رفتار مسالمت‌آميز را مي‌گيرد)، اينكه در داستان‌ها و شعرهاي اعتراضي شاعران و نويسندگان امروز نشاني از آن نيست كه شاعر، داستان‌نويس يا قهرمانان‌شان، مطلق آگاهي و فهم و فداكاري و برعكس مردم، ناآگاه فرض شوند و اينكه شاعر، نويسنده و قهرمانان آنها عقل جمعي را به رسميت شناخته و مردم را صاحب شعور و فهم مي‌دانند، همگي نشان از آن دارد كه جامعه ما و همچینین شاعر و داستان‌نويس‌ ما با دنياي ايدئولوژيك خداحافظي كرده‌اند. همين كه شاهديم ديگر شعرهاي ايدئولوژيك در اعتراضات، خود را نشان نداده و عرض اندام نمي‌كنند و در مقابل شعرهاي اعتراضي و غيرايدئولوژيك به سرعت وارد جامعه مي‌شوند، نشان از گذر از ادبيات ايدئولوژيك و بها دادن به ادبيات اعتراضي و غيرايدئولوژيك است.

در عين حال نبايد فراموش كرد كه برخوردهاي حذفي و تند در برابر نقدها گاه بي‌آنكه جامعه يا اهل ادبيات بخواهند، منجر به ظهور حرکت ها و ادبيات ايدئولوژيك مي‌شوند. اين امر نيز ناشي از اين اصل است كه هر عمل تند و حذفي، عكس‌العملي متناسب با خود به همراه خواهد داشت. اما باز هم بايد گفت اكثريت جريانات و اهل ادبيات جامعه امروز ما به دليل گذر از دوران ايدئولوژيك حتي در برابر رفتارهاي ايدئولوژيك حذفي و تند قصد ندارد رو به ايدئولوژي و ادبيات ايدئولوژيك بياورد و به همین دلیل است که برای بیان خواست ها و مطالبات خود از ادبیات اعتراضی و غیر ایدئولوژیک بهره می بردو فریاد خود را با این روش ابراز می کند.

نكته ديگر اينكه ادبيات ايدئولوژيك (كه هنگام مبارزه با يك استبداد به خشن‌ترين رفتارها متوسل می شود) هميشه در موضع نقد و اعتراض به وضع موجود قرار نداشته و گاه با استبداد و فاشیسم همراهی می کند. این در حالی است که ادبيات اعتراضی و غیر ايدئولوژيك به عنوان بخشي از جريان روشنفكري هميشه در موضع نقد و اعتراض به شرايط موجود قرار دارد. توضيح آنكه ادبيات ايدئولوژيك گاه در موضع دفاع از حكومت ايدئولوژيك كه در جامعه حاكم است، قرار مي‌گيرد. تاريخ شواهد فراواني پيش رو قرار مي‌دهد كه در بسياري از كشورهايي كه حكومت‌هاي فاشيستي حاكم بوده‌اند، برخي شاعران و داستان‌نويسان ايدئولوژيك در خدمت فاشيسم قرار مي‌گيرند و به دفاع سرسختانه از حكومت موجود مي‌پردازند. اما ادبيات منتقد ، معترض و د ر عین حال غیر ایدئولوژیک به دليل تعريفي كه از قشر روشنفكر وجود دارد، هميشه به نقد و اعتراض دموكراتيك پرداخته و در كنار حكومت‌ها خصوصاً حكومت‌هاي فاشيستي قرار نمي‌گيرد. اين نكته را نبايد به معناي نق زدن و بهانه گرفتن شخصيت ادبي قلمداد كرد بلكه معناي اين سخن نقد و اعتراض آگاهانه و مسالمت‌آميز اهل ادبيات به شرايط موجود است چرا که روشنفکر حرکت انسان و جامعه را به سوی آزادی ،پیشرفت ، آگاهی ، برابری و وضعیت بهتر، امری پایان یافتنی ندیده و معتقد است این حرکت دائمی و همیشگی است.  بايد تاكيد كرد اين سخن لزوماً به معناي شكل‌گيري ادبيات متعهد نيست، چه بسا بسياري از شاعران و داستان‌نويسان، شعر و داستان را براي شعر و داستان بخواهند(منظور همان ادبیات برای ادبیات است) نه براي هدفي ديگر، اما همچنان كه تجربه بسياري از اين نوع آثار ادبي نشان مي‌دهد، حتي اين نگاه به ادبيات نيز نوعي نقد وضع موجود را در درون خود دارد.

