گزارش تصویری مراسم پایانی پنجمین دوره جایزه شعر خبرنگاران

با سپانلو از خانه تا خانه

حاشيه‌اي از مراسم پاياني پنجمين دوره جايزه شعر خبرنگاران

با سپانلو از خانه تا خانه

روز دوشنبه بود كه زنگ زدم به سپانلو. گفتم :مي‌خوايم از طرف جايزه شعر خبرنگاران براتون بزرگداشت بگيريم. ادامه دادم : يادتون هست كه قبل از عمل جراحي هم بهتون زنگ زدم براي داور افتخاري جايزه؟

 اين يادآوري براي اين بود كه فكر نكند حالا كه بيمار شده به فكر بزرگداشت او افتاده‌ايم. خنديد و گفت: پارسال براي مفتون گرفتين نه؟ گفتم : آره خودتون هم سخنراني كردين. به برنامه تجليل از آقاي احمدي هم اومدين و صحبت كردين.

قبول كرد. فرداي آن روز زنگ زدم به سيمين بهبهاني. چند ماهي بود كه زنگ نزده بودم. وقتي گوشي را برداشت و به همين موضوع اشاره كرد شرمنده شدم. از احوالپرسي كه گذشت گفتم مي‌خوايم براي آقاي سپانلو بزرگداشت بگيريم و شما هم براي سخنراني بياين.

بدون اين‌كه جواب مرا بدهد با صداي بلندي گفت: علي تو هم بزرگداشت سپانلو مي‌ياي؟

 با پسرش علي بهبهاني (مرد خوب روزهاي ناخوب) حرف مي‌زد كه انگار دور از او بود. از جمله‌اش فهميدم كه بي‌هيچ ترديدي قبول كرده است. قرار را گذاشتيم براي روز پنجشنبه كه من به همراه سپانلو برويم خانه‌شان و همه با هم راهي محل برگزاري مراسم جايزه شعر خبرنگاران شويم. با دولت‌آبادي هم دوست خبرنگارم خانم دستاران صحبت كرده بود كه او هم جواب داده بود اگر براي سپانلو باشد حتما مي‌آيم.

قرارمان با سپانلو روز پنجشنبه ساعت 3 بعدازظهر بود. قبلش گفته بود اگه ترافيك اذيتت مي‌كنه من خودم با يكي از اين جوان‌ها مي‌يام.

جواب من با خنده بود كه گفتم: روز پنجشنبه اونم ساعت 3 بعدازظهر ترافيك نيست.

 ساعت 3 به منزلش رسيدم. دوست هميشگي‌اش آقاي اخوت هم بود. سپانلو خودش را براي آمدن آماده مي‌كرد. ضعف داشت. سه كتاب از شعرهايش (ژاليزيانا، كاشف از ياد رفته‌ها و گزيده اشعار) را داد به من و گفت: در اين كتاب‌ها شعرهايي هست كه دولت‌آبادي و بهبهاني خيلي خوششان مي‌آيد، ببريم كه در مراسم خونده بشن.

يكي از شعرهايش كه بهبهاني به آن علاقه زيادي داشت شعر «رضايت» بود. گرفتم و خواندم. از عشق گفته بود و از دور شدن و از ماندن عشق. مهلت نشد شعري را كه مورد علاقه دولت‌آبادي بود ببينم و بخوانم. سپانلو در باره كت‌وشلوارش گفت. شلواري را پوشيده بود كه كتش روي صندلي بود. كت را كه برداشت گفت: اينو برا اولين باره كه مي‌پوشم، تا به حال نپوشيدم. بالاخره بهتره بپوشم تا اين‌كه نپوشم و از دنيا خداحافظي كنم.

گفتم: نه بابا. اين حرف رو نزنين.

كت را از برادر آقاي اخوت (او هم آن روز آن‌جا بود) گرفت كه بپوشد. به جيب كت اشاره كرد و گفت: ببين جيبش هنوز دوخته‌ست و باز نشده.

منظورش جيبي بود كه كنار يقه قرار داشت. اسمش را نمي‌دانم ولي همان جيبي كه گل و دستمال در آن مي‌گذارند. به برادر آقاي اخوت گفت كه با چاقو يا تيغ سر جيب را باز كند. خودش هم رفت نشست پشت ميزي در همان نزديكي و پيپش را برداشت كه دود كند. فندك گازي بزرگي روي ميز بود كه بعد از يكي دوبار تلاش روشن شد. يكي دو پك زد. كت آماده بود. كت را پوشيد و عصاي چهار پايه‌اش را برداشت. تلفن زنگ زد. آقاي اخوت گوشي را برداشت و بعد سلام گفت: آقاي اكبرياني خودش اين‌جاست.

بعد همان‌طور كه گوشي را به من مي‌داد گفت: خانم بهبهانيه.

سپانلو دوباره نشست. گوشي را كه گرفتم خانم بهبهاني گفت: ما سه نفريم اگه ماشينت جا نداره نشوني رو بده خودمون مي‌يايم.

گفتم: نه جا مي‌شيم. آقاي سپانلو تنهاست و جلو مي‌شينه شما هم صندلي عقب.

گوشي را كه گذاشتم آقاي اخوت كه در آشپزخانه بود گفت: سپان (به سپانلو سپان مي‌گفت) برات خوراكي‌هاي بين‌ِ وعده رو گذاشتم.

سپانلو در توضيح به من گفت: بين دو وعده غذا بايد يه نيم‌وعده بخورم.

اخوت با يك سيب، يك پرتغال و يك قوطي كه در آن توت خشك بود طرفم آمد و گفت: ساعت شش بايد بخوره.

خوراكي‌ها را در نايلون گذاشته بود. نگران بود كه نكند يادمان برود. درست مثل مادري كه نگران فرزندش باشد به سپانلو گفت: اگه يادت مي‌ره به موبايلت زنگ بزنم.

بعد هم گفت: موبايلت شارژ داره يا نه؟

موبايل در دست برادر آقاي اخوت بود. او موبايل را نگاه كرد و گفت‌: آره شارژ داره.

 و بعد آن را به سپانلو داد. ميوه‌ها هم در دست من ماند.  

همراه سپانلو آرام‌آرام راه افتاديم به طرف ماشين. گفت: همه مريضي‌ها يهو اومده سراغم. حالا هم دكتر گفته بايد از ريه‌ت نمونه‌برداري بشه.

 ادامه داد: به دكتر گفتم اگه قراره كار بكشه به شيمي‌درماني و اين‌جور چيزا، بگين خودم مي‌دونم چي كار كنم.

بعد خطابش به من بود كه گفت: من زندگيم رو كردم. هيچ حسرت و افسوسي هم ندارم. چقدر خوبه اين خودكشي وقتي كه بيمار قطع اميد مي‌كنه.

سپانلو اسم اين نوعِ خاص از خودكشي را هم گفت. چيزي بود شبيه به خودكشي از سر ترحم. ادامه داد: دكتر يه قرص سيانور مي‌ذاره كف دست مريض و مي‌گه هر وقت خواستي بخور. مريض هم هر وقت خواست مي‌خوره و خودش رو راحت مي‌كنه.

گفتم: اين كه مربوط به شما نمي‌شه آقاي سپانلو. راست مي‌گين اين خودكشي واقعا خوبه ولي براي شما كه معني نداره. حالا هم يه نمونه‌برداري از ريه‌ست كه بعيده چيزي باشه.

رسيده بوديم به بلوار كشاورز تقاطع خيابان حجاب. ماشين‌ها براي گردش به چپ از سمت راست بلوار آمده بودند و بلوار بند آمده بود. جلو ماشين ما ماشيني بود كه كاملا امكان رفتن را از ما گرفته بود. گفتم: فكر كنم بايد از سمت راست ماشين برم.

گفت: رانندگي واقعا يه معضله براي ما.

گفتم: جدا اعصاب آدمو مي‌ريزه به هم.

نزديكي خانه بهبهاني بوديم. گفتم: خانم بهبهاني زن مهربون و بامحبتيه. در شعرش هم همين مهربوني و عشق داد مي‌زنه.

سپانلو هم گفت: چه انرژي‌اي داره. من هميشه در برابر اين انرژي سر تعظيم فرود مي‌يارم. اين‌همه انرژي خيلي عجيبه.

گفتم: زن شجاعي هم هست.

 رسيده بوديم به منزل بهبهاني. از ماشين پياده شدم. سپانلو در ماشين نشست و من رفتم تو. آماده بودند. پسر خانم بهبهاني، علي بهبهاني كه محبت‌هايش را هيچ وقت فراموش نمي‌كنم، زودتر رفت طرف ماشين. به خانم بهبهاني سلامي دادم و بعد از رد و بدل شدن چند جمله، به عكسش روي ديوار اشاره كرد و پرسيد: يادت مي‌ياد؟

عكس تمام رخ بهبهاني بود كه چند سال قبل و در يكي از گفت‌وگوهايم با او، دوستم سياوش حبيب‌اللهي آن را گرفته بود و به قاب كشيده بود و تقديم بهبهاني كرده بود. گفتم: آره، خيلي اون روزا زحمت ‌دادم.

منظورم روزهايي بود كه براي تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران مدام سراغش مي‌رفتم تا كار به سرانجام برسد. خانمي كه همراه خانم بهبهاني بود (گرچه خانم بهبهاني و همين‌طور خودشان، نامشان را گفتند اما متاسفانه يادم نمانده) پرسيد: آقاي سپانلو كجاست؟

وقتي جواب شنيد كه در ماشين نشسته، به خانم بهبهاني گفت زود بريم آقاي سپانلو منتظره.

دسته گلي را كه خانم بهبهاني تهيه ديده بود خانمي كه همراهشان بود برداشت و رفتيم. در راه سپانلو از حالش گفت و گفت كه بايد آنژيوگرافي هم بكند. خانم بهبهاني خيلي آرام و راحت گفت: چيزي نيست سپانلو من تا به حال سه بار انجام دادم. الان كه خيلي هم راحت شده چون از دست مي‌فرستند طرف قلب.

حرف‌ها در آن يك‌ربعي كه با هم بوديم به همه جا كشيده شد. خانم بهبهاني از جايزه امسال پرسيد و من چند كلمه‌اي توضيح دادم. بعد هم حرف‌ها به اين‌جا و آن‌جا كشيده شد كه لابه‌لايش شوخ‌طبعي‌هاي خانم بهبهاني و خاطراتي كه از دوستان و گذشته مي‌گفت سپانلو و ما را به خنده مي‌انداخت.

به محل مراسم رسيديم؛ درست ساعت 4 كه زمان برگزاري مراسم بود. مراسم در سالني برگزار مي‌شد كه در طبقه دوم كتابفروشي روشن قرار داشت. قبلا به اين كتابفروشي آمده بودم ولي فقط وقت ديدن پله‌ها بود كه با خودم گفتم: كار براي سپانلو چقدر سخت مي‌شه كه از اين پله‌ها بياد بالا.

ولي سپانلو با همه ضعف و خستگي پله‌ها را بالا رفت. وقتي به بالا رسيد گفتم: سخت بود، آره؟

گفت: نه، خيلي هم خوب شد كه از چندتا پله اومدم بالا.

