فراخوان پنجمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران در دو بخش كتاب سال و شاعران بدون كتاب منتشر شد.

به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)،‌ پنجمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران از كليه‌ي شاعران و ناشراني كه در سال 1388، كتاب شعر به زبان فارسي منتشر كرده‌اند، دعوت كرده تا آثار خود را به دبيرخانه‌ي اين جايزه بفرستند.

شرايط شركت در اين دوره از جايزه‌ي شعر خبرنگاران به اين شرح است: كتاب در سال 1388 منتشر و تاريخ انتشار در شناسنامه‌ي آن ذكر شده باشد؛ كتاب چاپ اول باشد؛ و ديگر اين‌كه كتاب‌، برگزيده‌ي آثار شاعر نباشد.

علاقه‌مندان مي‌توانند پنج نسخه از اثر خود را تا پايان آبان‌ماه سال جاري (1389) به نشاني: تهران، صندوق پستي 3496 – 16765، دبيرخانه‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران بفرستند.

در اين دوره از جايزه از اثر يا آثار برگزيده تجليل خواهد شد و فعلا هديه‌ي مالي براي برگزيدگان درنظر گرفته نشده است.

پنجمين جايزه‌ي شعر خبرنگاران همچنين مانند دوره‌ي پيشين، بخش ويژه‌ي خود را به شاعران بدون كتاب اختصاص داده است.

علاقه‌مندان به شركت در اين بخش نيز مي‌توانند آثار خود را تا پايان آبان‌ماه سال جاري به پست الكترونيكي sherekhabarnegar@gmail.com بفرستند.

شرايط حضور در بخش ويژه‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران به اين شرح اعلام شده است:

‌1) علاقه‌منداني که در اين بخش شرکت مي‌کنند، نبايد تا کنون (چه در سال‌هاي گذشته و چه در سال جاري) كتاب منتشر کرده يا براي انتشار به ناشري سپرده باشند.

‌2) شعرها بايد به زبان فارسي باشد.

‌3) هر شاعر بايد بين ‌40 تا ‌50 قطعه از شعرهاي خود را به پست الكترونيكي ذكرشده بفرستد يا جمع آثار ارسالي بين 80 تا ‌100 صفحه باشد.

‌4) آثار بايد در فرمت ويندوز word 2003 يا word 2007 باشد.

‌5) حضور در اين بخش براي تمامي شاعران فارسي‌زبان داخل و خارج كشور آزاد است.

6) در بخش ويژه از اثر يا آثار برگزيده تقدير مي‌شود و شاعر برگزيده از طريق رسانه‌هاي گروهي به جامعه‌ي ادبي معرفي خواهد شد.

همچنين تأكيد شده است، علاقه‌مندان به حضور در اين بخش فقط تا پايان آبان‌ماه سال جاري فرصت ارسال شعرهاي خود را دارند.

نشاني وبلاگ جايزه شعر خبرنگاران نيز     www. sherekhabarnegar.blogfa.com   است

یادداشت

 چرا خیلی‌ها شعر نیما را دوست ندارند و نمی‌خوانند

شعر نیما با اقبال عمومی مواجه نشده است. این وضع را مقایسه کنید با شعرهای شاعرانی چون شاملو، فروغ و سهراب که استقبال فراوانی از آنها به عمل آمده و می آید.

شعر نیما، صرفا در میان منتقدان و شاعران حرفه ای خواننده دارد و با وجودی که این طیف، شعرهای پدر شعرنو را از منابع اصلی کار خود می دانند، اما عموم مردم به سراغ آن نمی روند.

چرا شعر نیما با همه عظمتی که دارد، نمی تواند به صورت گسترده وارد جامعه شود و مخاطب فراوان پیدا کند؟

نگاهی به مفاهیم، محتوا و زبان شعرهای پرمخاطب نشان می دهد همه آنها بخشی از روح زمان خود را با زبانی که مورد پسند مخاطب است ارائه می دهند. این شعرها گرچه ممکن است فرازمانی نبوده و در محدوده زمانی خاص بگنجد اما همان محدوده زمانی را بسیار شاعرانه و قابل درک و فهم به تصویر کشیده اند.

شعر فروغ به عصیانگری زن امروز و نیز بحران انسان مدرن اشاره دارد که از دغدغه های اصلی زن و انسان ایرانی است. شعر سهراب، شعری است درون گرا و نوعی کناره گیری از جهان تکنولوژیک، علم زده و پرتنش که انسان امروز را سخت آزار می دهد. این شعر(چه آن را شعر عارفانه بنامیم و چه دادائیست) آدمی را از قیل و قال دنیای پراضطراب امروز جدا کرده و به کنجی دور از هیاهو فرامی خواند. طبیعی است که چنین شعری نیز خوانندگان زیادی به دست آورد. شعر شاملو نیز بیشتر بر ارزش های انساني و نيز ایدئولوژیک تکیه دارد که بی تردید بر ذهن و احساس بخش وسیعی از جامعه ما تاثیرگذار بوده و این شعر را مورد علاقه این گروه قرار می دهد. علاوه بر مضامین و مفاهیم به کارگرفته شده، زبان شعری این شاعران نیز همسو با محتوای شعرشان، جذابیت لازم را ایجاد می کند. زبان محاوره فروغ، زبان هندسی سهراب و زبان فخیم و اسطوره ای شاملو به گونه ای عناصر شعری را کنار هم قرار داده و عرضه می کنند که با طبع خواننده، سازگاری دارد.