موضوع ديگري كه نبايد از آن غافل ماند، توجه به مراحل مختلف زندگي يك شاعر يا داستان‌نويس است. يك شاعر يا داستان‌نويس ممكن است مراحل مختلفي را در زندگی خود طي كرده باشد و آثار متفاوت و حتي متضادي را ارائه كند كه امري بسيار طبيعي است. بيان اين موضوع به اين دليل اهميت دارد كه بدانيم يك شاعر يا داستان‌نويس ممكن است در مقطعي آثار ايدئولوژيك خلق كرده باشد و در مقطع ديگر آثار اعتراضي و غيرايدئولوژيك. علاوه بر آن طبيعي است در مجموعه آثار يك شخصيت ادبي شاهد آثاري با رويكردهاي متفاوت فلسفي، عاشقانه، ايدئولوژيك، اعتراضي و غيرايدئولوژيك و... باشيم. به اين ترتيب اگر سخن از اثر ايدئولوژيك يك شاعر يا داستان‌نويس به ميان مي‌آيد و گفته مي‌شود عصر و دوره آن گذشته است، مراد كنار گذاشته شدن  آثار ايدئولوژيك این شاعر یا داستان نویس است نه همه شعرها يا داستان‌هاي فلسفي، اعتراضي اين شخصيت‌هاي ادبي.

بي‌ترديد آثار ادبي ايدئولوژيك ويژگي‌ها و نتايج مخرب و زيانبار ديگري دارند كه در بحثي ديگر بايد به آن پرداخت. مطلق‌گرايي، تقسيم امور به خير و شر يا همان سفيد و سياه كردن امور، مقدس كردن قهرمانان و آسماني يا فرازميني نشان دادن آنها، سطحي‌نگري، كم شدن عقلانيت و مانند اينها از ويژگي‌هاي ادبيات ايدئولوژيك است كه شناخت آنها براي جامعه ما از اهميت فراواني برخوردارند. علاوه بر اين سرخوردگي و يأس شديد، بريدن از مردم، گوشه‌گيري مفرط، رو آوردن به اعتياد، خيانت كردن به مردم براي جبران گذشته، افراط در ثروت‌اندوزي يا كسب قدرت و... از عوارض مخرب و مهلك جريانات ايدئولوژيك و از جمله ادبيات ايدئولوژيك است كه خود جاي بحث فراوان دارد.

متقابلاً در ادبيات اعتراضي و غيرايدئولوژيك به دليل واقع‌بيني در آرمانگرايي، نفي تقسيم‌بندي‌هاي سياه و سفيد، تاكيد بر عقلانيت و... بسيار ديده مي‌شود كه طبيعي است آثار آن پيش از آنكه زيانبار باشد، باعث شكل‌گيري حركت‌هاي دموكراتيك و افزايش آگاهي مردم مي‌شود. دوباره بايد گفته شود حتي اگر معتقد به ادبيات براي ادبيات باشيم باز هم نتيجه فعاليت شاعران و داستان‌نويساني از اين دست به عميق شدن و گسترش ارزش‌هاي انساني و گام گذاشتن در مسير آزادي و برابري انجاميده است. گرچه بسياري از شخصيت‌هاي ادبي، همچون بسياري از روشنفكران، براي آزادي، آگاهي، برابري و حقوق مساوي انسان‌ها اهميت بسيار قائل بوده و آثارشان مملو از اين ارزش‌ها و آرمان‌ها است.

داوران پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران معرفي شدند


داوري پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران در دو بخش و به صورت مجزا انجام خواهد گرفت.

