جنگ الههها
از اون دختربچههاي شري بودم كه معروفن به آتيشپاره. بابام يه معلم ساده بود و مادرم يه خونهدار. اون روز خونه يكي از همسايهها نذري ميدادن و مادرم هم يكي از دعوتيها بود. هر زني هم كه مثل مادر من بچه كوچيك داشت اونو با خودش آورده بود. وقتي مادرامون در زيرزمين آپارتمان مشغول پخت و پز بودن، من و بچههاي ديگه كه هفت نفر ميشديم (چهارتا دختر و سهتا پسر) در بالا تو يكي از اتاقا مشغول بازي بوديم. با اين كه يه دختر شيش ساله بودم و نبايد از جنگ و دعوا حرف ميزدم ولي از اون جايي كه شب قبلش بابام در باره جنگ الههها قصهاي برام گفته بود و خيلي به دلم نشسته بود دوست داشتم بازيمون بشه جنگ الههها. برا همين به بچهها، كه تقريبا كنترل همهشون در دستم بود و بدون هيچ قراردادي رئيس بودم گفتم: «بياين بازي جنگ الههها رو بكنيم.»
پسرها كه سه تا بودن و دو تاشون هم چند ماهي بيشتر از من سن داشتن فوري قبول كردن و دخترها هم با اين كه دوتاشون مخالف بودن اما با اصرار من راضي شدن و اومدن تو بازي. اولش قرار شد هر كي يه الههاي بشه و برا خودش اسمي انتخاب كنه. از اون جايي كه بچهها اصلا در باره جنگ الههها و اسم اونا چيزي نشنيده بودن من اون چيزي رو كه از قصه بابام فهميده بودم بهشون گفتم:
ـ ببينين هر چيزي برا خودش يه الههاي داره كه صاحب اون چيزه. مثلا الهه آتيش، صاحب آتيشه و ميتونه هر كاري با آتيش بكنه. يا آب، الههاي داره كه همه آبهاي دنيا مال اونه. يه الهه، الهه خورشيده كه صاحب خورشيده و يه الهه هم الهه جنگله و يه الهه هم صاحب بيابوناست...»
اسم چندتا الهه ديگه رو هم بردم و در بارهشون حرف زدم ولي راستش بابام در قصه خودش به الهههاي ديگه مثل الهه رنج و الهه شادي هم اشاره كرده بود كه چون چيزي از اونا سر در نميآوردم اصلا اسمي ازشون نبردم. بعد كه اسم الههها رو گفتم نوبت توضيح دادن داستان بود. همون طور كه بابام گفته بود منم برا بچهها به صورت خيلي بچهگانه توضيح دادم كه:
ـ همه الههها دنبال اينن كه دنيا مال اونا بشه و برا همين بينشون جنگ ميشه تا هر كدومشون برنده شدن رهبر دنيا بشن
وقتي اين توضيح رو دادم دو تا از دخترها دوباره گفتن اين بازي رو دوست ندارن و خواستن كنار بشينن. من كه به قول همسايهها از صدتا پسرِ شر هم شرتر بودم رفتم جلوشون و گفتم:
ـ نترسين. شايد شما برنده شدين
اما برخلاف پسرها كه ميخواستن بازي شروع بشه اون دو تا قبول نكردن و رفتن يه گوشه نشستن و به حرف من هم كه هميشه رو اونا تسلط داشتم گوش نكردن.
بالاخره قرار شد بازي با سه تا پسر و دو تا دختر، كه يكيش من بودم، شروع بشه. اولش بايد هر كي الهه يه چيزي ميشد كه خودم براشون اسم انتخاب كردم. پسرها يكيشون شد الهه زمين و دوتا شون هم شدن الهه آب و الهه آتيش. اما يكي از پسرها كه پسر صاحبخونه بود نقشش رو قبول نكرد و گفت كه ميخواد الهه حيوانات درنده بشه. اولش من قبول نكردم چون تو قصه بابام همچي الههاي نبود ولي وقتي اصرار اونو ديدم قبول كردم. اين قضيه باعث شد يكي ديگه از پسرها هم بگه:
ـ منم ميخوام الهه هواپيماهاي جنگي بشم.
ديگه اين بار كُفري شدم و گفتم:
ـ اصلا نميشه
ـ چرا برا اون شد ولي برا من نميشه؟
ـ اونم نميشد
و بعدش برا اينكه قضية عوض شدن اسم اون يكي الهه رو راست و ريست كنم به دروغ گفتم:
ـ چون فقط يه الهه ميتونه عوض بشه منم قبول كردم.
اما پسره دروغ منو قبول نكرد و گفت:
ـ پس من بازي نميكنم.