اما شعر نیما چه دارد و به عبارتی چه ندارد که مانع ورود آن شعرهای بزرگ به جامعه می شود؟
نیما را پدر شعر نو می نامند. این خود بزرگترین ویژگی شعر نیماست که او را بر قله شعر معاصر می نشاند. زبان، تکنیک، واژه های به کارگرفته شده و ... در شعر نیما به تمایز شعر او با گذشته می انجامد. علاوه بر این تغییر نگاه هستی شناسانه شاعر که نیما در قالب بحث ابژکتیو و سوبژکتیو به آن می پردازد، باعث رویکرد متفاوت شعر به جهان شده است. در این چارچوب، او نظریه پردازی بزرگ در عرصه شعر نیز هست که بیشتر در نامه هایش به آن پرداخته است.

به نظر می آید شعر نیما همه ویژگی های یک شعر بزرگ را دارد مگر پرداختن عام تر به روح زمان و شرایط موجود که همین امر، شعر او را از دسترس طیف های مختلف جامعه دور می سازد.

شعر شاگردان نیما قدرت زبانی، تکنیک، عمق و شاعرانگی شعر استاد را ندارد اما توانسته است همسو با روح زمان و پرداختن عام تر به آنها، بخشی از نیاز مخاطبان عام را با وضوح و به صورت مستقیم و ساده و در همان حال شاعرانه پیش چشم بگذارد. فقدان همین ویژگی است که شعر نیما را برای حضور گسترده در جامعه دچار مشکل می سازد. به عبارت دیگر شعر نیما آن قدر بزرگ است که امکان مراجعه عمومی و فهم جمعی از آن سلب می شود.

مي‌توان گفت بیان مفاهیم عمیق در قالب و با زبانی دشوار نمی تواند موفقیتی در به دست آوردن مخاطب عام به دست آورد بلکه اثری موفق است که بتواند آن مفاهیم را ساده بیان کند. به اين ترتيب شعر نیما دغدغه ها و دلمشغولی زمان خود را، آن‌چنان که روح و روان و ذهن جامعه ایرانی با آن درگیر بوده و هست، نتوانست عرضه كند. علاوه براین این شاعر نتواسته سادگی مورد انتظار جامعه را بر زبان شعر خود حاکم نمايد.

باید گفت شعر نیما مملو و سرشار از «تازه»هاست اما این تازه ها فقط برای کسانی که به شعر به صورت تخصصی می پردازند مقبولیت داشته و پسندیده است نه برای مخاطبانی که دوست دارند شعر با زبان کم و بیش روشن و شفاف آینه احساس و اندیشه آنها باشد. در واقع شعر نیما شعر آموزش است و برای یادگیری و آموختن مناسب است نه برای لذت بردن طیف های مختلف اجتماعی.

علاوه بر اینها شعر نیما را شعری کم و بیش «فردی» نیز باید تلقی کرد. او به سیاست، عشق، فلسفه، ملت و... از منظری می نگرد که خاص نیماست. طبیعتا چنین نگاهی که اختصاص به همگان یا طیف وسیعی از جامعه ندارد نمی تواند خواننده عام هم داشته باشد. به همین دلیل شعر او  به فردیتی  رسیده که با وجود عمق زیاد امکان ارتباط گرفتن را از مخاطبان عام گرفته است.

بیان آنچه گفته شد می تواند واقعیتی قابل تامل برای کسانی باشد که می خواهند به شعر و شاعری در جامعه ایران بپردازند. تاریخ ادبیات ما، امثال نیما را کم به خود دیده است که به اصطلاح « پدر» جریانی نو باشند. شاعرانی چون رودکی و نیما که هر یک را به نوعی « پدر» شعر می خوانیم بزرگانی هستند که کمتر ظاهر می شوند.

این امر به شرایط تاریخی و مقاطع و دوران حساس جامعه بستگی دارد که نقاط عطف را می سازد. ظهور شعر فارسی را اگر به رودکی نسبت می دهند باید قرن ها می گذشت تا جامعه ایران به دلیل ورود تجدد و مدرنیسم به شعر دیگری می رسید. تنها گذر از سنت و مواجهه با دنیای جدید بود که باعث ظهور شعر جدید و نو شد. نیما در چنین شرایطی شعر نو را خلق کردو پدر شعر نو نام گرفت. بدیهی است چنین شرایطی همواره اتفاق نمی افتد که شاعری را برای بنیان گذاری شعری جدید نیاز داشته باشد.

اما از سوی دیگر اگر رودکی پدر شعر فارسی نام گرفت پس از او بزرگانی چون مولوی و سعدی و حافظ آمدند که در همان چارچوب شعر رودکی شعر سرودند و شعرهایشان بسیار بیشتر از رودکی مورد استقبال قرار گرفت. همانگونه که گفتیم نیما و شاگردان او هم از همین گونه اند. به این ترتیب در جامعه ما همچون هر جامعه دیگر، بنیان گذار شعر متفاوت و دیگرگونه، نیازی نیست که در فواصل کوتاه زمانی رخ بنماید، اما نیاز به شاعرانی که بتوانند در چارچوب شعر بنیان گذاران شعر جدید، به مخاطبان پاسخ دهند و شعرشان، شعر مقبول و مطلوب جامعه باشد، نیازی است که فراوان احساس می شود.
امروزه شرایط به گونه ای است که شاعر بزرگی چون نیما را پرورش نخواهد داد، اما امکان پرورش شاعرانی چون شاملو و فروغ و سهراب وجود دارد. گرچه این« امکان» به شرایط بسیاری بستگی دارد اما شرط بخش مهم و عمده آن، شاعر است، یعنی کسی که می خواهد شعر بگوید.