 چند دقيقه‌اي منتظر مانديم. بهرامي و نمكچيان، كه اگر نبود اصرار بهرامي اين مراسم هم شكل نمي‌گرفت هنوز نرسيده بودند. هر دو از صبح دنبال كارها بودند. زنگ زدم. در راه بودند. چند دقيقه بعد رسيدند. خستگي از چهره بهرامي معلوم بود. يادش رفته بود از آرم جايزه پرينت بگيرد كه بزنيم به ديوارها و قفسه‌اي كه پشت سر مجري بود. ناراحت شد. هنوز دولت‌آبادي نرسيده بود. حافظ موسوي رسيد. بعد هم نوبت احمد پوري بود. قرار بود من دعوتش كنم كه مانده بود براي همان صبح پنجشنبه. دفترچه تلفنم را گم كرده بودم و همان صبح زنگ زدم به فرجي كه شماره پوري را بگيرم. فرجي در محل كار پوري بود و گفت كه چون در اتاق پوري مهمان هست خودش بعدا او را دعوت خواهد كرد. حالا پوري كه مرا ديد گفت: نمي‌دونم چرا هر وقت به من مي‌رسه بچه‌ها دفترچه تلفنشان رو گم مي‌كنن. با خنده گفتم: باور كنين گم كردم.

 خنديد و گفت: شوخي كردم.

ساعت چهار و بيست دقيقه شد. دولت‌آبادي گفته بود ساعت چهار و نيم خواهد رسيد. سالن كوچك كتابفروشيِ «روشن» پر شده بود از خبرنگار و شاعر و علاقه‌مند به ادبيات. با آن‌كه پيش‌خبر نرفته بوديم و برگزاري مراسم را اعلام نكرده بوديم با اين حال جمعيت خوبي آمده بود. نرگس برهمند، جواد كليدري و رضا مرتضوي، كه از برگزيدگان جايزه بودند از مشهد آمده بودند. خانم ندايي را هم ديدم. او هم از دوستاني بود كه از همان اولين روزهاي شكل‌گيري جايزه همراه و يار ما بود. فرجي هم كه همراه پوري آمده بود. عليرضا بهنام و خانم احمدلو از داوران جايزه هم رسيده بودند. خيلي‌ها بودند؛ سعدي گلبياني، كيوان مهرگان، عباس ثابتي و ديگراني كه هر كدامشان براي من دوستاني خوب بوده‌اند و هستند. جاي دوستان خوبم سهراب رحيمي، الياس علوي و مانا آقايي كه از داوران بخش ويژه و هزاران كيلومتر دورتر از ما بودند واقعا خالي بود. بهرامي گفت از سپانلو بپرسيم اگه اشكال نداره برنامه رو شروع كنيم.

 به سپانلو كه كنار بهبهاني و در رديف اول نشسته بود گفتم و او هم با شروع برنامه موافقت كرد. برنامه شروع شد. چند كلمه‌اي بهرامي گفت و بعد من چند كلمه‌اي در باره جايزه گفتم. بعد از آن نوبت قرائت قسمت اول بيانيه بود كه مربوط مي‌شد به تصميم داوران مبني بر تجليل از سپانلو. دولت‌آبادي هم رسيده بود و كنار سپانلو نشسته بود. بهرامي از حاضران خواست به احترام سپانلو بايستند و كف بزنند. كار خيلي خوبي بود. همه براي مدتي طولاني دست زدند. وقتي نشستند بهرامي شعري از سپانلو را كه بهبهاني دوست داشت و قبلا به او نشان داده بودم خواند. وقتي هم دولت‌آبادي براي سخنراني رفت سپانلو شعر مورد علاقه‌ او را در اختيارش گذاشت كه بخواند. نوشته شمس لنگرودي هم كه نتوانسته بود در مراسم حاضر شود توسط نمكچيان خوانده شد.

ساعت پنج و نيم بود كه سپانلو به خاطر ضعف، توت خشكش را خواست. توت‌ها را به او رساندم. مي‌گفت قند توت برايش ضرر ندارد. چند دانه توت در آورد و در همان وسط جلسه به دولت‌آبادي هم تعارف كرد.

مراسم تمام شد. خانم دستاران همراه آقاي سپانلو به بخش كتابفرشي آمد كه طبقه پايين سالن سخنراني بود. سپانلو پشت ميز نشست. ساعت شش بود. نايلون ميوه‌اش را خواست. پرتغال و سيب را در آورد و خورد. كاش به بقيه مي‌گفتم اين ميوه‌ها را سپانلو خودش از خانه آورده و ما برايش تدارك خاص نديديم. اگر اين را مي‌گفتم به شوخي مخلوطش مي‌كردم. خيلي‌ها دورش جمع بودند و عكس مي‌گرفتند. عده‌اي هم دور دولت‌آبادي و بهبهاني و پوري جمع بودند و عكس مي‌گرفتند. به سپانلو گفتم هر وقت خواست مي‌توانيم برويم. از دوست خوبم نمكچيان هم خواستم كه خانم بهبهاني، پسرش و همراهشان را برساند. به خانم بهبهاني هم گفتم كه هر وقت دوست داشتند مي‌توانند راه بيفتند. با همان لحن مهربان و با خنده گفت: سپانلو گفت شما براي رفتن چي كار مي‌كنين، منم گفتم مهم اومدن بود رفتن كاري نداره.

همراه سپانلو راهي خانه‌شان شديم. به خانه رسيديم؛ با لوح تقدير و گُلي كه خانم بهبهاني آورده بود و بعد از مراسم همراهمان به خانه سپانلو آورديم. در تمام مدتي كه در راه بوديم سپانلو راهنمايي مي‌كرد كه از خيابان‌هاي فرعي و كوچه‌هاي خلوت برويم. عجب حافظه‌اي دارد اين مرد؛ يا همان شاعر شهر تهران.

در خانه هم چند دقيقه‌اي نشستم و چند كلمه‌اي حرف زديم. روي تختش نشسته بود. تختي كه تا همين چند ماه قبل در اين‌جا، يعني كنار مبل‌هايش نبود. داروهايش روي ميزي بود كه كنار تخت قرار داشت. گفت كتاب‌هايي كه در مراسم، شاعران جوان به او تقديم كرده بودند روي همان ميز بماند تا بتواند بخواند. هميشه مي‌گفت: كتاب‌هايي را كه بچه‌ها مي‌دهند حتما مي‌خوانم.

مي‌دانستم خسته‌ست و بايد رفت. از روي مبل بلند شدم و با گفتن اين جمله كه بهتره مزاحم نباشم، قصد رفتن كردم. دست خداحافظي به سپانلو دادم و از آقاي اخوت هم كه برادرش ديگر نبود و رفته بود خداحافظي كردم. از خانه بيرون آمدم. حالا سپانلو روي تختش آرام دراز كشيده بود و در رويايش پياده‌روهاي شهر دوستي‌ها و گذشته‌هاي دور و نزديك را قدم مي‌زد. شايد هم يكي از كتاب‌هايي را كه به او تقديم كرده بودند در دست گرفته بود و مي‌خواند. شاعر پياده‌روها هر جا كه باشد و رويايش در هر پياده‌رو و خيابان و كوچه‌اي كه قدم بزند باز هم سپانلوي عزيزي است كه زندگي‌اش را به پاي شعر ريخت. 

 

 كتاب ‌‌«محمدعلی سپانلو» از مجموعه تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران به تازگی غیر قابل چاپ اعلام شد! خبر آن را مي‌توانيد در ايلنا بخوانيد.

مقايسه افكار خيام با دو شاعر عارف

مطلق‌انديشي حافظ و مولوي

  محمدهاشم اكبرياني(روزنامه شرق ۲۰ مهر ۱۳۸۹)

 

سوتيتر و نكات مهم مقاله:

ـــــ حافظ و مولوي را مي‌توان «مركز باور» دانست. در واقع آنها «مركزي» را در منظومه فكري خود قرار مي‌دهند كه رستگاري بر مبناي پيروي از حكم او امكان‌پذير است و راه نجات تنها در سايه اطاعت از او ميسر مي‌شود. به عبارت ديگر حقيقت،‌ تنها در اختيار «انسان نمونه‌» است و ديگران حقيقت را تنها مي‌توانند از دستان او بگيرند و خود به تنهايي قادر به دريافت آن نيستند. برخلاف اين دو شاعر خيام نگاهي به «انسان نمونه» ندارد. خيام «مركز باور» نيست و اصولاً در منظومه فكري او «انسان نمونه» و اطاعت بي‌چون‌ و چرا از وي جايي ندارد.

 

ــــ نگاه حافظ و مولوي نگاهي عارفانه است. در اين نگاه مركز و قطبي در عالم هستي وجود دارد كه «خير مطلق» و «فهم مطلق» يا «شعور مطلق» است و همه‌ چيز در سايه او معني مي‌يابد. نكته ديگر آنكه كائنات بر گرد چنين مركز و محوري مي‌چرخند و بدون آن فاقد معنا هستند و نمي‌توانند از اراده او سرپيچي كنند. در واقع تعالي و تكامل كائنات و هستي بر اين امر استوار است كه همگي تابع محض اراده آن مركز هستي باشند. حافظ و مولوي اين نگاه آسماني را به زمين كشانده و در زمين نيز وجود چنين محور و پيراموني را براي جامعه بشري يك ضرورت مي‌دانند.... اما درباره خيام بايد گفت كه نقطه آغاز بينش و ديدگاه او در مقابل حافظ و مولوي قرار دارد. از آنجا كه خيام نگاه عرفاني به هستي ندارد بنابراين به «حقيقت مطلق» نيز اعتقادي ندارد... خيام به مركز و حقيقتي مطلق كه كائنات گرد آن بچرخند و تابع او باشند باور ندارد. همچنين در انديشه او در زمين نيز فرد يا آييني نيز وجود ندارد كه «خير مطلق» و نيز «فهم مطلق» باشد.

 

ـــــ شايد مهم‌ترين نتيجه‌اي كه از بينش حافظ و مولوي عايد مي‌شود «اطاعت كردن به صورت مطلق» است. اين امر نتيجه طبيعي نگاه مطلق‌انگارانه اين دو شاعر است. وقتي اعتقاد داشته باشيم يك فرد مطلقِ خوبي‌ها و فهم‌هاست و تنها اوست كه به آن «حقيقت مطلق» دست يافته است طبيعي است كه به اين نتيجه برسيم تنها اوست كه مسير، راه و روش رسيدن به حقيقت را مي‌داند و تنها اوست كه مي‌داند براي رسيدن به حقيقت چه بايد كرد.... از سوي ديگر جهان‌نگري خيام او را به سويي ديگر مي‌برد. او كه به حقيقتي مطلق و به دنبال آن به مراد و راهبري كه مطلق خوبي‌ها و خيرها و فهم‌هاست معتقد نيست بنابراين روشن است كه اطاعت مطلق و پيروي محض هم جايي در فلسفه‌ و نگاهش نداشته باشند.