اينو كه گفت رفتم طرفش و هلش دادم كه محكم خورد به ديوار و شروع كرد به زر زدن و گريه كردن. بعدم از اتاق رفت طرف زيرزمين و يه چند دقيقه كه گذشت با مادرش برگشت بالا. مادرش به محض اين كه اومد اتاق حسابي با من دعوا كرد و بعدم همون جور كه به پسرش اشاره ميكرد گفت:
ـ اون الهه هواپيماهاي جنگيه، فهميدي؟
منم با اينكه حسابي عصباني شده بودم قبول كردم، ولي راستش با خودم گفتم وقت جنگ همچي بزنمش كه كلهش بتركه. حالا مونده بود يه پسر ديگه كه طفلك راحت قبول كرد همون الهه آبها بمونه. دختري هم كه قرار بود بازي كنه از بين الهه آتيش و الهه توفان، الهه آتيش رو برداشت و منم شدم الهه توفانها؛ گرچه خيلي دلم ميخواست بشم الهه آتيش چون در قصه بابام آخرش اون پيروز ميشد. براي جنگيدن هم به جاي شمشير، پسر صاحبخونه فوري رفت دو تا خطكش و يه تيكه چوب و يه ميله بافتني آورد و گفت:
ـ فقط همينا بود.
از اين جهت گفت «فقط» چون ما پنج نفر بوديم و اون چهار تا وسيله آورده بود. خودش يكي از خطكشها رو برداشت و اون يكي پسر كه با هم دعوا كرديم، ميله بافتني رو گرفت و منم يه خطكش گيرم اومد و اون دختره هم يه تيكه چوب رو برداشت. نفر آخر كه يكي از پسرا بود و دوست داشت زورش رو به رخ ما بكشه گفت:
ـ من چيزي نميخوام. داداشم به من فن كاراته ياد داده كه ميتونم از دست دشمن شمشيرش رو بگيرم.
بالاخره بازي رفت طرف اين كه جنگ شروع بشه. اما من نميدونستم جنگ بايد دو به دو باشه يا همه با هم بجنگن (يادم نبود بابام تو قصهش در اين باره چيزي گفته بود يا نه) برا همينم گفتم همه با هم ميجنگيم و هر كي شكست خورد بايد بره بيرون. بعد هم گفتم برا اين كه كسي جِرزني نكنه اون دوتا دختري كه بيرون نشسته بودن بشن داور و بگن كي شكست خورده و كي پيروز شده.
همه آماده جنگ شديم. اون دو تا دختر هم كه قرار بود داوري كنن خودشون رو به گوشه اتاق كشوندن كه يه وقت كاريشون نشه. منم گفتم تا سه ميشمارم و جنگ شروع ميشه. با صداي بلند داد زدم:
ـ يك، دو، سه
در يه آن همه به هم پريديم. سر و صدايي بلند شد كه تا پنج خونه اونوَرتر هم ميرفت. هر كدوممون تا جايي كه ميتونست جيغ ميكشيد و هاي وهوي راه مينداخت. سر و صداها اون قدر بلند بود كه يهو يكي از مادرها كه از زير زمين صداي ما رو شنيده بودن اومد در رو باز كرد و با تشر گفت:
ـ چهتونه مثل سگ داد و بيداد راه انداختين؟ مگه قرار نبود بشينين يه گوشه با هم مار و پله بازي كنين.
بعدم از بچهش كه يكي از همون دخترايي بود كه گوشه اتاق نشسته بودن خواست بازي مار وپله رو كه مال اون بود بياره وسط و ما مشغول اون بشيم. ولي خب معلوم بود كه همچي اتفاقي هيچ وقت نميافته. به محض اين كه مادره رفت ما دوباره شروع كرديم؛ فقط با همديگه قرار گذاشتيم زيادي سروصدا راه نندازيم. جنگ كه دوباره شروع شد درست مثل همون چند دقيقه اول اصلا معلوم نبود كي دشمن كيه و كي بايد با كي بجنگه. الهه آتيش كه يه دختر بود در يه آن با دو تا پسر كه الهه حيووناي درنده و الهه آبها بودن ميجنگيد، منم رفتم سراغ الهه هواپيماهاي جنگي كه انتقام دعواي مادرش رو ازش بگيرم. ولي خب جنگ خوب پيش نرفت. بعد از چند لحظه الهه آتيش يا همون دختره دست از جنگ كشيد و گفت:
ـ نخيرم خانوم، من كه نميتونم با دو تا الهه بجنگم.
از اون جايي كه الهه آبها، يا همون پسر كاراتهباز تونسته بود با دست خالي بره و تيكه چوب دختره يا همون الهه آتيش رو بگيره دادش در اومد كه:
ـ چرا حالا كه شكست خوردي ميگي؟ بايد اولش ميگفتي.