 

 

یادداشت

روشنفكران ادبي بيش از ديگر طيف‌هاي روشنفكري (به جز روشنفكران سياسي) با نظام های سياسي موجود مشكل داشته‌اند. دليل اين امر نيز مشخص است؛ ارتباط گسترده با گروه‌ها و اقشار مختلف مردم. از آن‌جا كه ادبيات مخاطب فراواني دارد لذا روشنفكر ادبي به عنوان نويسنده، شاعر و مترجم مي‌تواند با افراد زيادي ارتباط بگيرد و انديشه خود را منتقل كند. از سوي ديگر او مي‌تواند اعتراض خود به وضع موجود را (كه تاكيد مي‌شود محدود به سياست نيست و ابعاد بسياري را در برمي‌گيرد) با ابزار پرمخاطبي به نام داستان و شعر به خواننده منتقل كند. همين گستردگي مخاطب است كه باعث مي‌شود گروه‌هايي در حكومت،‌ حساسيت ببيشتري نسبت به طيف‌هايي از روشنفكران ادبي به خرج دهند و برنامه‌هاي مفصل‌تري براي به كنار كشاندن و حذف آن‌ها به‌ اجرا در‌آورند.

(بخشي از مقاله «روشنفكر ادبي تبديل به نهاد نشده است» به قلم این جانب که  در ماهنامه مهرنامه منتشر شده)

داستان

جنگ الهه‌ها

از اون دختربچه‌هاي شري بودم كه معروفن به آتيش‌‌پاره. بابام يه معلم ساده بود و مادرم يه خونه‌دار. اون روز خونه يكي از همسايه‌ها نذري مي‌دادن و مادرم هم يكي از دعوتي‌ها بود. هر زني هم كه مثل مادر من بچه كوچيك داشت اونو با خودش آورده بود. وقتي مادرامون در زيرزمين آپارتمان‌ مشغول پخت و پز بودن، من و بچه‌هاي ديگه‌ كه هفت نفر مي‌شديم (چهارتا دختر و سه‌تا پسر) در بالا تو يكي از اتاقا مشغول بازي بوديم. با اين كه يه دختر شيش ساله بودم و نبايد از جنگ و دعوا حرف مي‌زدم ولي از اون جايي كه شب قبلش بابام در باره جنگ الهه‌ها قصه‌اي برام گفته بود و خيلي به دلم نشسته بود دوست داشتم بازي‌مون بشه جنگ الهه‌ها. برا همين به بچه‌ها، كه تقريبا كنترل همه‌شون در دستم بود و بدون هيچ قراردادي رئيس بودم گفتم: «بياين بازي جنگ الهه‌ها رو بكنيم.»

پسرها كه سه تا بودن و دو تاشون هم چند ماهي بيشتر از من سن داشتن فوري قبول كردن و دخترها هم با اين كه دوتاشون مخالف بودن اما با اصرار من راضي شدن و اومدن تو بازي. اولش قرار شد هر كي يه الهه‌اي بشه و برا خودش اسمي انتخاب كنه. از اون جايي كه بچه‌ها اصلا در باره جنگ الهه‌ها و اسم اونا چيزي نشنيده بودن من اون چيزي رو كه از قصه بابام فهميده بودم بهشون گفتم:

ـ ببينين هر چيزي برا خودش يه الهه‌اي داره كه صاحب اون چيزه. مثلا الهه آتيش، صاحب آتيشه و مي‌تونه هر كاري با آتيش بكنه. يا آب، الهه‌اي داره كه همه آب‌هاي دنيا مال اونه. يه الهه، الهه خورشيده كه صاحب خورشيده و يه الهه‌ هم الهه جنگله و يه الهه‌ هم صاحب بيابوناست...»

اسم چندتا الهه‌ ديگه رو هم بردم و در باره‌شون حرف زدم ولي راستش بابام در قصه خودش به الهه‌هاي ديگه مثل الهه‌ رنج و الهه شادي هم اشاره كرده بود كه چون چيزي از اونا سر در نمي‌آوردم اصلا اسمي ازشون نبردم. بعد كه اسم الهه‌ها رو گفتم نوبت توضيح دادن داستان بود. همون طور كه بابام گفته بود منم برا بچه‌ها به صورت خيلي بچه‌گانه توضيح دادم كه:

ـ همه الهه‌ها دنبال اينن كه دنيا مال اونا بشه و برا همين بين‌شون جنگ مي‌شه تا هر كدوم‌شون برنده شدن رهبر دنيا بشن

وقتي اين توضيح رو دادم دو تا از دخترها دوباره گفتن اين بازي رو دوست ندارن و خواستن كنار بشينن. من كه به قول همسايه‌ها از صدتا پسرِ شر هم شرتر بودم رفتم جلوشون و گفتم:

ـ نترسين. شايد شما برنده شدين

اما برخلاف پسرها كه مي‌خواستن بازي شروع بشه اون دو تا قبول نكردن و رفتن يه گوشه نشستن و به حرف من هم كه هميشه رو اونا تسلط داشتم گوش نكردن.