 

ـــــ وقتي كسي نتوانسته راه رسيدن به معشوق حقيقي را طي كند و به معشوق برسد صد البته نمي‌تواند از «پير مغان» يا «پير طريقت» يا «شمس‌ تبريزي» كه همه اين راه‌ها را رفته‌اند و به معشوق حقيقي واصل شده‌اند انتقادي كند. مگر مي‌شود و امكان دارد كساني كه حقيقت و راه رسيدن به آن را درنيافته و انسان ناقص هستند كسي را كه «فهم مطلق» و «خير مطلق» است در موضع نقد قرار دهند و از او انتقاد كنند؟ محال است كسي كه «خير مطلق» و «فهم‌ مطلق» نيست داراي توان معرفتي براي نقد «خير مطلق» و «فهم ‌مطلق» باشد...... اما خيام كه از همان ابتدا در فلسفه و نگاه خود به جهان از آن «مطلق‌انگاري» دوري مي‌جويد فلسفه‌اش به اين ختم نمي‌شود. در نظر او هر كس براي خود نظري داشته و دارد و همگي هم «فسانه‌اي» گفته‌اند و در خاك شده‌اند. بر اساس بينش خيام از آنجا كه حقيقتي وجود ندارد بنابراين هيچ فرد يا شخصي نه‌تنها «خير مطلق‌» و «فهم مطلق» نيست بلكه بي‌ترديد داراي اشتباه و نقص است و همين امر اين شاعر را به اين نتيجه مي‌رساند كه بگذار هر كه مي‌خواهد حرف خود را بزند و هر كس راه خود را برود و ما هم به دور از اين «افسانه»‌گويي‌ها و بي‌توجه به همه قيل و قال‌ها راه خود را كه خوش بودن است مي‌رويم

 

ـــ گرچه پيروي و اطاعتي كه حافظ و مولوي از آن سخن به ميان مي‌آورند و نيز آزادگي‌اي كه خيام به آن اشاره دارد به هيچ روي رنگ و ماهيت سياسي ندارد اما در همين چارچوب نيز بايد خيام از يك سو و حافظ و مولوي از سوي ديگر را در مقابل يكديگر دانست.

 

 

 

متن مقاله:

بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند / پير ما هرچه كند عين ولايت باشد

از آستان پير مغان سر چرا كشيم/ دولت در آن سرا و گشايش در آن در است

اين دو بيت از حافظ است و نگاه او را به پير مغان نشان مي‌دهد. مولوي نيز همين نگاه را به شمس تبريزي دارد:

قبله، شمس‌الدين تبريزي بود/ نور ديده مر دل و ديدار را

بنه آن سر به پيش شمس تبريز/ كه ايمانست سجده آن صنم را

 

مركز باور

حافظ و مولوي را مي‌توان «مركز باور» دانست. در واقع آنها «مركزي» را در منظومه فكري خود قرار مي‌دهند كه رستگاري بر مبناي پيروي از حكم او امكان‌پذير است و راه نجات تنها در سايه اطاعت از او ميسر مي‌شود. به عبارت ديگر حقيقت،‌ تنها در اختيار «انسان نمونه‌» است و ديگران حقيقت را تنها مي‌توانند از دستان او بگيرند و خود به تنهايي قادر به دريافت آن نيستند. برخلاف اين دو شاعر خيام نگاهي به «انسان نمونه» ندارد. خيام «مركز باور» نيست و اصولاً در منظومه فكري او «انسان نمونه» و اطاعت بي‌چون‌ و چرا از وي جايي ندارد. جهان‌نگري خيام بر «خوش ‌بودن» استوار است كه اين خوش بودن هم در سايه اطاعت از ديگري به ‌دست نمي‌آيد بلكه اين خود فرد است كه پس از غور و دقت در جهان پيرامون به آن مي‌رسد. با اين مقدمه بايد ديد هر يك از اين دو نوع نگاه (مولوي و حافظ به عنوان يك طيف و خيام به عنوان طيف ديگر) چه ويژگي‌هايي دارند و نتايجي كه به همراه آنها زاده مي‌شود، چيست؟ حافظ مركزي را كه معرفي مي‌كند «پير مغان» يا «پير طريقت» و امثال آن مي‌نامد و براي مولوي اين مركز، شخصي است به نام «شمس تبريزي». به عبارت ديگر در انديشه اين دو شاعر «مركز» يك «فرد» است؛ فردي كه ويژگي‌هاي خاص خود را دارد و شايسته برتري است. در اينكه «مركز» در انديشه مولوي يك فرد به نام «شمس» است ترديدي نيست اما در مورد حافظ برخي اين نكته را طرح مي‌كنند كه «پير مغان» يا «پير طريقت» در انديشه حافظ «انسان كامل» يا «انسان نمونه» است و در زندگي او چنين پيري وجود نداشته است. مي‌توان اين موضوع را‌ پذيرفت. اما نكته‌اي كه اين گروه از نظر دور مي‌دارند آن است كه «پير مغان» يا «پير طريقت» گرچه «انسان نمونه» يا «انسان كامل» است و در زندگي حافظ وجود خارجي نداشته است اما در منظومه فكري او وجود اين «انسان نمونه» در زندگي آدمي محال نيست. به عبارت ديگر «پير مغان» از نظر حافظ انسان كاملي است كه بالقوه مي‌تواند در زمين وجود داشته باشد. حتي اگر اين‌گونه هم قضيه را نبينيم بايد گفت در تئوري حافظ بهتر است چنين شخصي وجود داشته باشد و اگر فردي به اين «انسان كامل يا نمونه» دست يافت بايد از او پيروي مطلق كند. چنين نگاهي در انديشه بسياري از اديبان، عارفان، فلاسفه و نظريه‌پردازان علوم مختلف از جمله علم سياست ديده مي‌شود. به عنوان نمونه اگر افلاطون در نظريه خود به «فيلسوف ‌شاه» اشاره دارد كه بهترين رهبر براي يك جامعه است، به اين معنا نيست كه چنين رهبر آرماني در زماني كه افلاطون نظريه خود را طرح مي‌كرده وجود داشته و اين فيلسوف به چنين فردي دست يافته و او را مي‌شناخته است بلكه مهم آن است كه وي چنين فرضيه‌اي را مطرح مي‌كند تا جامعه و مردم به دنبال يافتن چنين فردي براي هدايت و رهبري خود باشند. در واقع به نظر افلاطون گرچه اين «رهبر نمونه» و «انسان كامل» در زمان ارائه نظريه، وجود خارجي ندارد اما پيدا شدن چنين رهبري غيرممكن و محال نيست و مي‌توان به آن دست يافت و جامعه را به او سپرد و اطاعتش كرد. چنين حكم و موضوعي درباره حافظ هم صدق مي‌كند. مهم اين نيست كه حافظ، آنچنان ‌كه مولوي در زمان حيات خود پير مغاني به نام شمس تبريزي پيدا كرد، به كسي كه «پير مغان» يا «پير طريقت» او باشد دست نيافت بلكه مهم آن است كه وي با طرح اين نظريه، وجود يك «مركز» را براي نجات و رهايي افراد لازم مي‌داند و اعتقاد دارد «فرد» براي رهايي و نجات بايد چنين «مركزي» را پيدا كند. همچنان كه در زمان حيات حافظ و نيز پيش و پس از او، بسياري از افراد در چارچوب چنين نظريه‌اي فردي را به عنوان «پير مغان» يا «پير طريقت» خود يافته و براي نجات به او متوسل و تابع محض او شده‌ بودند. به اين ترتيب در نگاه حافظ «پير مغان» يك «انسان» است نه «غيرانسان»؛ انساني كه مي‌تواند وجود داشته باشد و افراد براي رستگاري بايد پيرامون اين مركز قرار گيرند و حول آن بچرخند و بنده او باشند و او را قبله خود قرار دهند: «بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند» (حافظ) يا «قبله، شمس‌الدين تبريزي بود». (مولوي)

حقيقت و مطلق‌گرايي

اما ويژگي‌هاي اين «مركز» چيست؟ قبل از پرداختن به اين پرسش بايد گفت نگاه حافظ و مولوي نگاهي عارفانه است. در اين نگاه مركز و قطبي در عالم هستي وجود دارد كه «خير مطلق» و «فهم مطلق» يا «شعور مطلق» است و همه‌ چيز در سايه او معني مي‌يابد. نكته ديگر آنكه كائنات بر گرد چنين مركز و محوري مي‌چرخند و بدون آن فاقد معنا هستند و نمي‌توانند از اراده او سرپيچي كنند. در واقع تعالي و تكامل كائنات و هستي بر اين امر استوار است كه همگي تابع محض اراده آن مركز هستي باشند. حافظ و مولوي اين نگاه آسماني را به زمين كشانده و در زمين نيز وجود چنين محور و پيراموني را براي جامعه بشري يك ضرورت مي‌دانند. اين محور يا مركز همان «پير مغان»، «قطب»، «پير طريقت» و مانند اينهاست. بنابراين اين مركز نيز بايد همچون مركزي باشد كه براي كائنات و هستي وجود دارد. اگر آن مركز براي همه هستي است، اين مركز براي همه افراد جامعه بشري است. به همين دليل اين پير مغان كه براي مولوي در هيئت شمس تبريزي متجلي مي‌شود بايد از همان امتيازات مركز هستي، يعني «مطلقيت»، برخوردار باشد. كاظم برگ‌نيسي در پايان ديوان حافظ كه توضيح و شرح ديوان را خود به انجام رسانده است در تعريف «پير مغان» مي‌نويسد: «پير در اصطلاح صوفيان كسي است كه در وادي سير و سلوك به مرحله كمال رسيده باشد... در شعر حافظ پير مغان، پير هدايت و مرشد و انسان كامل است.» دكتر محمد معين در «فرهنگ معين» در تعريف «قطب» در تصوف مي‌نويسد: «كسي است كه منظور نظر خداي تعالي است در همه ازمنه و طلسم اعظم به او داده شده است، و او در كون و اعيان ظاهر و باطن ساري است چون سريان جان در كالبد...» دكتر معين سپس به نقل از اسرارنامه، چا، دكتر گوهرين، 257 مي‌آورد: «وي تنها انسان كاملي است كه به نظر صوفيان احاطه‌اش به جميع آدميان محقق است و همه مقامات و حالات تصوف را مي‌داند. او عقل عالم امكان است و تصرف وي در عقول براي صوفيان مسلم است.» بنابراين اولين و مهم‌ترين ويژگي اين «فرد» و «مركز» در نگاه حافظ و مولوي آن است كه او «خير مطلق» يا «خوب مطلق» و نيز «فهم مطلق» در جامعه بشري است. حافظ مي‌گويد: «بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند/ پير ما هر چه كند عين ولايت (و در پاره‌اي نسخ «عنايت») باشد» يا مولوي كه مي‌گويد: «خورشيد حقايق‌ها شمس‌الحق تبريز است/ دل روي زمين بوسد آن جان سمايي را» يا «شمس تبريز نور محضي/ زيرا كه چراغ آسماني». اين مطلق‌انگاري نسبت به شمس يا پير مغان در جاي‌جاي شعر حافظ و مولوي نمايان است. مولوي وقتي ذكر خوبي‌ها و خير‌هاي شمس را توصيف مي‌كند، مي‌گويد: «اينچنين فر و جمال و لطف و خوبي و نمك/ فخر جان‌ها شمس حق و دين تبريزيست آن». در نظر حافظ نيز پير مغان همين جايگاه را دارد و «فهم مطلق» است. اين فهم گرچه برآمده از عقل نبوده و برخاسته از نگاه عارفانه به هستي است اما نكته اينجاست كه او از طريق همين فهم معماهايي را كه افرادي چون حافظ و ديگران نمي‌توانند حل كند حل مي‌كند: «مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش/ كو به تاييد نظر حل معما مي‌كرد». «خير مطلق» نيز در رفتار و عمل پير مغان يا شمس به وضوح ديده مي‌شود: «نيكي پير مغان بين كه چو ما بدمستان/ هرچه كرديم به چشم كرمش زيبا بود». در واقع چه كسي مي‌تواند همه رفتار افراد و به عبارتي «بدمستان» را زيبا ببيند جز كسي كه خيري مطلق در نگاه و بينش او وجود داشته باشد.