الهه آتيش هم جواب داد:
ـ آخه شما دو تا الهه بودين و من يه الهه.
راست هم ميگفت. برا اين كه قضيه رو درستش كنيم پيشنهاد الهه حيووناي درنده رو قبول كرديم. اون گفت:
ـ اولش دو نفري ميجنگيم بعد هر كي برنده شد با اون يكي ميجنگه.
ولي خب چون پنج نفر بوديم نميشد دو به دو بجنگيم. برا همين من رفتم سراغ يكي از اون دو تا دختري كه باهاش بيشتر رفيق بودم و با اصرار و التماس خواستم كه بياد تو جنگ. حتي برا اين كه راضيش كنم گفتم ميتونه هر الههاي كه خودش ميخواد انتخاب كنه. بالاخره بعد از كلي اصرار و التماس قبول كرد به عنوان الهه عروسكها وارد جنگ بشه. پسر صاحبخونه هم رفت و به هر زحمتي بود يه خطكش شكسته ديگه آورد و شد اسلحه الهه عروسكها.
حالا مونده بوديم كي با كي بجنگه. من گفتم اسم بچهها رو بنويسيم و بعد بريزيم تو مشت يكي از بچهها و شانسي و اتفاقي يكي يكي بيرون بكشيم. اوني كه نفر اول اسمش در اومد با اوني كه نفر دوم اسمش در ميياد بايد بجنگه، اوني كه نفر سوم ميشه بايد با نفر چهارم بجنگه و نفر پنجم و ششم هم با هم ميجنگن. بعدشم هر الههاي كه برنده شد با الهه ديگه كه برنده شده ميجنگه. همه اينو قبول كردن و يكي از پسرها كه همون پسر صاحبخونه بود و آخراي كلاس اول بود اسم بچهها رو نوشت و گرفت تو مشتش. اون دختري هم كه حالا تنها اون گوشه نشسته بود قرعهكشي رو انجام داد. تو همه مدت قرعهكشي خدا خدا ميكردم من و الهه هواپيماهاي جنگي با هم بيفتيم تا بتونم حسابي بزنمش. گرچه تو اون دو سه دقيقه كه با هم جنگيديم چند تا لگد و دو سه تا خطكش (كه اسلحه من بود) زده بودم به سر و تنش با اينهمه هنوز دلم خنك نشده بود. اما بهجاي اينكه من و اون به هم بيفتيم من و اون پسره كه ميگفت فن كاراته بلده به هم افتاديم كه من تونستم شكستش بدم. بالاخره با كلي جنجال و جرزني، دو تا دختر و اون كاراتهبازه بازنده شدن و مونديم من و الهه هواپيماهاي جنگي و الهه حيووناي درنده. حالا باز همون مشكلي كه وقتي پنج نفر بوديم پيش اومد. سه نفر چطور ميتونن دو به دو بجنگن؟ ولي خب اين دفعه چون الهههاي پيروز معلوم شده بودن قرار شد بين سه نفر قرعهكشي بشه و اول اون دو نفري كه اسمشون در ميياد بجنگن و نفر پيروز با اوني كه اسمش در نيومده بجنگه. بازم خيلي دلم ميخواست طوري بشه من و اون پسر پُررو كه الهه هواپيماهاي جنگي بود به هم بيفتيم تا نشون بدم چي به چيه. قرعه به نام الهه هواپيماهاي جنگي افتاد و الهه توفانها؛ يعني همون پسره و من. خيلي خوشحال شدم. هر چي غيظ و نفرت تو دلم بود ريختم تو دست و پام و بلند شدم بجنگم. مامانم هميشه ميگفت:
ـ يه كم آروم باش دختر. خوبه پسر نشدي وگرنه معلوم نبود چي ميشد؟
ولي من به اين حرفا گوش نميدادم و هميشه كار خودم رو ميكردم. اين جام همين جور بود. اصلا از اين كه با يه پسر طرف بودم نميترسيدم و فقط فكر انتقام بودم. ولي خب تا جايي كه يادم ميياد الحق و الانصاف جنگ سختي بينمون در گرفت. يكيدوبار من جِرزني كردم و يكيدوبارم اون. ولي خب آخرش يه لگد زدم به پاش و اونم افتاد رو زمين. منم فوري پريدم و ميله بافتني رو، كه اسلحهش بود از دستش گرفتم و خطكش خودم رو گذاشتم رو گلوش كه هيچ راهي برا جرزني باقي نموند. از خوشحالي جيغي كشيدم كه بچهها يهو همه با هم گفتن«هيس. الان مامانامون باز ميان بالا.»حالا مونده بود جنگ بين من و پسر صاحبخونه؛ يعني جنگ بين الهه توفانها و الهه حيووناي درنده. من كه از جنگ قبلي حسابي خسته شده بودم فرصتي خواستم تا آماده بشم برا جنگ نهايي. نفسم كه جا اومد و مطمئن شدم ميتونم بجنگم از جام بلند شدم و آماده جنگ شدم. البته قبل از جنگ گفتم:
ـ من اين اسلحه رو نميخوام و دوست دارم اون ميله بافتني رو بگيرم.