بالاخره قرار شد بازي با سه تا پسر و دو تا دختر،‌ كه يكيش من بودم، شروع بشه. اولش بايد هر كي الهه يه چيزي مي‌شد كه خودم براشون اسم انتخاب كردم. پسرها يكي‌شون شد الهه زمين و دوتا شون هم شدن الهه آب و الهه آتيش. اما يكي از پسرها كه پسر صاحبخونه بود نقشش رو قبول نكرد و گفت كه مي‌خواد الهه حيوانات درنده بشه. اولش من قبول نكردم چون تو قصه بابام همچي الهه‌اي نبود ولي وقتي اصرار اونو ديدم قبول كردم. اين قضيه باعث شد يكي ديگه از پسرها هم بگه:

ـ منم مي‌خوام الهه هواپيماهاي جنگي بشم.

ديگه اين بار كُفري شدم و گفتم:

ـ اصلا نمي‌شه

ـ چرا برا اون شد ولي برا من نمي‌شه؟

ـ اونم نمي‌شد

و بعدش برا اين‌كه قضية عوض شدن اسم اون يكي الهه رو راست و ريست كنم به دروغ گفتم:

ـ چون فقط يه الهه مي‌تونه عوض بشه منم قبول كردم.

اما پسره دروغ منو قبول نكرد و گفت:

ـ پس من بازي نمي‌كنم.

اينو كه گفت رفتم طرفش و هلش دادم كه محكم خورد به ديوار و شروع كرد به زر زدن و گريه كردن. بعدم از اتاق رفت طرف زيرزمين و يه چند دقيقه كه گذشت با مادرش برگشت بالا. مادرش به محض اين كه اومد اتاق حسابي با من دعوا كرد و بعدم همون جور كه به پسرش اشاره مي‌كرد گفت:

ـ اون الهه هواپيماهاي جنگيه، فهميدي؟

منم با اين‌كه حسابي عصباني شده بودم قبول كردم، ولي راستش با خودم گفتم وقت جنگ همچي بزنمش كه كله‌ش بتركه. حالا مونده بود يه پسر ديگه كه طفلك راحت قبول كرد همون الهه آب‌ها بمونه. دختري هم كه قرار بود بازي كنه از بين الهه آتيش و الهه توفان، الهه آتيش رو برداشت و منم شدم الهه توفان‌ها؛ گرچه خيلي دلم مي‌خواست بشم الهه آتيش چون در قصه بابام آخرش اون پيروز مي‌شد. براي جنگيدن هم به جاي شمشير، پسر صاحبخونه فوري رفت دو تا خط‌كش و يه تيكه چوب و يه ميله بافتني آورد و گفت:

ـ فقط همينا بود.

از اين جهت ‌گفت «فقط» چون ما پنج نفر بوديم و اون چهار تا وسيله آورده بود. خودش يكي از خط‌كش‌ها رو برداشت و اون يكي پسر كه با هم دعوا كرديم، ميله بافتني رو گرفت و منم يه خط‌كش گيرم اومد و اون دختره هم يه تيكه چوب رو برداشت. نفر آخر كه يكي از پسرا بود و دوست داشت زورش رو به رخ ما بكشه گفت:

ـ من چيزي نمي‌خوام. داداشم به من فن كاراته ياد داده كه مي‌تونم از دست دشمن شمشيرش رو بگيرم.

بالاخره بازي رفت طرف اين كه جنگ شروع بشه. اما من نمي‌دونستم جنگ بايد دو به دو باشه يا همه با هم بجنگن (يادم نبود بابام تو قصه‌ش در اين باره چيزي گفته بود يا نه) برا همينم گفتم همه با هم مي‌جنگيم و هر كي شكست خورد بايد بره بيرون. بعد هم گفتم برا اين كه كسي جِرزني نكنه اون دوتا دختري كه بيرون نشسته بودن بشن داور و بگن كي شكست خورده و كي پيروز شده.

همه آماده جنگ شديم. اون دو تا دختر هم كه قرار بود داوري كنن خودشون رو به گوشه اتاق كشوندن كه يه وقت كاري‌شون نشه. منم گفتم تا سه مي‌شمارم و جنگ شروع مي‌شه. با صداي بلند داد زدم:

ـ يك، دو، سه

در يه آن همه به هم پريديم. سر و صدايي بلند شد كه تا پنج خونه اون‌وَرتر هم مي‌رفت. هر كدوم‌مون تا جايي كه مي‌تونست جيغ مي‌كشيد و هاي وهوي راه مي‌نداخت. سر و صداها اون قدر بلند بود كه يهو يكي از مادرها كه از زير زمين صداي ما رو شنيده بودن اومد در رو باز كرد و با تشر گفت:

ـ چه‌تونه مثل سگ داد و بيداد راه انداختين؟ مگه قرار نبود بشينين يه گوشه با هم مار و پله بازي كنين.

بعدم از بچه‌ش كه يكي از همون دخترايي بود كه گوشه اتاق نشسته بودن خواست بازي مار وپله رو كه مال اون بود بياره وسط و ما مشغول اون بشيم. ولي خب معلوم بود كه همچي اتفاقي هيچ وقت نمي‌افته. به محض اين كه مادره رفت ما دوباره شروع كرديم؛ فقط با همديگه قرار گذاشتيم زيادي سروصدا راه نندازيم. جنگ كه دوباره شروع شد درست مثل همون چند دقيقه اول اصلا معلوم نبود كي دشمن كيه و كي بايد با كي بجنگه. الهه آتيش كه يه دختر بود در يه آن با دو تا پسر كه الهه حيووناي درنده و الهه آب‌ها بودن مي‌جنگيد، منم رفتم سراغ الهه هواپيماهاي جنگي كه انتقام دعواي مادرش رو ازش بگيرم. ولي خب جنگ خوب پيش نرفت. بعد از چند لحظه الهه آتيش يا همون دختره دست از جنگ كشيد و گفت:

ـ نخيرم خانوم، من كه نمي‌تونم با دو تا الهه بجنگم.