اما درباره خيام بايد گفت كه نقطه آغاز بينش و ديدگاه او در مقابل حافظ و مولوي قرار دارد. از آنجا كه خيام نگاه عرفاني به هستي ندارد بنابراين به «حقيقت مطلق» نيز اعتقادي ندارد: «چون نيست حقيقت و يقين اندر دست/ نتوان به گمان و شك همه عمر نشست» يا «هر چند دلم ز علم محروم نشد/ كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد/ اكنون كه به روي كار در مي‌نگرم/ معلومم شد كه هيچ معلوم نشد» يا «چون نيست، ز هر چه هست، جز باد به دست/ چون هست، ‌به هر چه هست،‌ نقصان و شكست/ انگار كه هر چه هست در عالم نيست/ پندار كه هر چه نيست در عالم هست». به اين ترتيب خيام به مركز و حقيقتي مطلق كه كائنات گرد آن بچرخند و تابع او باشند باور ندارد. همچنين در انديشه او فرد يا آييني نيز وجود ندارد كه «خير مطلق» و نيز «فهم مطلق» باشد. او برخلاف حافظ و مولوي كه فردي را «خورشيد حقايق‌ها» يا «حل‌كننده معماها» معرفي مي‌كردند اعتقاد دارد: «كس مشكل اسرار ازل را نگشاد/ كس يك قدم از نهاد بيرون ننهاد / چون بنگري از مبتدي و از استاد/ عجز است به دست هر كه از مادر زاد». بنابراين خيام در اين زمينه به حقيقتي مطلق كه در يك آيين يا مكتب نمايان شود اعتقادي ندارد تا از خلال آن به «مركز باوري» برسد. آنچه براي او وجود دارد «خوش ‌بودن» است كه نه يك حقيقت متعالي است و نه متعلق به يك آيين و فرد خاص. مفهوم «خوش بودن» نيز در اختيار فردي چون «پير مغان» يا «شمس» نيست كه به صورت مطلق، قادر به فهم اين «لذت» باشند. برخلاف حافظ و مولوي كه «حقيقت» را امري پيچيده معرفي مي‌كنند كه تنها همان «مركز» يا «محور» (پير مغان، پير خرابات، شمس يا...) قادر به درك آن است خيام «خوش ‌بودن» را بسيار ساده معرفي مي‌كند طوري كه‌ همه افراد مي‌توانند آن را تشخيص دهند و بشناسند. «خوش‌ بودن» حقيقتي نيست كه خيام و ديگران قادر به درك آن نباشند. «خوش ‌بودن» براي خيام يعني با يار بودن و نوشيدن؛ به همين سادگي: «يك جام شراب صد دل و دين ارزد / يك جرعه مي ‌به ملكت چين ارزد/ جز باده لعل چيست در روي زمين/ تلخي كه هزار جان شيرين ارزد» يا «خيام اگر ز باده مستي،‌ خوش باش/ با ماهرخي اگر نشستي خوش باش/ چون عاقبت كار جهان نيستي است/ انگار كه نيستي چو هستي خوش باش».

اين نگاه خيام كه «خوش بودن» را قابل دسترس براي همه مي‌دانند ناشي از آن است كه او «محور» يا «مركز»ي براي جهان قائل نيست كه نمونه آن را به زمين هم بكشاند. براي خيام شناخت هستي چه از راه عقل و چه از راه دل امكان‌پذير نيست و هر يك از مسلك‌ها و آيين‌ها كه آمده‌اند فقط افسانه‌اي گفته‌اند و رفته‌اند: «آنان كه محيط فضل و آداب شدند/ در جمع كمال شمع اصحاب شدند/ ره زين شب تاريك نبردند برون/ گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند».

اطاعت مطلق و پيروي محض

اما نتيجه نگاه حافظ و مولوي از يك ‌سو و خيام از سوي ديگر چيست و چه زمينه‌هايي را در برمي‌گيرد؟

شايد مهم‌ترين نتيجه‌اي كه از بينش حافظ و مولوي عايد مي‌شود «اطاعت كردن به صورت مطلق» است. اين امر نتيجه طبيعي نگاه مطلق‌انگارانه اين دو شاعر است. وقتي اعتقاد داشته باشيم يك فرد مطلق خوبي‌ها و فهم‌هاست و تنها اوست كه به آن «حقيقت مطلق» دست يافته است طبيعي است كه به اين نتيجه برسيم تنها اوست كه مسير، راه و روش رسيدن به حقيقت را مي‌داند و تنها اوست كه مي‌داند براي رسيدن به حقيقت چه بايد كرد. كاظم برگ‌نيسي در پايان همان ديوان حافظ و در تعريف پير مغان مي‌نويسد: «از جاي‌جاي ديوان او (حافظ) برمي‌آيد كه اطاعت از پير را امري مطلق و بي‌چون و چرا مي‌داند. پير هر چه مي‌كند عين صواب و عين عنايت الهي است، و اگر او دستور دهد، بايد سجاده را به مي ‌رنگين كرد»: «به مي‌ سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد». به اين ترتيب فردي كه به دنبال يافتن حقيقت است بايد راهنمايي و راهبري اين فرد را بپذيرد تا مراحل تعالي و دستيابي به حقيقت را طي كند. فرد بايد تابع و پيرو باشد: «حافظ جناب پير مغان مامن وفاست/ درس حديث عشق برو خوان و زو شنو».

مولوي نيز دقيقاً چنين نگاهي دارد. او نيز اطاعت از شمس را، كه حقيقت را دريافته است،‌ امري لازم مي‌بيند: «بنه آن سر به پيش شمس تبريز/ كه ايمانست سجده آن صنم را». چرايي اين اطاعت هم معلوم است؛ فرد قادر به شناخت حقيقت و يافتن راه رسيدن به آن نيست كه اگر بود ديگر نيازي به اطاعت نبود. حافظ مي‌گويد: «سعي نابرده درين راه به جايي نرسي/ مزد اگر مي‌طلبي طاعت استاد ببر». مولوي نيز همين نگاه را دارد: «وصل خواهي با كسان بنشين كه ايشان واصلند/ وصل از آن كس‌ خواه باري كو به معني واصلست/ گر بتواني ز نقص خود شدن سوي كمال/ شمس تبريزي كنون اندر كمالت كاملست».

اما نكته مهم اينجاست كه اين «پيروي» و «تابع‌ بودن» بايد به صورت مطلق باشد. وقتي راهبري وجود دارد كه همه «خير»ها و «فهم»ها در او جمع شده است بنابراين لزوم دستيابي به حقيقت در گرو اطاعت مطلق و پيروي محض از اوست. وقتي فرد يا همان «راهرو» براي رسيدن به حقيقت، شناخت كافي ندارد و به دليل نقص و كاستي‌هاي خود بهره‌ چنداني از «خير» و «فهم» نبرده‌ است طبيعي است كه نتواند حقيقت و راه رسيدن به آن را تشخيص دهد. به اين ترتيب ضرورت دارد كه چنين انسان ناقصي «تابع محض»، «مريد كامل» و «پيرو مطلق» باشد تا مراد و راهنما و رهبري به نام پير مغان يا شمس ‌تبريزي راه را به او نشان دهد، او را هدايت كند و مسير حقيقت و يافتن آن را در اختيارش بگذارد. براي همين است كه وقتي پير مغان حكم مي‌كند حتي اگر اين حكم خلاف احكام شرع و دين است بايد اطاعت شود: «به مي‌ سجاده رنگين گرت پير مغان گويد/ كه سالك بي‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها» يا «ما مريدان روي سوي كعبه چون آريم چون/ روي سوي خانه خمار دارد پير ما» درست از همين‌جاست كه هيچ مرجعي نمي‌تواند جايگاه پير مغان را به دست آورد: «بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است/ ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست». و حافظ نيز از هيچ مرجع ديگري اطاعت نمي‌كند: «به جان پير خرابات و حق نعمت او/ كه نيست در سر من جز هواي خدمت او». نكته مهم ديگر اين است كه اين اطاعت مطلق دائمي و ابدي است: «تا ز ميخانه و مي ‌نام و نشان خواهد بود/ سر من خاك ره پير مغان خواهد بود». در نگاه مولوي نيز موضوع به همين منوال است. وقتي شمس قبله است (قبله شمس‌الدين تبريزي بُود) و زماني كه آدمي از وجود شمس است كه معنا مي‌گيرد (اي شمس تبريزي بيا‌ اي معدن نور و ضيا / كين روح با كار و كيا بي‌تابش تو جامدست) طبيعي است كه اطاعت از چنين كسي كه در مسند «قبله» مي‌نشيند و معنادهنده روح آدمي است به صورت مطلق انجام مي‌گيرد: «بنه آن سر به پيش شمس تبريز/ كه ايمانست سجده آن صنم را» يا «مخدومم شمس حق و دين را / كو هست پناه انس و جان را» يا «خاك پاي شمس تبريزي ببوس/ تا بر آري سر ز سعد و اسعدي». از سوي ديگر جهان‌نگري خيام او را به سويي ديگر مي‌برد. او كه به حقيقتي مطلق و به دنبال آن به مراد و راهبري كه مطلق خوبي‌ها و خيرها و فهم‌هاست معتقد نيست بنابراين روشن است كه اطاعت مطلق و پيروي محض هم جايي در فلسفه‌ و نگاهش نداشته باشند. در واقع رويكرد متفاوت خيام به هستي و به دنبال آن به رهايي و نجات و رستگاري باعث مي‌شود او شخص يا تيپي را به عنوان پير و مراد كه اطاعتش مطلق باشد به رسميت نشناسد. در منظومه فكري خيام و به دنبال آن در شعرهايش هيچ‌گاه نمي‌بينيم كه او خود يا ديگران را حتي به اطاعت نسبي، و نه مطلق، فرا بخواند. طبيعي است نگاه خيام به هستي و به انسان او را به سويي ديگر رهنمون كند؛ اطاعت نكردن و مستقل بودن. اگر در اشعار خيام نشاني از اطاعت نيست برعكس شعرهاي زيادي سروده است كه مضمون آن عدم پايبندي فرد و نيز عدم اطاعت او نسبت به آيين و مسلك و راهبر است: درست به همين دليل است كه او مخاطب خود را مدام متوجه بي‌معنا و پوچ بودن انديشه‌ها و نگاه‌ها و مسلك‌هاي گوناگون مي‌كند و از او مي‌خواهد كه نه‌تنها اطاعت نكند كه بي‌توجه به نظر اين و آن خوش باشد: «در پرده اسرار كسي را ره نيست/ زين تعبيه جان هيچ‌كس آگه نيست/ جز در دل خاك، هيچ منزلگه نيست/ مي ‌خور كه چنين فسانه‌ها كوته نيست». به اين ترتيب مشخص مي‌شود كه خيام براي يافتن راه رهايي، كه از نظر او همان خوش بودن است، اصالت را به خود فرد مي‌دهد نه به شخصيتي بيرون از او مانند پير مغان يا شمس تبريزي. او براي فرد اين توانايي و فهم را قائل است كه قادر به درك مسائل بوده و مي‌تواند خوش باشد. نتيجه ساده ديگري كه خواه‌ناخواه از انديشه خيام به دست مي‌آيد و قبلاً هم به آن اشاره رفت، اين است كه طبيعتاً خوش بودن (مي خوردن و مانند اينها)، مفهوم و حقيقتي پيچيده و دشوار نيست كه نياز به اطاعت مطلق و پيروي محض از يك مراد يا پير مغان يا شمس تبريزي داشته باشد. در تفكر خيام مصداق‌هاي خوش بودن فراتر از درك بشر عادي و انسان معمولي نيست و هر فرد،‌ بدون توسل به اين پير و آن مراد، به راحتي مي‌تواند آن را پيدا كند.