ایلنا: داوري پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران در دو بخش صورت مي‌گيرد.
در اين دوره كه در دو بخش «كتاب» و «ويژه» برگزار مي‌شود؛ سوري احمدلو، محمدهاشم اكبرياني، عليرضا بهرامي، محسن فرجي و ياسين نمكچيان داوران بخش كتاب و مانا آقايي، محمدهاشم اكبرياني، عليرضا بهنام، سهراب رحيمي و الياس علوي داوران بخش ويژه را تشكيل مي‌دهند.
در پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران در بخش كتاب، تمامي آثار منتشر شده در سال 1388 و در بخش ويژه، اشعار شاعراني كه تاكنون در داخل كشور موفق به انتشار كتاب نشده‌اند؛ مورد داوري قرار مي‌گيرند.
شاعران خارج از كشور كه در كشورهاي ديگر اقدام به انتشار كتاب نموده‌اند مي‌توانند در بخش ويژه شركت نمايند.
زمان، نشاني و چگونگي ارسال آثار در وبلاگ اين جايزه به نشاني www.sherekhabarnegar.blogfa.com و در فراخوان پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران ذكر شده است.
مهلت ارسال آثار پايان آبان ماه سال 1389 است.

پوزش

در وبلاگم مطلبي با عنوان «قاعده‌اي وجود ندارد» گذاشته بودم كه مقاله خودم بود در نشريه «ادبيات و سينما». يكي از دوستان كه خودش را ع.ع معرفي كرده بود در پيغامي نوشته بود «آيا درست است مطلبي را كه يك هفته بيشتر نيست در ماهنامه چاپ شده روي وبلاگ بگذاريد؟» ديدم حرف درستي مي‌زنند. اگر قرار باشد همه آن‌هايي كه مطلبشان در يك ماهنامه چاپ مي‌شود آن را همان دو سه روز اول در اينترنت منتشر كنند ديگر نشريات بازاري نخواهد داشت و زحمت همه آن‌ عزیزانی كه در این شرایط سخت نشريه را منتشر كرده‌اند هدر مي‌رود. با پوزش از دوستان نشريه «ادبيات و سينما» براي اين عمل غير حرفه‌اي كه اخلاق حرفه‌اي را هم زير پا مي‌گذارد، مطلب را از وبلاگ حذف كردم تا زماني ديگر. همچنین ممنون از دوست ناديده و ناشناسم خانم يا آقاي ع.ع براي تذكر به‌جايي كه دادند.

آيا راوي، نماينده انسان امروز است؟

نگاهی به داستان بلند " باید بروم " نوشته محمد هاشم اکبریانی

علی رشوند

برگرفته از روزنامه دنیای اقتصاد

در ابتدای داستان بلند " باید بروم " به جمله ای با این مضمون برخورد می کنیم که همین جمله  ،در سطرآخرکتاب، نیز آمده است  :

(داستان من ، داستان مردی است که باید بروم )

بعداز مدتها پیگیری ومطالعه ی آثار داستانی  تازه چاپ شده نویسندگان جوان، از اینکه به اثری متفاوت با درونمایه ای از اندیشه و تفکر برخوردکردم .به خیزش داستانی معاصر بسیار امیدوار شدم . داستان بلند " باید بروم " گرچه درفضای سورئال ،چرخ می خورد . نشان دهنده تخیل قوی نویسنده ای است که، حرفی برای گفتن دارد .وداستانش تجربه جدیدی است در بستر ادبیات معاصر ،دراین یادداشت به چندچون این اثر می پردازم

1- داستان" باید بروم " روایت شکست ها وموفقیت های پی درپی راوی است که درموضع دانای کل مارا درجریان سیروسلوک معرفتی خود قرار می دهد .منتهی کفه شکست ها، بر   کفه موفقیت ها سنگینی می کند . راوی در داستان، همان انسان امروزی است باهمه خصوصیات تاریخی وفرهنگی وزمانی عصرخویش ،که سرود رفتن ومتفاوت بودن سرمی دهد

(سرنوشت من با رفتن رقم خورده است با تاول زدن پا وقلب و دست و روح و روانم .دوست داشتم بروم .باید می رفتم ص11)

2-  رفتن راوی یا همان سیروسلوک مراحل ومراتبی دارد . وقتی داستان را خوانیم در لابه لای داستان مرحله به مرحله  باآنها آشنا می شویم .