از اون جايي كه الهه آب‌ها، يا همون پسر كاراته‌باز تونسته بود با دست خالي بره و تيكه چوب دختره يا همون الهه آتيش رو بگيره دادش در اومد كه:

ـ چرا حالا كه شكست خوردي مي‌گي؟ بايد اولش مي‌گفتي.

الهه آتيش هم جواب داد:

ـ آخه شما دو تا الهه بودين و من يه الهه.

راست هم مي‌گفت. برا اين كه قضيه رو درستش كنيم پيشنهاد الهه حيووناي درنده رو قبول كرديم. اون گفت:

ـ اولش دو نفري مي‌جنگيم بعد هر كي برنده شد با اون يكي مي‌جنگه.

ولي خب چون پنج نفر بوديم نمي‌شد دو به دو بجنگيم. برا همين من رفتم سراغ يكي از اون دو تا دختري كه باهاش بيشتر رفيق بودم و با اصرار و التماس خواستم كه بياد تو جنگ. حتي برا اين كه راضيش كنم گفتم مي‌تونه هر الهه‌اي كه خودش مي‌خواد انتخاب كنه. بالاخره بعد از كلي اصرار و التماس قبول كرد به عنوان الهه‌ عروسك‌ها وارد جنگ بشه. پسر صاحبخونه هم رفت و به هر زحمتي بود يه خط‌كش شكسته ديگه آورد و شد اسلحه الهه عروسك‌ها.

حالا مونده بوديم كي با كي بجنگه. من گفتم اسم بچه‌ها رو بنويسيم و بعد بريزيم تو مشت يكي از بچه‌ها و شانسي و اتفاقي يكي يكي بيرون بكشيم. اوني كه نفر اول اسمش در اومد با اوني كه نفر دوم اسمش در مي‌ياد بايد بجنگه، اوني كه نفر سوم مي‌شه بايد با نفر چهارم بجنگه و نفر پنجم و ششم هم با هم مي‌جنگن. بعدشم هر الهه‌اي كه برنده شد با الهه‌ ديگه كه برنده شده مي‌جنگه. همه اينو قبول كردن و يكي از پسرها كه همون پسر صاحبخونه بود و آخراي كلاس اول بود اسم بچه‌ها رو نوشت و گرفت تو مشتش. اون دختري هم كه حالا تنها اون گوشه نشسته بود قرعه‌كشي رو انجام ‌داد. تو همه مدت قرعه‌كشي خدا خدا مي‌كردم من و الهه هواپيماهاي جنگي با هم بيفتيم تا بتونم حسابي بزنمش. گرچه تو اون دو سه دقيقه كه با هم جنگيديم چند تا لگد و دو سه تا خط‌كش (كه اسلحه من بود) زده بودم به سر و تنش با اين‌همه هنوز دلم خنك نشده بود. اما به‌جاي اين‌كه من و اون به هم بيفتيم من و اون پسره كه مي‌گفت فن كاراته بلده به هم افتاديم كه من تونستم شكستش بدم. بالاخره با كلي جنجال و جرزني، دو تا دختر و اون كاراته‌بازه بازنده شدن و مونديم من و الهه هواپيماهاي جنگي و الهه حيووناي درنده. حالا باز همون مشكلي كه وقتي پنج نفر بوديم پيش اومد. سه نفر چطور مي‌تونن دو به دو بجنگن؟ ولي خب اين دفعه چون الهه‌هاي پيروز معلوم شده بودن قرار شد بين سه نفر قرعه‌كشي بشه و اول اون دو نفري كه اسم‌شون در مي‌ياد بجنگن و نفر پيروز با اوني كه اسمش در نيومده بجنگه. بازم خيلي دلم مي‌خواست طوري بشه من و اون پسر پُررو كه الهه هواپيماهاي جنگي بود به هم بيفتيم تا نشون بدم چي به چيه. قرعه به نام الهه هواپيماهاي جنگي افتاد و الهه توفان‌ها؛ يعني همون پسره و من. خيلي خوشحال شدم. هر چي غيظ و نفرت تو دلم بود ريختم تو دست و پام و بلند شدم بجنگم. مامانم هميشه مي‌گفت:

ـ يه كم آروم باش دختر. خوبه پسر نشدي وگرنه معلوم نبود چي مي‌شد؟

 ولي من به اين حرفا گوش نمي‌دادم و هميشه كار خودم رو مي‌كردم. اين جام همين جور بود. اصلا از اين كه با يه پسر طرف بودم نمي‌ترسيدم و فقط فكر انتقام بودم. ولي خب تا جايي كه يادم مي‌ياد الحق و الانصاف جنگ سختي بين‌مون در گرفت. يكي‌دوبار من جِر‌زني كردم و يكي‌دوبارم اون. ولي خب آخرش يه لگد زدم به پاش و اونم افتاد رو زمين. منم فوري پريدم و ميله بافتني رو، كه اسلحه‌ش بود از دستش گرفتم و خط‌كش خودم رو گذاشتم رو گلوش كه هيچ راهي برا جرزني باقي نموند. از خوشحالي جيغي كشيدم كه بچه‌ها يهو همه با هم گفتن«هيس. الان مامانامون باز ميان بالا.»حالا مونده بود جنگ بين من و پسر صاحبخونه؛ يعني جنگ بين الهه توفان‌ها و الهه حيووناي درنده. من كه از جنگ قبلي حسابي خسته شده بودم فرصتي خواستم تا آماده بشم برا جنگ نهايي. نفسم كه جا اومد و مطمئن شدم مي‌تونم بجنگم از جام بلند شدم و آماده جنگ شدم. البته قبل از جنگ گفتم:

ـ من اين اسلحه رو نمي‌خوام و دوست دارم اون ميله بافتني رو بگيرم.