انفعال و حقارت در برابر مراد

وقتي پاي اطاعت محض و پيروي بي‌قيد و شرط به ميان ‌آيد يك نتيجه ديگر نيز به همراه آن خواهد آمد: منفعل بودن. زماني كه فرد پيرو محض و مطيع مطلق پير مغان يا شمس يا همان راهبر و مراد و راهنما باشد «از آستان پير مغان سر چرا كشيم/ دولت در اين سرا و گشايش برين در است»، «وراي طاعت ديوانگان ز ما مطلب/ كه شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست»، «چل سال رفت و بيش كه من لاف مي‌زنم/ كز چاكران پير مغان كمترين منم»، «به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت/ چراكه مصلحت خود در آن نمي‌بينم»، «گرم نه پير مغان در به روي بگشايد/ كدام در بزنم چاره از كجا جويم».

و مولوي نيز دقيقاً چنين نگاهي دارد. در نظر او نيز فرد اراده‌اي از خود در برابر شمس ندارد: «شه شمس تبريزي ترا گويد به پيش ما بيا/ بگذر ز زرق و از ريا باشد كه با ما خو كني»، «در پي شاه شمس دين تا تبريز مي‌دوان/ لشكر عشق با وي‌ست رو كه تو هم ز لشكري»، «در خدمت مخدومي شمس‌الحق تبريزي/ بشتاب كه از فضلش در منزل اجلالي»، «بگريز به نور شمس تبريز/ تا كشف شود همه معاني». به عبارت ديگر حافظ و مولوي فرد را در برابر پير مغان يا شمس هيچ مي‌انگارند طوري كه فرد هرچه دارد از اوست. اين در حالي است كه در فلسفه خيام فرد عنصر فعال است. اولين دليل اين امر آن است كه وقتي مراد و راهبري وجود نداشته باشد طبيعي است خود فرد بايد به دنبال يافتن حقيقت باشد و مسير آن را طي كند. «خوش ‌بودن» يك فلسفه است؛ فلسفه‌اي براي زندگي كردن و اين فلسفه، در منظومه فكري خيام، بدون راهبر انجام مي‌گيرد. معناي ديگر اين سخن آن است كه فرد بايد خود به اين «فلسفه» برسد و خود راه و روش «خوش ‌بودن» و «چگونه خوش‌ بودن» را تشخيص دهد و نيز خود بايد «مصداق‌»هاي آن را دريابد. در اينجا فرد عنصري فعال است. در واقع خيام ميان دستيابي به «خوش بودن» و فرد، واسطه‌اي همچون پير مغان يا شمس قرار نمي‌دهد كه فرد بدون توسل به او قادر به شناخت و عمل به «خوش بودن» نباشد. درست به همين دليل است كه در هيچ شعري از شعرهاي خيام نمي‌بينيم به مخاطب و خواننده بگويد فلان شخص يا فلان مسلك معناي خوش بودن و راه رسيدن به آن را مي‌داند و تو بايد به آن متوسل شوي و در برابر آن مطيع باشي.

حاصل نگاه حافظ و مولوي

وقتي همه حقيقت‌ها و معرفت‌ها در اختيار يك تن قرار گيرد و او مطلق‌ خيرها و مطلق‌ خوبي‌ها باشد بي‌شك ديگران كه سهمي از حقيقت و دريافت آن ندارند يا كم دارند، نمي‌توانند داعيه راهبري انسان‌ و هدايت او را داشته باشند. وقتي كسي نتوانسته راه رسيدن به معشوق حقيقي را طي كند و به معشوق برسد صد البته نمي‌تواند از «پير مغان» يا «پير طريقت» يا «شمس‌ تبريزي» كه همه اين راه‌ها را رفته‌اند و به معشوق حقيقي واصل شده‌اند انتقادي كند. مگر مي‌شود و امكان دارد كساني كه حقيقت و راه رسيدن به آن را درنيافته و انسان ناقص هستند كسي را كه «فهم مطلق» و «خير مطلق» است در موضع نقد قرار دهند و از او انتقاد كنند؟ محال است كسي كه «خير مطلق» و «فهم‌ مطلق» نيست داراي توان معرفتي براي نقد «خير مطلق» و «فهم ‌مطلق» باشد. «ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد/ چراغ مرده كجا و شمع آفتاب كجا». در اين فرآيند ابتدا همه، جز خود، اعم از عاقل، زاهد، صوفي، شافعي، ‌متشرع، مفتي، واعظ، مدرسه‌رو، محتسب و... نفي مي‌شوند. (مولوي و به ويژه حافظ در اين خصوص شعرهاي بسياري دارند كه با مراجعه به غزل‌هاي آن دو به راحتي مي‌توان به اين نكته دست يافت.) حافظ به وضوح مي‌گويد: «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند». خيام نيز شعرهايي با چنين مضموني كه هيچ فرد يا آييني حقيقت را درنيافته است بسيار دارد اما تفاوت اساسي ميان حافظ و خيام در آن است كه از نظر حافظ اگر هفتاد و دو ملت حقيقت را نمي‌بينند پير مغان آن را مي‌بيند ولي خيام اصولاً معتقد است حقيقتي وجود ندارد كه ديده شود و به دست‌ آيد. مولوي در نفي مخالفان شمس (پير خود) واضح‌تر سخن مي‌گويد: «چو بنده شمس تبريزي نباشد/ تو او را آدمي مشمُر برون كن». بنابراين از نظر حافظ و مولوي هيچ‌كس قادر به تشخيص حقيقت نيست جز پير مغان يا شمس تبريزي و بنابراين همه نفي مي‌شوند جز آن دو و پيروان آنها. نتيجه چنين نگاهي به آنجا ختم مي‌شود كه همه آنهايي كه قادر به درك نگاه و انديشه «ما» نمي‌شوند دشمن و همسان شمع مرده شمرده شوند: «ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد/ چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا» «هر آن كسي كه درين حلقه نيست زنده به عشق/ بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد/ نخست موعظه پير صحبت اين حرف است/ كه از مصاحبت ناجنس احتراز كنيد». اين نوع برخورد با مخالفان نزد مولوي نيز به وفور يافت مي‌شود: «هواي شمس تبريزي چو قدس است/ تو آن خوكي كه نپذيرد فرنگت». در ادامه اين منطق است كه شاعر مي‌رسد به اينكه هر كس اين بزرگي و عظمت را در شمس نبيند بايد كه سنگسارش كرد: «اينچنين فر و جمال و لطف و خوبي و نمك/ فخر جان‌ها شمس حق و دين تبريزست آن/ برنتابد جان آدم شرح اوصافش صريح/ آنچ مي‌تابد ز اوصافش دلا مكنيست آن/ هر بصر كو ديد او را پس به غيرش بنگريد/ سنگسارش كرد مي‌بايد كه ارزانيست آن». اما خيام كه از همان ابتدا در فلسفه و نگاه خود به جهان از آن «مطلق‌انگاري» دوري مي‌جويد فلسفه‌اش به اين ختم نمي‌شود. در نظر او هر كس براي خود نظري داشته و دارد و همگي هم «فسانه‌اي» گفته‌اند و در خاك شده‌اند. بر اساس بينش خيام از آنجا كه حقيقتي وجود ندارد بنابراين هيچ فرد يا شخصي نه‌تنها «خير مطلق‌» و «فهم مطلق» نيست بلكه بي‌ترديد داراي اشتباه و نقص است و همين امر اين شاعر را به اين نتيجه مي‌رساند كه بگذار هر كه مي‌خواهد حرف خود را بزند و هر كس راه خود را برود و ما هم به دور از اين «افسانه»‌گويي‌ها و بي‌توجه به همه قيل و قال‌ها راه خود را كه خوش بودن است مي‌رويم: «در پرده اسرار كسي را ره نيست/ زين تعبيه جان هيچ كس آگه نيست/ جز در دل خاك هيچ منزلگه نيست/ مي ‌خور كه چنين فسانه‌ها كوته نيست». و اين همان چيزي است كه انسان مورد نظر خيام را به جايي مي‌رساند نه اطاعت و پيروي محض از پير مغان و شمس و...«در دهر هر آن‌كه نيم ناني دارد/ وز بهر نشست آشياني دارد/ نه خادم كس بُود، نه مخدوم كسي/ گو «شاد بزي» كه خوش جهاني دارد».

گرچه پيروي و اطاعتي كه حافظ و مولوي از آن سخن به ميان مي‌آورند و نيز آزادگي‌اي كه خيام به آن اشاره دارد به هيچ روي رنگ و ماهيت سياسي ندارد اما در همين چارچوب نيز بايد خيام از يك سو و حافظ و مولوي از سوي ديگر را در مقابل يكديگر دانست.

 

برشی از کتاب کاش به کوچه نمیرسیدم

در اطراف ما شخصیت­های تباه­ شده­ و ویرانی هستند که تنها یک داستان چند صفحه­ ای قدرتش را دارد به گرمی و صمیمیت بپذیردشان. چنین افرادی به دلیل ناهمخوانی با آدم­ها، درختها، خیابان­ها، موسیقی، نقاشی و حتی دیوار نمی­توانند برای آن­ها قابل تحمل باشند. شاید هم برعکس؛ این دیگران هستند که نمی­­توانند برای آن­ها تحمل­ پذیر شوند.فرقش چیست که کدام طرف تحمل نکند؟ وقتی دو سوی یک رابطه نتوانند رفتارهای­شان را به گونه­ ای با هم تلفیق کنند که تصویر یکسانی از هستی و زندگی ارائه شود دیگر این که کدام طرف می­پذیرد و کدام طرف نه، اهمیتی پیدا نمی­کند.