مرحله اول : فرار وگسیختن از روزمرگی به حریم سرد تنهایی. دراین مرحله راوی از وضع موجود وآنچه که در پیرامون زندگیش می گذرد، ناراضی است. لذا تنهایی را، تنها راه نجات می بیند ومی یابد

( داد می زدم ، فریادمی زدم ، سنگم کن ، تنهایم کن ، تنهای تنها ص13)

مرحله دوم : گیسختن وفداکردن همه تعلقات، پیش شرط رسیدن به تنهایی است

(برادرانم را کشتم ، خواهرانم را کشتم ، دوستانم را ، همسایه ها را ،مردم کوچه وخیابان را ،همه را کشتم .من بودم ومن ومن .تکیه گاه من شد . چه تکیه گاهی ص18)

اما راوی باز می بیند که تمام این کشتن ها وفداکردن ها برای تنهایی کافی نیست

(اما احساس تنهایی نمی کردم شهرخالی ، خیابان خالی ، کوچه خالی ، پس کجاست تنهایی ص19)

مرحله سوم : ستیز با خود، آخرین نبرد برای تنها شدن است

 به عبارتی برای ررسیدن به تنهایی، باید از خودیت گذشت . تنها شدن درنظر نویسنده داستان تعبیر به  بریدن از اجتماع نیست .نوعی ریاضت و تمرین ،برای سفرهای دشوار معرفتی است .

(تنها شده بودم .درست مثل سنگ ، مثل سنگ که حرف نمی زند مثل سنگ که چیزی نمی شنود ص21)

(ناگهان خودرا درفضای لایتناهی دیدم .نه ابتدایش معلوم بود نه انتهایش ، سمت راست وچپش را نمی شد شناخت .....ص22)

سنگ در داستان"باید بروم " نماد داستان است . کلید واژه داستان است . مقصد است .آخرین منزل است . سنگی  زندگی کردن ، سراز اسرار سنگ درآوردن ، زبان سنگها را ،علیرغم ظاهر سردشان، فهمیدن ،غایت سفر راوی است .انتخاب  سنگ در داستان یکی از نقاط قوت نویسنده  ،در موضوعیت بخشی به حل معمای داستان " باید بروم " است

مرحله چهارم : فرار از تنهایی وبازگشت به خویشتن

دراین مرحله راوی تاب وتوان ماندن  درسرزمین تنهایی را  ندارد .چون انسان است وتعلقات دارد . به آغوش خانواده و اجتماع برمی گردد. با مشخصه ها  و علامت هایی  که راوی می دهد سالک، انسانی است امروزی و زندگی آرامکارمندی دارد. لذا تصور انسان خارق العاده ومافوق تصور را در ذهنیت خواننده باطل می کند . در داستان می خوانیم :

(در راه از اینکه با همکاران بودم و از تنهایی فرار کرده بودم  راضی بودم .رضایت از زندگی چیزی بودکه نیاز داشتم ...ص33)

مرحله پنجم : شک وتردید وناراضی بودن به وضع موجود .

 دراین مرحله راوی صاحب آگاهی وبینش لازم برای رفتن وسلوک می شود اما کافی نیست درتنهایی اتاقش عنکبوتی که به شتاب درحال بالاوپایین رفتن از تارهای بافته اش هست .به او پیام می دهد که نرود . راه خوفناک وبی بازگشت است .اما راوی پیام عنکبوت را درک نمی کند ناگهان عفریته قهقه اش بلند می شود . قهقه عفریته که مورا براندام راوی سیخ می کند خواننده را یاد پیرمرد قوزی بوف کور نویسنده  هدایت می اندازد . عفریته در داستان بلند " باید بروم " مانع نیست. بلکه اخطاردهنده و بیم دهنده است .گویی ناظری است که بر سرراه سالکان شکهای فلسفی نشسته است . شکست ونافرجامی آنهارا دیده است لذا در داستان می خوانیم راز عنکوبت را به راوی می گوید :

(داستان مرد تشنه ای که هرچه آب می خورد بزرگ می شود و آب بیشتری می خواست ...ص38)