عجيب بود كه از اولش اصلا فكر اين نبوديم كه ميله بافتني با اون نوك تيزش مي‌تونه خيلي خطرناك باشه.  هر چي بود بچه‌ها با حرف من مخالفت كردن كه البته من پا پس نكشيدم و رو حرف خودم وايستادم. الهه حيووناي درنده هم كه اين طور ديد گفت:

ـ اگه اين‌طوره پس منم اسلحه‌م رو عوض مي‌كنم.

بقيه بچه‌ها به من گفتن اگه تو عوض كني اونم مي‌تونه عوض كنه كه منم قبول كردم. به اين ترتيب اون رفت سراغ اون يه تيكه چوب و منم ميله بافتني رو گرفتم. با شمارش يكي از بچه‌ها جنگ ما، يعني الهه توفان‌ها و الهه حيووناي درنده شروع شد. من كه  از همون اول تحت تاثير اسمم قرار گرفته بودم، سعي كردم مثل توفان سريع و كوبنده حمله كنم. اونم كه الهه حيووناي درنده بود و معلوم بود مثل من از اسمش تاثير گرفته از همون اولي كه با همه مي‌جنگيد صداي حيووناي درنده رو در مي‌آوُرد. وقت جنگ من و اون، بچه‌ها كاملا رفته بودن تو حس و يكريز با جيغ و داد و فرياد ما رو تشويق مي‌كردن. بعضي وقتا سر وصدا اون قدر زياد مي‌شد كه خود بچه‌ها از هم مي‌خواستن يواش‌تر داد بكشن تا مادرامون نيان سراغ‌مون. ولي خب همون تشويق‌هاشون واقعا ما رو مي‌بُرد تو حس و راستي راستي تا جايي كه مي‌شد و در توانمون بود مي‌جنگيديم. دخترا و يكي از پسرا، كه در كمال تعجب همون الهه هواپيماهاي جنگي بود و من ازش كينه به دل گرفته بودم، طرفدار من بودن و اون يكي پسر كه الهه آب‌ها بود و از كاراته‌بازيش مي‌گفت، طرفدار دشمن من. جنگ ما دو تا الهه هم با شدت تموم ادامه داشت و يكي دو بار هم مثل بقيه جنگ‌ها هر دومون جِرزني كرديم. با اين حال هر چي حمله مي‌كرديم و مي‌جنگيديم هيچ كدومِ‌مون برنده نمي‌شديم. بعد از تقريبا ده دقيقه‌ كه حسابي خسته شديم تصميم گرفتيم استراحت كوتاهي بكنيم و دوباره جنگ رو ادامه بديم. وقتي خستگي‌مون در رفت و دوباره شروع كرديم، وسط جنگ يهو اسلحه‌هامون در كمال ناباوري و تعجب خودمون و بچه‌ها شكست! مگه مي‌شد ميله بافتني كه اسلحه من بود و اون تيكه چوب به اين راحتي بشكنه؟ ولي خب هر چي بود شكسته بود. دختري كه با اصرار من وارد بازي شده بود با ديدن اين وضع انگار كه دوست داشت اين جنگ زود تموم بشه گفت:

ـ هيچ‌كدوم‌تون برنده نشدين. ديگه بازي رو تموم كنيم.

پسر صاحبخونه هم كه در حال جنگ با من بود از ترس اين كه مادرش بياد بالا پايان جنگ رو قبول كرد و اونم گفت:

ـ جنگ تموم. الان مامانم مي‌ياد و دعوامون مي‌كنه.

منم كه حسابي خسته شده بودم و ديگه حال هيچ حركتي نداشتم قبول كردم كه ديگه نجنگيم. در واقع جنگ الهه توفان‌ها و الهه هواپيماهاي جنگي برنده‌اي نداشت. وقتي هر دومون رفتيم كه بشينيم، همون‌طور كه عرق از سر و صورتمون مي‌ريخت به هم نگاه كرديم و لبخند زديم. الان هم كه دوازده‌سيزده سال از اون ماجرا مي‌گذره، وقتي من و اون پسره در كوچه يا خيابون به هم مي‌رسيم لبخندي دقيقا مثل همون لبخند بين‌مون رد و بدل مي‌شه. اون روز نه الهه توفان‌ها پيروز شد و نه الهه هواپيماهاي جنگي. از شكسته شدن اسلحه‌هامون هم مي‌شد فهميد كه قرار نيست يكي از اين دو الهه برنده بشه. الهه‌اي كه پيروز شد الهه عشق بود.

چاپ شده در روزنامه شرق

در نشست"نگاهی دیگر"عنوان شد:

جستجوی مفهوم زندگی در داستان "باید بروم" پایان نمی‌یابد

رضا نجفی درباره داستان بلند "باید بروم" عنوان کرد: راوی در این داستان به دنبال مفهوم و مقصود زندگی است که این جستجو حتی در انتهای کتاب پایان نمی‌یابد.