از مجموعه داستان «کاش به کوچه نمی­رسیدم»

برشي از يك داستان

فكر مي‌كني دنيا همش همينه كه تو مي‌بيني؟ باور كن، به جون هر كي دوست داري اين‌طور كه تو فكر مي‌كني نيست. دنيا خيلي حرفا برا گفتن داره. اون‌قدر حرف داره كه هر كي مي‌تونه تشت خودشو ازش پر كنه و يه عمر باهاش زندگي كنه.

برشي از داستان منتشر نشده "لبخند"

یادداشت

در دفاع از نشر چشمه

تاكنون دو كتاب از من در نشر چشمه به چاپ رسيده و يك كتاب ديگر هم به اين ناشر سپرده‌ام. بنابراين عده‌اي خواهند گفت نوشته زير در چارچوب همان قاعده بده‌بستان انجام گرفته و نويسنده امتيازي به ناشر داده است تا از اين‌طريق هم لطف و رفيق‌بازي ناشر در چاپ كتاب‌هايش را بي‌پاسخ نگذاشته باشد و هم زمينه را براي چاپ كتاب‌هاي بعدي خود آماده كند. با اين منطق، نويسندة اين مطلب هم مي‌تواند بگويد و ادعا كند چون برخي معترضان و منتقدان نشر چشمه با مسئولان اين نشر و كارشناس بررسي كتاب‌هاي ادبي آن مشكل شخصي دارند، يا چون كتاب آن‌ها را نشر چشمه نپذيرفته و رد كرده است، بنابراين نقد آن‌ها غيرمنصفانه و غرض‌ورزانه بوده است. مي‌بينيم اگر بحث در اين چارچوب پيش برود آن‌قدر سخيف مي‌شود كه همان بهتر وارد تحليل‌هايي از اين دست نشويم. بايد گفت هيچ يك از اين نگاه‌ها براي يك نقد علمي، روش درستي نيست. در واقع غير‌ منطقي‌ترين شيوه در بررسي يك مطلب پرداختن به انگيزه‌هاي فردي نويسنده است، چرا كه آن‌چه اهميت دارد منطق دروني متن است نه انگيزه‌هاي نويسنده آن. به اين ترتيب نقد نبايد مبتني بر يافتن انگيزه‌هاي فردي نويسنده براي نوشتن يك متن باشد بلكه سازوكار و روش به‌كار گرفته شده در يك نوشته و نيز منطق دروني آن است كه حرف اول را در نقد مي‌زند. اگر اين‌گونه به قضيه نگاه كنيم نگاهمان منطقي خواهد بود.

 

من از نشر چشمه و عملكرد آن دفاع مي‌كنم. دوست هم ندارم براي اين حكم و حرفم ابتدا يك يا چند ايراد و انتقاد از نشر چشمه و كتاب‌هايي كه مننتشر كرده بگيرم و بعد بگويم كه خب با همه اين‌ها عملكرد نشر چشمه قابل دفاع است. بنابراين بدون چنين مقدمه‌اي مي‌روم سراغ اصل مطلب يعني دفاع از نشر چشمه.

اين روزها نشر چشمه از جهات گوناگون مورد انتقاد و ايراد و اعتراض قرار گرفته و تحت فشار است. زماني امكان عضويت در هيئت مديره اتحاديه ناشران را از دست مي‌دهد، گاه برخي كتاب‌هاي منتشره از سوي ناشر (به ويژه ادبيات داستاني) مورد اعتراض قرار مي‌گيرد، گاه گفته مي‌شود كه كتاب‌هاي اين ناشر با باندبازي و لابي‌گري در فهرست كتاب‌هاي برگزيده يا نامزدهاي برخي جوايز قرار مي‌گيرد، گاه متهم مي‌شود كه كتاب‌هاي عامه‌پسند منتشر مي‌كند، گاه به دليل چاپ آثار برخي نويسندگان مورد اعتراض قرار مي‌گيرد و... بايد گفت با آن‌كه اين برخوردها و اعتراض‌ها و انتقادها يكدست نبوده و نمي‌توان همه آن‌ها را در يك صف قرار دارد اما به نظر مي‌آيد كمتر نشاني از برخورد منصفانه در آن‌ها وجود داشته باشد. در اين نوشته بر آن نيستم در برابر همه اين برخوردها عكس‌العمل نشان دهم ولي از آن‌جا كه در ميان اهل قلم اين انتقادها بيشتر متوجه كتاب‌هاي داستاني است بد نيست اين بخش را مورد نظر قرار دهيم و به آن بپردازيم. شايد ساده‌ترين روش دفاع از نشر چشمه و بخش ادبيات داستاني اين نشر آن باشد كه بپرسيم كدام ناشر بيشترين كتاب‌هاي داستاني را در اين چند سال به چاپ رسانده است؟ طبيعي است كه پاسخ، همين نشر يعني نشر چشمه است. حال ممكن است گفته شود اين سخن نمي‌تواند دال بر خوب  يا بد بودن عملكرد يك ناشر باشد، چه بسا اين ناشر با چاپ اين آثار، كه به زعم اين منتقدان در سطح نازلي هستند، به جاي كمك به ادبيات به آن صدمه زده است. اين ادعا نيز در حال حاضر از سوي برخي معترضان و مخالفان اين نشر گفته مي‌شود. اما پاسخ به اين ادعا چندان سخت نيست. بايد پرسيد اگر ناشري كتاب‌هاي داستاني ضعيف و دم‌دستي منتشر كند و به گفته برخي مخالفان از سوسول‌ها، بي‌مايه يا كم‌مايه‌ها، رفيق‌هاي كوچه و خيابان، موگيس‌كرده‌ها، كافي‌شاپ‌نشين‌ها، عامه‌نويس‌هاي پرمخاطب، با پُز و افاده‌اي‌ها، روزنامه‌نگاران كم‌سواد يا ناآشنا به داستان‌نويسي، اعضاي بي‌سواد محفل‌ها و... (که خود برای بسیاری از این تیپ‌ها احترام قائلم) كتاب داستان به چاپ برساند آيا داستان‌نويسان طراز اول، مترجمان برجسته، شاعران ممتاز و منتقدان بنام، كتاب‌هاي خود را به اين ناشر خواهند سپرد؟ آخر كدام عقل سليم مي‌تواند بپذيرد كه نويسنده‌اي چون دولت‌آبادي، شاعري چون شمس لنگرودي يا احمدرضا احمدي،‌ مترجمي چون احمد پوري و نيز بسياري از ديگر نويسندگان و شاعران و مترجمان و منتقدان شناخته شده و برجسته كشورمان كتاب خود را به ناشري مي‌دهند كه كتاب‌هاي سوسولي و عامه‌پسند چاپ مي‌كند!؟ آيا همين‌كه در بسياري از جوايز ادبي كشورمان (كه داور‌هايشان بر معيارهاي ادبي و سختگيرانه و نيز متفكرانه و انديشه‌ورزانه تاكيد دارند) كتاب‌هاي نشر چشمه هر ساله و در هر دوره يا برگزيده‌ مي‌شوند و يا در ميان نامزدها هستند نشان از آن نيست كه اكثر كتاب‌هاي منتشر شده از سوي اين نشر طيف داستان‌هاي قابل قبول را شامل مي‌شوند؟ البته برخي معترضان علاوه بر آن‌كه نشر چشمه را مورد اعتراض قرار مي‌دهند به جوايز هم اعتراض كرده و به آن‌ها حمله مي‌كنند. تجربه نشان داده است كه با اين طيف از معترضان به هيچ‌روي امكان تعامل و تبادل نظر وجود ندارد و بايد آن‌ها را به حال خود گذاشت چرا كه از نظر آن‌ها اصولا چيزي جز خودشان، كتابشان، نظرشان و باورهايشان قابل قبول نيست!

در باره چاپ كتاب‌هاي عامه‌پسند يك نكته ديگر هم وجود دارد. اصلا گيريم كه نشر چشمه براي فروش بيشتر دست به انتشار برخي كتاب‌هاي سوسولي هم كه مد روز و عامه‌پسند است بزند، كجاي اين كار براي يك ناشر مي‌تواند بد باشد؟ اگر مديران نشر چشمه شفاهي و يا كتبي اعلام كرده بودند كه برنامه آن‌ها صرفا انتشار كتاب نخبه‌پسند است و هيچ‌گاه طرف كتاب‌هاي عامه‌پسند نمي‌روند مي‌شد چنين ايرادي را طرح كرد اما وقتي اين‌گونه نيست چرا بايد يك ناشر را زير سئوال برد كه مثلا فلان كتاب عامه‌پسند را چاپ كرده يا فلان نويسنده عامه‌نويس را ميدان داده‌؟ به نظر مي‌آيد كساني كه چنين ايرادي مي‌گيرند هنوز در عالم آرمان‌هاي آسماني زندگي‌ مي‌كنند كه هيچگاه نمي‌خواهند به زمين بيايند و در زمين نفس بكشند. بايد گفت نشر گرچه يك حرفه فرهنگي است اما قبل از آن كه يك فعاليت فرهنگي باشد يك حرفه و يك شغل است. معناي اين سخن آن است كه يك ناشر نياز به درآمد دارد و اين درآمد بايد وجود داشته باشد كه ادامه حيات هم ممكن شود. فرض كنيم (و البته فقط فرض كنيم) نشر چشمه در كنار همه كتاب‌هاي روشنفكرانه و نخبه‌پسند، كتاب‌هاي عامه‌پسند هم منتشر مي‌‌كند تا از اين‌طريق بتواند ادامه حيات بدهد، بعيد است بر اين روش ايرادي وارد باشد. كافي است به ناشران معتبر دنيا در كشورهاي پيشرفته و تنوع كتاب‌هاي آن‌ها در حوزه‌هاي مختلف حتي لوازم آرايشي يا داستان‌هاي عامه‌پسند نگاه كنيم تا متوجه شويم كه نشر يك شغل و يك حرفه است نه يك بنگاه خيريه فرهنگي. متاسفانه همان‌طور كه ذكر شد برخي دوستان به اين مهم بي‌توجهند و آن را نمي‌بينند. ادعاي اين دوستان به ايراد و اعتراض غيرمنطقي برخي افراد مي‌مانَد كه مي‌گفتند و مي‌گويند چرا فلان نشريه كه نشريه‌اي روشنفكرانه و وزين است مثلا آگهي لوازم خانگي يا پوشاك چاپ مي‌كند؟! مگر چه اشكالي دارد يك نشريه وزين براي تامين نيازهاي مالي خود دست به چاپ چنين آگهي‌هايي بزند؟ آن‌ها كه دستي در انتشار نشريه دارند بي‌شك به اين عمل ايرادي نمي‌گيرند چرا كه خوب مي‌دانند يك نشريه با چه مكافاتي براي تامين بودجه روبه‌روست. و اگر بحث را به همان نشر برگردانيم خواهيم ديد كه مكافات برپا نگاه داشتن يك نشر به مراتب بيشتر از يك نشريه است. به اين ترتيب حتي اگر بپذيريم كه نشر چشمه كتاب‌هاي عامه‌پسند و سوسول‌پسند هم منتشر كرده باز هم نمي‌تواند ايرادي بر آن نشر وارد باشد.