مرحله  ششم : حرکت مجدد

آغاز سفری دوباره که بانی آن زن مینیاتوری داخل اتاق اورا تشویق به رفتن می کند .زن در داستان باید بروم  اغواگر است .همان حواست که باعث هبوط آدم می شود . همان حوایی که انسان را اسیر زمینو زمینیان می کند

(همین نیست ، هرچه است همین نیست ، شادی دیگری هم هست ،برو ، بروکه خستگی وناراضی بودن را دور بریزی....ص42)

مرحله هفتم : صاحب راز شدن ، به آگاهی رسیدن یا به قول راوی داستان مالک ونوازنده ی"ساز شدن "

سازی که با صدایش جهان وجهانیان دریک رقص موزون هم آوا با راوی می رقصند .دراینجا راوی صاحب معرفت وبینایی شده است  .اما غرور راوی باعث می شود که رقیبان ساز را بربایند وآهنگ او  را بنوازند .دراین مرحله راوی هرچند ساز می زند می بیندکه مثل گذشته ها سازش هیجان انگیز وفرح بخش نیست  باز تنها می شود و حیران وسرگردان

مرحله هشتم : جستجو برای یافتن  ساز ورسیدن به سرزمین  سنگ ها ،

 سنگ سمبل ونماد تنهایی و تنها زیستن است. راوی دراین مرحله با سنگ ها محشور می شود وارد عالم سه سنگ قرمز وآبی وسبز ی ممی شود  که قصد فروریختن دیواری چوبی را  دارند که هر روز چند ساعتی برای فروریختن سنگها  بهآن ضربه می زنند .وبعد سرگرم گذران زندگی روزمره خود می شوند . داستان دراینجا بسیار سورئال است .مافوق تخیل .

مرحله نهم : بازگشت راوی وتغییر نگرش در نگاه به جهان وزندگی وانسان ها

.راوی نتیجه می گیرد برای خوب زیستن ،خوب نگاه کردن، بایدمتد باشد. بقول آندره ژید : بگذار عظمت درنگاه تو باشد نه درآنچه که می نگری

داستان را که تمام می کنم یک سری سوال برایم مطرح می شود .آیا راوی داستان می تواند نماینده انسان امروز باشد ؟. آیا طی نمودن  این مراحل درظرفیت وحوصله انسان امروز است ؟.اگر  نجات راوی مهم است پس نجات جامعه وخانواده چه می  شود؟. و....

 

 

 

 

اصل و حاشیه یک جلسه ادبی

روز پنجشنبه اول مهرماه در نشست «عصر روشن» شركت كردم و در واقع از ابتداي شكل‌گيري اين جلسات هم يكي از همكاران آن بودم. در اين جلسه آقاي تقي‌دخت یکی از سخنرانان حرف‌هايي زد كه بر من و برخي ديگر از حاضران گران آمد. به همين دليل با آن‌كه يكي از گردانندگان جلسه بودم نظر خود را در مخالفت با گفته‌هاي وي بيان كردم. خبرگزاری ایسنا هيچ اشاره‌اي به سخنان من و برخي ديگر از دوستان نكرد که صد البته این سخن نافی زحمات این دوستان در سال های سخت و متمادی نیست. اما  خبرگزاری مهر به سخنان من، و به طور خلاصه یکی دیگر از دوستان اشاره كرده بود كه در همین جا از آقای فرجی دبیر محترم گروه ادب و خبرنگار محترم آن  سپاسگزاری می‌نمایم. با اين‌حال خبرگزاری ایلنا در گفت‌وگو با من و دو تن ديگر از دوستان نظرات  ما را به صورت کامل كه در آن جلسه هم عنوان شده بود خواستار شد و  منتشر كرد. ضمن تشكر از دبير گرامی گروه فرهنگ و هنر ایلنا سركار خانم حاج‌محمدي و نيز خبرنگار عزيز آن رسانه جناب آقاي گلبياني متن خبر را در وبلاگ مي‌آورم چرا كه گمان مي‌كنم سكوت در برابر برخي سخنان بسيار سخت و مشكل است

 

 