به گزارش خبرنگار مهر، نشست "نگاهی دیگر" عصر دیروز یکشنبه 10 مرداد با بررسی کتاب "باید بروم" نوشته محمدهاشم اکبریانی در فرهنگسرای انقلاب برگزار شد و رضا نجفی و محمدرضا گودرزی درباره این اثر سخن گفتند.

نجفی در ابتدای سخنانش مقایسه‌ای بین این اثر و آثار سورئالیستی انجام داد و سپس عنوان کرد: شیوه روایت نویسنده در کتاب "باید بروم" بیشتر به نظر سلبی می‌رسد تا ایجابی؛ یعنی به جای شخصیت‌پردازی با شخصیت‌زدایی، به جای ارائه طرح با ضد طرح و ... مواجه‌ایم و می‌توان گفت نویسنده از عناصر سنتی داستان‌گویی تا حدی پرهیز کرده است.

نویسنده "درآمدی بر رمان معاصر غرب" گفت: اگر بخواهیم درباره درون‌مایه این داستان نیز صحبت کنیم باید بگوییم همان‌طور که از نظر فرمی نگاهی سلبی دارد نوعی گریز نیز در درونمایه به چشم می‌خورد؛ راوی در سراسر داستان در جستجوی مفهوم و مقصدی است که هرگز به نتیجه نمی‌رسد و انکار و همین‌طور حرکت، مدام در آن تکرار می‌شود.

نجفی اضافه کرد: در این داستان سیر و سلوک راوی داستان همواره ادامه می‌یابد و وی هیچ‌گاه به تکامل  یا آرامش نمی‌رسد و انکار و عصیانگری همچنان در جریان است.

این مترجم در ادامه سخنانش بر تفاوت زبان و نثر در بخشهای مختلف کتاب "باید بروم" اشاره کرد و آمیختن افسانه را با داستان مدرن از محسنات این اثر دانست.

گودرزی نیز راوی این کتاب را شخصی جستجوگر، بدبین و عصبی خواند و گفت: تردید و شک از عناصر اصلی این رمان محسوب می‌شود که منجر به گرایش به درون شده است؛ راوی امکان شناخت را نفی می‌کند و از این رو می‌توان گفت وی نشانه‌های اضطراب یک انسان مدرن را با خود دارد.

وی ادامه داد:"باید بروم" را می‌توان اثری تجربی دانست که سعی دارد پیشنهادهای جدیدی به ادبیات بدهد و از این رو شاید برخلاف عادتهای زیبایی‌شناختی خوانندگان عادی باشد و مورد پسندشان قرار نگیرد.

مفهوم محوری، بینامتنیت در روایت و تأویل‌پذیر بودن از دیگر ویژگیهایی بود که گودرزی به آنها اشاره کرد و گفت: در "باید بروم" هیچ چیز قطعیت و هویت ثابت ندارد. حیوانات و طبیعت هویتی قطعی ندارند و مدام در تغییرند و به همین خاطر این اثر را می‌توان عرصه تقابلها دانست؛ تقابل شناخت و عدم شناخت، تقابل آرامش و عدم آرامش، تقابل اطمینان و عدم اطمینان و... و در یک کلام می‌توان گفت"باید بروم" داستان جستجوست؛ جستجوی انسان مدرن آشفته‌ای که هرگز پایان ندارد.

کتاب "باید بروم" با شمارگان 1500 نسخه در 124 صفحه و به قیمت 2800 تومان توسط نشر چشمه منتشر شده است.

 

 

«باید بروم» اكبرياني نقد مي‌شود

 

نشست نقد كتاب «بايد بروم»، نوشته محمدهاشم اكبرياني در فرهنگسراي انقلاب برپا مي‌شود. اين كتاب بهار امسال (89) از سوي نشر چشمه روانه بازار كتاب شد.

به گزارش هنرنيوز به نقل از ايبنا و روابط عمومی فرهنگسرای انقلاب، دومین گردهمایی علاقه‌مندان ادبیات داستانی و اعضاي کانون داستان نویسان «نگاه دیگر» این هفته به نقد و بررسی کتاب «باید بروم» نوشته محمدهاشم اکبریانی اختصاص دارد.

این نشست با حضور نويسنده كتاب، رضا نجفی و محمدرضا گودرزی برپا مي‌شود.

«بايد بروم»، تازه‌ترين اثر داستاني محمدهاشم اكبرياني است. داستان بلند اين كتاب واگويه‌اي دروني است كه در فضاهايي اغلب سوررئال روايت شده.

نويسنده در داستان اين كتاب كه از زبان راوي اول شخص روايت مي‌شود، بر آن بوده تا واگويه‌هاي دروني و احساس خود را با توصيف نوعي جهان بيروني سوررئال بيان كند.

اين جلسه نقد يكشنبه (10 مرداد)، ساعت 17 در فرهنگسرای انقلاب، واقع در بزرگراه نواب صفوی، ابتدای کمیل شرقی، فرهنگسرای انقلاب، واحد فرهنگی، ‌تالار سپيده برگزار مي‌شود.