بياييد به شكل ديگري به قضيه نگاه كنيم. فرض كنيم نشري مانند چشمه وجود نداشت بعد اين سئوال را طرح كنيم كه نبودن چشمه به نفع ادبيات بود يا به زيان آن؟ فكر كنم پاسخ دادن به اين پرسش نيازي به تفكر چنداني ندارد و مشخص است كه اين نشر چه تاثيري در ادبيات ايران داشته است (و درست به همين دليل است كه برخي وجود آن را برنمي‌تابند). در عين حال ممكن است عده‌اي بگويند گرچه وجود نشر چشمه به نفع ادبيات بوده‌است اما انتشار برخي كتاب‌هاي آن به زيان ادبيات است. در پاسخ بايد گفت كساني كه سخن از زيان‌رساني برخي كتاب‌هاي نشر چشمه به ميان مي‌آورند معيارشان چيست؟ طبيعي است كه هر كس در اين زمينه نظري خاص دارد. حتي ممكن است مديران و كارشناس بخش داستان نشر چشمه هم امسال به اين نتيجه رسيده باشند كه بهتر بود برخي كتاب‌ها را كه سال گذشته تاييد و منتشر كرده‌اند رد مي‌كردند. وقتي چنين است صدالبته مي‌توان در نظر گرفت كه نسبت به يك كتاب نظرات متفاوت و گاه متضادي وجود داشته باشد. بر همين اساس من هم ممكن است چاپ برخي كتاب‌هاي نشر چشمه را نپسندم اما آيا اين بدين معناست كه از آن‌همه دستاوردهايي كه نشر چشمه براي ادبيات ما داشته و به معرفي داستان‌نويسان قابلي پرداخته چشم بپوشيم و همان يك يا چند كتاب و نويسنده محدود را (كه صرفا از نظر ما كتاب‌ها و نويسنده‌هاي قابل قبولي نيستند) دستاويزي قرار دهيم براي نفي و انكار كارنامه درخشان  نشر چشمه؟ متاسفانه برخي معترضان و مخالفان نشر چشمه در ابتدا يا وسط يا انتهاي نوشته‌هاي سراسر اعتراضي و گاه توهين‌‌آميز خود جمله‌اي يا پاراگرافي كوتاه در دفاع از اين نشر مي‌آورند تا بعدها اگر انتقادي به نوشته‌شان وارد آمد كه مثلا چرا برخوردي تند با نشر به عمل آورده‌ايد، پاسخ دهند كه دفاع هم كرده‌ام. بهتر است اين دوستان دست از ملاحظه‌كاري و محافظه‌كاري بردارند و كلامي را كه در ذهن دارند بيان كنند.

اما دليل عكس‌العمل گسترده در برابرفعاليت نشر چشمه چيست؟ بايد پذيرفت نشر چشمه به دليل اعتباري كه به دست آورده به شدت زير ذره‌بين است و اين باعث مي‌شود حساسيت‌ها نسبت به آن زياد باشد. وقتي بسياري از خوانندگان كتاب‌هاي ادبي به صرف آن‌كه در پاي فلان كتاب امضاي نشر چشمه خورده و اين نشر كتابي را منتشر كرده، آن را مي‌خرند و براي خواندنش وقت صرف مي‌كنند مسلم است كه وظيفه نشر چشمه و كارشناس بخش ادبي آن دشوارتر مي‌شود. اما به هر حال كارشناس نيز براي خود معيارهايي دارد كه به نظرش چاپ يك كتاب را براي خوانندگان نشر چشمه مفيد و يا حتي سرگرم‌كننده مي‌داند. گرچه بازهم بايد گفت كه حتي مديران نشر چشمه و كارشناس آن نشر هم ممكن است يك كتاب را در مقطعي تاييد كنند و در مقطعي ديگر اذعان كنند كه انتخاب درستي نكرده اند. متاسفانه آن‌چه امروز از سوي برخي شاهد آن هستيم نفي كليت نشر چشمه و يا اكثريت كتاب‌هاي اين نشر است و كم يافت مي‌شوند كه نشر چشمه را با دستاوردهاي بزرگش ببينند و به انتشار برخي كتاب‌هاي آن انتقاد كنند. متاسفانه همان روش و مشي سياه و سفيد كردن همه امور در مورد نشر چشمه هم از سوي معترضان و بسياري از مخالفان جاري و ساري است.

نكته مهم ديگر اين است كه حساسيت فراوان به نشر چشمه نشانه چه چيز مي‌تواند باشد؟ آيا به آن معنا نيست كه اين نشر تا آن‌جا صاحب اعتبار شده است كه در باره كتاب‌هاي آن در چنين حدواندازه‌اي نظر داده مي‌شود؟ آيا همين كه در يك جايزه ادبي تمام و يا بخش بزرگي از كتاب‌هاي راه‌يافته به بخش پاياني از اين ناشر است و همين امر نيز عده‌اي را به نقد عملكرد آن جايزه‌ها و نشر چشمه مي‌كشاند نشانه حضور جدي نشر چشمه در جامعه ادبي ما نيست؟       

سحابی در مراسم رونمایی کتاب لیلی گلستان از مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران

مگه می‌شه آدم رابطه عاطفي نداشته باشه

ديروز دوشنبه مراسمي به مناسبت اولين سالگرد درگذشت زنده‌ياد سحابي در موسسه انتشاراتي اميد صبا برگزار شد كه من هم چند دقيقه‌اي راجع به زندگي سحابي و ويژگي بارز او كه همان فرار از قيد و بندهاي مرسوم و معمول بود صحبت كردم. در آن‌ جلسه، كه خبرگزاري مهر  گزارش مفصل آن را به چاپ رسانده گفتم سحابي با آن كه نمي‌خواست از خودش يك قهرمان و آزاديخواه بزرگ بسازد اما از همه آن‌چه كه آزادي او را محدود مي‌كرد گريزان بود و به همين دليل هم هيچ دانشگاه و كلاسي را تا آخر نخواند و هيچ‌گاه هم وابسته به حزب و سازمان سياسي نشد. حتي خود را تابع باورها و اصول پذيرفته شده نخبگان فكري هم نمي‌كرد و در گفت‌وگويش به مواردي اشاره مي‌كند كه نظرش خلاف نظرات پذيرفته شده از طرف نخبگان است. بخشي از گفت‌وگو با او را كه قسمت‌هايي از آن را در جلسه ديروز آوردم و در خبرها نيامد مي‌آورم:

* در شهر رم يك مدت زبان خواندم، كلاس زبان را هم ول كردم و دليلش روشن بود؛ هيچ هم متاسف نيستم چون در كوچه و خيابان خيلي بيشتر از مدرسه زبان ياد مي‌گرفتم.... بعد رفتم يك مدرسه سينمايي كه آن را هم بعد از يك سال ول كردم. بعد رفتم آكادمي هنرهاي زيبا.... كه در همه جاي دنيا چهار سال بود كه من يك سال و نيمش را رفتم.

* در رم نقاشي مي‌كردم و توي خيابان، كنار خيابان، كنار پياده‌رو مي‌گذاشتم و مي‌فروختم.

* از پاريس هيچ‌وقت خيلي خوشم نيامده. برايش يك تعبيري مي‌آورم كه يك خرده ممكنه زيادي صريح باشه. پاريس براي من هميشه مثل يك دختر بسيار زيبايي بوده كه ... عشوه و غمزه را مي‌ياد ولي باهاش نمي‌شه كاري كرد. شايد هم به همين دليل بوده كه از اول برخورد من با پاريس برخورد سردي بوده، يعني من هيچ‌وقت در پاريس پا نگرفتم در حالي كه در رم بعد از پنج شش ماه حس مي‌كردم در شهر خودم هستم. هنوزم كه هنوزه اين احساس رو نسبت به ايتاليا دارم و به فرانسه ندارم. در حالي كه سي‌ چهل ساله كه فرانسه مي‌رم و مي‌يام و زنم هم فرانسوي و بچه‌هام هم در فرانسه‌اند. خيلي جالبه. دليلش هم اينه كه مبناي رابطه‌ام يك رابطه سرد و بي‌مهري بوده كه يك مقدار بسيار زياديش هم به خود فرانسه برمي‌گرده.

* در  جريان انقلاب خيلي فعال بودم. به عنوان روزنامه‌‌نگار نه به عنوان سياسي چون من در هيچ گروه و دسته‌اي در عمرم نبودم.

در جايي از گفت‌وگو هم خبرنگار از زنده‌ياد سحابي مي‌پرسد در تمام مدتي كه در ايتاليا بوديد رابطه عاطفي هم داشتيد؟ و او جواب مي‌دهد كه مگه مي‌شه آدم رابطه عاطفي نداشته باشه. اين‌ها وارد مسائل خصوصي مي‌شه و به كسي ربطي ندارن...

اين را هم بگويم كه گفت‌وگو با زنده‌ياد سحابي را خانم حديث نبي‌زاده انجام دادند و دوست خوبم آقاي فاضل تركمن آن را تنظيم كرده‌اند.

 

عصيان در موسيقي رپ

چند روز قبل ترانه جديد گروه زيرزميني «بروبكس» به نام «اون منم» را گوش مي‌دادم. موسيقي جذابي داشت. اما مهم‌تر مفهوم ترانه اين گروه رپ بود؛ پسري كه از ثروتمند بودن خودش مي‌گفت و تاثيري كه ثروت در جذابيت، شان و جايگاه ويژه‌ او در جامعه و به خصوص در ميان دختران به جا مي‌گذاشت. در اين ترانه «ثروت» به عنوان ارزشي معرفي مي‌شد كه مي‌تواند امكانات و موقعيت‌هاي فراواني براي صاحب آن فراهم آورد. نكته اساسي ديگر اين‌كه اين ترانه، برخلاف ترانه‌ها و شعرهايي كه ثروت را در مقايسه با ارزش‌هايي مانند عشق و صداقت، پوچ و بي‌معني قلمداد مي‌كنند، نه تنها  پولدار بودن را در روابط دوستانه بي‌اهميت جلوه نمي‌دهد بلكه برعكس آن را در جامعه امروز يك ارزش مي‌داند و تاثيرگذاري آن را بر زندگي انسان و روابطش با ديگران مورد تاكيد قرار مي‌دهد.