نقد موسوي، اكبرياني و معمار از برخي ديدگاه‌ها در حذف بخشي از شعر معاصر؛

   روايت‌هاي جعلي از ادبيات معاصر هرگز جا نمي‌افتد

 

 

 

حافظ موسوي اعتقاد دارد: هر محقق راستيني اگر بخواهد از شعر ايران در دهه‌ي شصت انتولوژي درآورد، ناگزير سراغ شاملو، اخوان، براهني، رويايي، لنگرودي و... مي‌رود. اكبرياني مي‌گويد: جريان‌هاي مختلفي در اين دهه حضور داشته‌اند و نمي‌توان بخشي از شعر معاصر را ناديده گرفت.

 

 

ایلنا: روز پنج شنبه(1ول مهر) پنجمين نشست از سلسله نشست‌هاي عصر روشن ويژه‌ي شعر برگزار شد. بحث اين نشست درباره‌ي ادبيات جنگ بود. گويا در اين نشست غير از شعرخواني؛ برخي مدعوين، محمدرضا تقي‌دخت و عليرضا بهرامي به ايراد سخناني با محوريت ادبيات جنگ پرداختند.

حافظ موسوي، محمدهاشم اكبرياني، داريوش معمار و داريوش مهبودي در اين نشست؛ پاسخ‌هايي به بخشي از سخنان تقي‌دخت دادند كه در گزارش خبرگزاري‌هايي كه گزارش جلسه را پوشش دادند، منعكس نشد. اين موضوع باعث شد يكي از اين شاعران در گفتگو با ايلنا، ضمن گلايه از عدم پوشش كامل نشست توسط آن خبرگزاري‌ها، به بيان ديدگاه‌هاي خود بپردازد. در ادامه ايلنا، با ديگران مدعون نشست نيز گفتگو كرد.

محمدهاشم اكبرياني در گفتگو با خبرنگار ما، ضمن گلايه از اينكه از همكاران جلسه بوده است اما خبرگزاري‌هايي كه نشست را پوشش دادند، نامي از او نياورده‌اند، اظهار داشت: محمدرضا تقي‌دخت در سخنان خود شعر متعهد را جريان اصلي شعر در دهه‌ي شصت معرفي كرد و شاعران ديگرانديش و مستقل را شاعران حاشيه معرفي كرده است. اكبرياني افزود: در دهه‌ي شصت؛ شاملو، اخوان، سپانلو، مجابي، شمس لنگرودي، حافظ موسوي و بسياري ديگر از شاعران به‌طور جدي شعر سروده‌اند.

اكبرياني ضمن اشاره به مجله‌ي آدينه به‌عنوان نشريه‌اي بسيار موفق در آن روزگار گفت: شاعران نامبرده و خيلي‌هاي ديگر در دهه‌ي شصت اصيل‌تر از هر متني بوده‌اند و گرچه امكان ارائه‌ي شعر خود را از طريق رسانه‌هاي رسمي نداشتند اما شعر مي‌نوشتند و شعرشان خوب هم خوانده مي‌شد. چطور مي‌توان چنين ادعايي داشت كه شعر مدرن ايران در دهه‌ي شصت چيز خاصي عرضه نكرده است، چراكه آنچه شاعران نوسرا در دهه‌ي شصت سروده‌اند، بخش مهمي از ادبيات ما بوده است و اين بخش ريشه‌هاي شعر امروز فارسي را تشكيل داده است.

هاشم اكبرياني در پايان سخنان خود تاكيد كرد: جريان‌هاي مختلف در دهه‌ي شصت حضور داشته‌اند و هرگز نمي‌توان با حذف بخشي از شعر معاصر؛ بخش ديگر را ناديده گرفت. غزلسراها بوده‌اند و نويسندگان ادبيات مقاومت هم بوده‌اند. دقيقا به همان‌گونه كه شاعران مدرن ايران بوده‌اند و شعر نوشتند و كار كردند.