 

حافظ و مولوي و شاملو و فروغ و... بزرگ هستند نه بت

حافظ و مولوي و شاملو و فروغ و... بزرگ هستند نه بت

در مراسمي قرار بود در باره گونه‌اي از شعر به نام «شعر ايدئولوژيك» صحبت كنم. وقتي قبل از آغاز مراسم با يكي از شركت‌كنندگان در باره شاعران ايدئولوژيك از جمله شاملو (كه در دوره‌اي از زندگي شاعرانه‌اش رويكردي ايدئولوژيك به شعر داشت و در دوره‌هاي بعدي خوشبختانه اين رويكرد را كاملا تغيير داد) صحبت ‌كردم،‌ آن دوست گرامي گفت: «البته مي‌دانم كه شما با شاملو مخالفيد»

در پاسخش گفتم: «شاملو شاعر بزرگي است و اگر كسي اين حقيقت مسلم را نپذيرد از حماقت اوست نه از آگاهي‌اش. حافظ و مولوي هم شاعران بزرگي هستند و نپذيرفتن اين واقعيت نيز نشانه حماقت است. بنابراين از نظر من شاملو شاعر بزرگي است اما نكته اين‌جاست كه او و حافظ و مولوي و... بزرگ هستند نه بت. وقتي كسي را بت كنيم كوچك‌ترين انتقاد، به معناي مخالفت تام و تمام با اين شخصيت در نظر گرفته مي‌شود. من همان‌قدر كه برخي انديشه‌ها و پشتوانه‌هاي فكري حافظ و مولوي و سعدي را در برابر و مخالف آزادي فردي و جمعي مي‌بينم بخشي از شعرهاي شاملو را نيز، كه بنيان‌هاي ايدئولوژيك دارند، مخالف روح دموكراسي و آزادي مي‌دانم.»

اين موضوع كه با بت شدن افراد امكان انتقاد از آن‌ها سلب مي‌شود و كوچك‌ترين نقد به عملكرد و انديشه‌هاي آن‌ها، معناي مخالفت با كليت آن‌ها را مي‌دهد نكته‌اي است كه هيچ‌گاه نبايد از نظر دور داشته‌ باشيم. اين حرف من در همان سخنراني‌ام بار ديگر خودش را نشان داد. وقتي در صحبت‌هايم گفتم كه «انديشه‌هاي حافظ در باره «پير مغان» يا «پير طريقت» و نيز نگاه مولوي به «شمس» و هم‌چنين نگاه سعدي به معشوق زميني، با روح آزادي فردي و تكثر‌گرايي منافات دارد و در برابر آن‌ قرار مي‌گيرد» يكي از حاضران در اعتراض به سخنانم گفت كه «حافظ و مولوي و سعدي از مفاخر ادبيات ما هستند و نبايد به اين شكل با آن‌ها برخورد شود.»

اين درست همان‌ نكته‌اي است كه بايد هميشه از آن پرهيز كرد. من با اين نكته كه حافظ، مولوي، سعدي، نيما، شاملو، فروغ و... از مفاخر ادبي ما هستند كاملا موافقم ولي اين به معناي بت كردن آن‌ها نيست. بايد به نقد آن‌ها نشست و از ضعف‌ها و قوت‌هايشان گفت.

يك‌بار در باره فيلم مستند «شاملو شاعر آزادي» به يكي از دوستان گفتم «اين فيلم از شاملو يك بت ساخته است و اين گرچه ممكن است براي برخي فيلم بزرگي باشد اما از نظر من اولا ضربه‌اي است به شاملوي بزرگ چرا كه اهل انديشه و تفكر اين‌گونه فيلم‌ها را كه صرفا بر تاييد همه‌جانبه تكيه كرده فاقد شعور و عقلانيت مي‌دانند و ثانيا لطمه‌‌اي است به آزادي انديشه كه با بت كردن شاملو امكان برخورد تحليلي را از او باز مي‌ستاند» 

همين نكته را به يكي از استادان و بزرگواراني كه در همين فيلم به تعريف و تمجيد يك‌سويه از شاملو برخاسته است گفتم. اما او گفت: «من در اين فيلم به شعر شاملو انتقاد هم كرده بودم كه حذف كرده‌اند» اين استاد بزرگوار حتي نقدي را هم كه به گفته خودش در آن فيلم به شعر‌هاي شاملو وارد كرده بود، عنوان كرد و گفت: «من در همان فيلم (شاملو شاعر آزادي) گفتم شاملو دو دوره شعري دارد يكي دوره شعرهاي جوششي و ديگري دوره شعرهاي تصنعي. شعرهاي دوره جوششي شاملو از جمله كتاب «هواي تازه» از برجسته‌ترين شعرهاست و شعرهاي دوره تصنعي شعرهاي خوبي نيست.»

اين استاد بزرگوار از حذف اين بخش‌ از حرف‌هايش در فيلم گفت و اين‌كه نمي‌داند چرا اين بخش از حرف‌هايش حذف شده است.

به هرحال بايد گفت شاملو شاعر بزرگي بود و حماقت است كه چشم بر اين واقعيت آشكار ببنديم اما شاملو بت و مقدس نيست هم‌چنان‌كه هيچ شخصيت ديگر در هر حوزه و عرصه‌اي كه باشد بت نيست. به نظر امروزه در جايگاهي قرار گرفته‌ايم كه بايد با بت‌سازي انسان‌ها مخالفت كنيم.

*******

اين هم مطلبي به مناسبت سالروز درگذشت شاملوي بزرگ، شاملويي كه عده‌اي گمان مي‌كنند با تخريب سنگ گورش مي‌توانند نام او را به عنوان شاعري بزرگ درعرصه ادبيات ايران تخريب و نفوذش را از تاريخ ادبي ايران حذف كنند! زهي خيال باطل كه اگر اين‌گونه بود نام خيلي‌ها بايد تاكنون از تاريخ حذف مي‌شد كه نه تنها نشد كه جايگاه رفيع‌تري به دست آورد.