عجيب بود كه از اولش اصلا فكر اين نبوديم كه ميله بافتني با اون نوك تيزش ميتونه خيلي خطرناك باشه. هر چي بود بچهها با حرف من مخالفت كردن كه البته من پا پس نكشيدم و رو حرف خودم وايستادم. الهه حيووناي درنده هم كه اين طور ديد گفت:
ـ اگه اينطوره پس منم اسلحهم رو عوض ميكنم.
بقيه بچهها به من گفتن اگه تو عوض كني اونم ميتونه عوض كنه كه منم قبول كردم. به اين ترتيب اون رفت سراغ اون يه تيكه چوب و منم ميله بافتني رو گرفتم. با شمارش يكي از بچهها جنگ ما، يعني الهه توفانها و الهه حيووناي درنده شروع شد. من كه از همون اول تحت تاثير اسمم قرار گرفته بودم، سعي كردم مثل توفان سريع و كوبنده حمله كنم. اونم كه الهه حيووناي درنده بود و معلوم بود مثل من از اسمش تاثير گرفته از همون اولي كه با همه ميجنگيد صداي حيووناي درنده رو در ميآوُرد. وقت جنگ من و اون، بچهها كاملا رفته بودن تو حس و يكريز با جيغ و داد و فرياد ما رو تشويق ميكردن. بعضي وقتا سر وصدا اون قدر زياد ميشد كه خود بچهها از هم ميخواستن يواشتر داد بكشن تا مادرامون نيان سراغمون. ولي خب همون تشويقهاشون واقعا ما رو ميبُرد تو حس و راستي راستي تا جايي كه ميشد و در توانمون بود ميجنگيديم. دخترا و يكي از پسرا، كه در كمال تعجب همون الهه هواپيماهاي جنگي بود و من ازش كينه به دل گرفته بودم، طرفدار من بودن و اون يكي پسر كه الهه آبها بود و از كاراتهبازيش ميگفت، طرفدار دشمن من. جنگ ما دو تا الهه هم با شدت تموم ادامه داشت و يكي دو بار هم مثل بقيه جنگها هر دومون جِرزني كرديم. با اين حال هر چي حمله ميكرديم و ميجنگيديم هيچ كدومِمون برنده نميشديم. بعد از تقريبا ده دقيقه كه حسابي خسته شديم تصميم گرفتيم استراحت كوتاهي بكنيم و دوباره جنگ رو ادامه بديم. وقتي خستگيمون در رفت و دوباره شروع كرديم، وسط جنگ يهو اسلحههامون در كمال ناباوري و تعجب خودمون و بچهها شكست! مگه ميشد ميله بافتني كه اسلحه من بود و اون تيكه چوب به اين راحتي بشكنه؟ ولي خب هر چي بود شكسته بود. دختري كه با اصرار من وارد بازي شده بود با ديدن اين وضع انگار كه دوست داشت اين جنگ زود تموم بشه گفت:
ـ هيچكدومتون برنده نشدين. ديگه بازي رو تموم كنيم.
پسر صاحبخونه هم كه در حال جنگ با من بود از ترس اين كه مادرش بياد بالا پايان جنگ رو قبول كرد و اونم گفت:
ـ جنگ تموم. الان مامانم ميياد و دعوامون ميكنه.
منم كه حسابي خسته شده بودم و ديگه حال هيچ حركتي نداشتم قبول كردم كه ديگه نجنگيم. در واقع جنگ الهه توفانها و الهه هواپيماهاي جنگي برندهاي نداشت. وقتي هر دومون رفتيم كه بشينيم، همونطور كه عرق از سر و صورتمون ميريخت به هم نگاه كرديم و لبخند زديم. الان هم كه دوازدهسيزده سال از اون ماجرا ميگذره، وقتي من و اون پسره در كوچه يا خيابون به هم ميرسيم لبخندي دقيقا مثل همون لبخند بينمون رد و بدل ميشه. اون روز نه الهه توفانها پيروز شد و نه الهه هواپيماهاي جنگي. از شكسته شدن اسلحههامون هم ميشد فهميد كه قرار نيست يكي از اين دو الهه برنده بشه. الههاي كه پيروز شد الهه عشق بود.
چاپ شده در روزنامه شرق