داريوش معمار(شاعر)، يكي ديگر از حاضران در جلسه بود كه از منعكس نشدن سخنانش در گزارش‌هاي برخي خبرگزاري‌ها شكوه كرد. وي گفت: آقاي تقي‌دخت در سخنان خود اينطور جلوه داده‌اند كه شعر فارسي پيش از انقلاب توان و بنيه‌اي نداشت و آنچه موجب تحول شعر و افتادن آن به مسير درست بوده است؛ گرايش به شكل‌هاي سنتي شعر بوده است.

معمار افزود: فكر كردم اين حرف درست نيست چراكه آنچه محمدرضا تقي‌دخت از آن به‌عنوان جريان اصلي شعر معاصر ياد مي‌كند؛ بيشتر جنبه‌ي تبليغاتي داشته است.

معمار تاكيد كرد: اين شاعران كه وابسته به نهادهاي دولتي بوده‌اند، جايگاه مهمي در تطور شعر فارسي نداشته‌اند.

معمار با اشاره به بخشي از سخنان تقي‌دخت كه سهم شاعران روشنفكر و ديگرانديش را در ادبيات جنگ ناچيز توصيف كرده بود، گفت: مجموعه شعرها و شعرهاي بسياري با موضوعيت و در رابطه‌هاي متني با جنگ ازسوي روشنفكران و شاعران مستقل منتشر شده است. از شعرهايي از سيمين بهبهاني و جواد مجابي و علي باباچاهي بگير تا سيدعلي صالحي و بسياري شاعران جوان‌تر...

حافظ موسوي(شاعر و منتقد) يكي ديگر از حاضرين در جلسه بود كه در رابطه با اين نشست گفت: دوستان به من رودست زدند. پيش از جلسه چيزي درباره‌ي سخنرانان و حاضران و برنامه‌ي نشست به من نگفتند.

وي افزود: يكي از سخنرانان؛ حرف‌هايي درباره‌ي ادبيات جنگ زد كه من به هيچ وجه با تقسيم‌بندي‌هايش مشكلي ندارم چراكه هركسي آزاد است نظرش را عنوان كند.

موسوي با اشاره به اينكه اين سخنران در سخنانش مدعي شد با وقوع انقلاب؛ جريان شعر پيش از انقلاب به حاشيه رانده شد، گفت: ايشان جوري مسئله را مطرح كرد كه انگار جريان شعر مدرن فارسي كه از نيما شروع شد و تا امروز هم ادامه دارد، ديگر حضوري جدي ندارد و بخش مهم شعر فارسي به سنتي‌نويس‌ها و شاعران منسوب به دولت اختصاص دارد. ايشان مدعي شد روشنفكري ايران اثر حائز اهميتي در شعر پس از انقلاب نداشته است.

حافظ موسوي گفت: حكومت ايران پس از انقلاب از آنجاكه رويكري سنتي به هنر و ادبيات داشت؛ با مدرنيزم مخالف بوده است، به تبع با شعر نوي ايران هم موافق نبوده است. ايشان در آغاز حتي نيما را هم از دانشگاه و كتب آموزشي حذف كرده‌اند. درحاليكه همين امروز وقتي تريبون‌هاي رسمي مثل آقاي‌ تقي‌دخت از نيما و ديگر شاعران مدرن حرف مي‌زنند نشان‌دهنده اين است كه اهميت غيرقابل انكار ايشان را پذيرفته‌اند.

حافظ موسوي ادامه داد: گروهي مي‌خواستند جريان ادبيات مدرن ايران را نابود كنند اما نتوانستند چراكه چيزي نداشتند جايش بگذارند.

حافظ موسوي تاكيد كرد هر محقق راستيني اگر بخواهد از شعر ايران در دهه‌ي شصت يك انتولوژي درآورد؛ ناگزير مي‌رود سراغ شاملو، اخوان، براهني، رويايي، شمس لنگرودي و بسياري ديگر از شاعران ما كه در آن سال‌ها كار مي‌كردند.

حافظ موسوي در پايان گفت: عده‌اي مي‌خواهند يك روايت جعلي از ادبيات ايران در سه دهه‌ي اخير ارائه كنند اما ارگان‌هاي رسمي هرچه تلاش كردند اين روايت جعلي جا نيفتاد چراكه واقعيت ادبيات ما نبود.

پايان پيام

1389/7/3 - 13:15:40

کد خبر : 150595