ساسي مانكن، هيچكس، حسين مُخته، اشكين0098، تتلو، تهي، عليشمَز، بر و بَكس، 2afm، طعمه و... اين نام‌هاي نامتعارف، غير معمول و غير مرسوم كه اساس موسيقي رپ ايراني و در عين‌حال زيرزميني را تشكيل مي‌دهند در چند سال اخير بسيار شنيده شده و مي‌شوند‌. اما اساس اين نوع موسيقي رپ در چيست؟ پاسخ در يك جمله خلاصه مي‌شود: «اعتراض به نظم موجود». در اين جا مراد از «نظم موجود» بسيار فراگير بوده و به يك بُعد خاص مثلا سياست يا ارزش‌هاي اجتماعي خلاصه نمي‌شود. برعكس با توجه به مضامين ترانه‌هاي رپ مي‌توان گفت، به جز مواردي اندك، عدم توجه به سياست و امور سياسي يكي از مميزه‌هاي اصلي اين گونه ترانه‌هاست. گرچه در نهايت در جامعه‌اي چون ايران حتي همين ترانه‌هاي غير سياسي، پديده‌اي سياسي تلقي مي‌شوند اما به باور رَپِرها و خوانندگان و سازندگان اين ترانه‌ها (كه در فيلم «كسي از گربه‌هاي ايراني خبر ندارد» هم مشاهده مي‌شد) آن‌چه مدنظر آن‌ها است مسائل غيرسياسي و عدم دخالت در سياست است.

به هر حال بنيان اين ترانه‌ها و موسيقي، براعتراضي استوار شده كه عرصه‌هاي گوناگون را در بر‌مي‌گيرد. اين ترانه‌ها به نظمي كه در نظام‌هاي مختلف فكري، آموزشي، اجتماعي‌، اخلاقي، ارزشي و مانند اين‌ها وجود دارد پشت پا زده و عليه آن دست به عصيان مي‌زنند. آن‌ها تفسيري متفاوت از هستي، انسان، عشق، روابط انسان‌ها و... به دست مي‌دهند كه سنخيتي با آن‌چه هست ندارد. از كلاس درسي كه در يكي از ترانه‌هاي «ساسي مانكن» توصيف مي‌شود تا پرسش‌هايي كه «هيچكس» از همه چيز و همه كس در ترانه‌هايش طرح مي‌كند تماما دلالت بر همان عصيان دارند. نكته ديگر آن است كه اين موسيقي كاملا زميني و استوار بر واقعيت‌هاست نه آرمان‌ها و ارزش‌هاي ماورائي. در ترانه‌هاي آن‌ها آموزه‌هايي چون عشق و تقدسي كه تاكنون داشته، كنار گذاشته مي‌شود و مثلا «داف» نقشي محوري در ترانه‌ها بازي مي‌كند. داف، همان دختري است كه جايگاه دوست را دارد و در زمين شاهد آن هستيم. رابطه با داف هم كاملا وجه زميني دارد و با تمايلات و خواست‌هاي انسان زميني هماهنگ است.  اين ترانه‌ها به دنبال ساختن نظمي جديد هستند. به عنوان نمونه آن‌ها در ترانه‌هايشان نظم آموزشي و درس‌ خواندن به شيوه امروزي را به تمسخر مي‌گيرند و در كلاس‌هايي كه در ترانه‌هايشان توصيف مي‌كنند دانش‌آموزان مي‌توانند و آزادند رفتارهاي ناهمگون با نظام آموزشي انجام دهند. به عنوان نمونه ديگر، اين گروه با هنجارها و ارزش‌هايي كه براي پسران و دختران تعيين تكليف مي‌كند و آن‌ها را با هويت و حتي قالب‌هايي خاص مي‌پذيرد مي‌ستيزند و مشروعيت اين هنجارها و ارزش‌ها را مورد حمله قرار مي‌دهند. آن‌چه براي اين گروه اهميت دارد تخريب نظم موجود و ستيز با قوانين، قواعد، آداب و رسوم، ارزش‌ها و نظراتي است كه دنياي كنوني را مي‌سازد. كافي است تنها به نام اين خوانندگان توجه شود تا ساختارشكني آن‌ها به خوبي به نمايش گذاشته شود. تقريبا همه اين اسامي در نظمي كه زبان فارسي دارد نمي‌گنجند و عليه اين نظم، شوريده‌اند. ساسي مانكن، بروبكس، مُخته، تتلو، عليشمز، 2afm و... كلماتي هستند كه نظم غالب بر زبان فارسي را به چالش كشيده‌اند. تعداد طرفداران اين نوع موسيقي هم از اهميت بسياري برخوردار است. پرسش اساسي در اين است كه جوانان به چه ميزاني طرفدار موسيقي رپ هستند و گوش سپردن آن‌‌ها به اين ترانه‌ها چه معنايي به همراه دارد؟ پرسش ديگر اين‌كه اين موسيقي، كه امروزه از درون ماشين‌ها گرفته تا گوشي‌هاي موبايل و mp3 شنيده مي‌شود تا كجا توانسته در جامعه براي خود طرفدار جمع كند؟ پاسخ به اين پرسش مي‌تواند ما را به پاسخ اين پرسش نيز رهنمون كند كه چرا عصيان موجود و ساختارشكني اين ترانه‌ها دغدغه بخشي از  جامعه و به ويژه بخشی از جوانان ماست؟ و نكته پاياني آن‌كه اگر  تقاضایی برای سبك رپ در جامعه وجود نداشت آيا اين تعداد خواننده رپ ظهور مي‌كرد؟

 

 

داستان

 

نويسنده: .

شروع كرد به خواندن كامنت تازه‌اي كه برايش فرستاده شده بود:

يه هفته بود منتظرت بودم. شب و روز نداشتم. كلي مجله خوندم، كلي فيلم ديدم، كلي كلمه و جمله شنيدم ولي اين نقطه‌چين‌هايي كه برام فرستادي از همه قشنگ‌تره. نوشته‌هاي تو هميشه كلي حرف برام داشته حتي اگه چندتا نقطه باشه...

سرش را از پيغامي كه برايش رسيده بود برگرداند و به همان كلمه «باشه» خيره شد. با خودش گفت: «از چي حرف مي‌زنه اين؟ من كه براش پيغامي نفرستاده بودم؛‌ اونم فقط نقطه‌چين» بقيه پيغام را خواند:

 باور كن همون چندتا نقطه از همه چيز برام قشنگ‌تر بود. فكرشو بكن، تو تنها چندتا نقطه برام فرستادي بعد همون چندتا نقطه برام بشن قشنگ‌ترين چيزاي عالم. من كه هميشه بهت مي‌گفتم حرفاي تو و كامنتا و ايميلات قشنگ‌ترينن ولي نمي‌دونم چرا قبول نمي‌كردي. اون روز كه با هم تو يه كوچه قدم مي‌زديم يادت هست؟ بهت گفتم : «تو از هر چيزي در اين دنيا برام قشنگ‌تري» بعد تو گفتي «از هر چيز كه نمي‌شه قشنگ‌تر باشم. يعني از يه گل هم قشنگ‌ترم؟» به چشمات نگاه كردم و گفتم :«اين چه حرفيه مي‌زني؟ گل كجا تو كجا؟ يه برگ از اون نگات مي‌ارزه به همه گُلاي دنيا.» تو هم با يه لحن مسخره‌اي خنديدي. نمي‌دونم چرا قبول نمي‌كني كه....

دوباره دست از خواندن كشيد و به كلمه «نمي‌كني كه» خيره شد. به فكر فرو رفت. دلش چندان با اين رابطه دوستي همراه نبود. ترديد داشت. براي همين همان روز وقتي از دوستش شنيد كه «يه برگ از اون نگات مي‌ارزه به همه گُلاي دنيا» لبخند تمسخرآميزي زد و گفت: «قبول كردن اين حرفا خيلي آسون نيست» و جواب شنيد كه: «چرا اين‌قدر بدبيني؟ باور كن عين حقيقت‌ رو مي‌گم.»

 از اين «حقيقت‌ها»ي مسخره زياد شنيده بود. سرش را كه ناخواسته از كامپيوتر به سمت ديگر برگردانده بود دوباره رو به صفحه كامپيوتر كرد و خواندن را ادامه داد:

 هميشه فكر مي‌كني من باهات رو راست نيستم. ولي هستم. دوست دارم قبول كني كه تو برام عزيزي. كاش اينو قبول كني. فكر كنم با همين چند نقطه‌اي كه برام فرستادي نشون دادي كه حرفام رو قبول كردي. راستي بلا چرا اسم خودتو ننوشتي و جلو كلمه «نويسنده» تنها يه نقطه گذاشتي؟ ولي برام عين روز روشن بود كه كار خودته. حتما مي‌خواستي آروم آروم خودت رو نشون بدي، آره؟ هميشه كارات همين‌جور شيرين بوده. وقتي ديدم به جاي اسمت فقط يه نقطه گذاشتي خيلي خوشم اومد. جداً خيلي بامزه بود. شايد باور نكني ولي اين نقطه‌ها اين‌قدر بهم چسبيد كه انگار ده تا دنيا رو بهم داده باشن؛ درست به اندازه روزايي كه با هم نوشابه مي‌خورديم. راستش تا حالا بهت نگفتم ولي بذار الان بهت بگم. اون روزايي كه مي‌گفتي بريم پارك، نمي‌دوني چه كيفي مي‌كردم. نه به خاطر اين كه مي‌رفتيم پارك، به خاطر اين‌كه در پارك هميشه مي‌رفتي دوتا نوشابه مي‌خريدي و با هم مي‌خورديم. خيلي مزه مي‌داد. همين‌كه وقت خوردنشون بهت نگاه مي‌كردم و مي‌خوردم كلي كيف مي‌كردم. هيچ چيز تو دنيا به خوشمزگي اون نوشابه‌ها نبود. اين نقطه‌هايي هم كه برام فرستادي درست همون مزه رو دارن....

«از كدوم نقطه‌ها حرف مي‌زنه؟ نقطه چيه هي داره مي‌نويسه نقطه‌هايي كه فرستادي. من كه چيزي براش كامنت نذاشتم.» در حالي كه باز هم چشم از پيغامي كه مي‌خواند برداشته بود، اين جمله را با خودش گفت و بعد هم ادامه داد: «يعني اگه چندتا نقطه از من بهش برسه همچي دنيايي باهاشون مي‌سازه؟» لبخندي زد و خواندن را ادامه داد:

وقتي به نقطه‌ها نگاه مي‌كنم مزه‌اي تو وجودم مي‌ريزه كه حرف نداره. آخه در نظر بگير يه هفته‌ست نه تلفن زدي، نه تلفنم رو جواب دادي، نه ايميلي برام فرستادي،‌ نه پيغامي در صفحه‌ام گذاشتي، خب همه اينا برام سخت بود ديگه. باور كن اين يه هفته خيلي سخت گذشت. موبايلمو حتي يه لحظه‌ هم از خودم جدا نمي‌كردم. صداي زنگشو تا آخر بلند كرده بودم كه نكنه يه وقت زنگ بزني و من نشنوم. داد مامان‌بابام و خواهرم در اومده بود از بس صداش بلند بود. حرف اونا برام مهم نبود؛ مهم اين بود كه از تو خبري بشه. هي نگاه مي‌كردم كه نكنه زنگ زده باشي يا اس.ام.اسي فرستاده باشي و من متوجه نشده باشم. تا صداي زنگ مي‌يومد فوري مي‌گرفتمش. اصلا نگاه نمي‌كردم چه شماره‌اي روش افتاده. اون‌قدر منتظر بودم و دلم طرف تو بود كه فوري گوشي را مي‌گرفتم. همه اينا هم با اين آرزو بود كه تو باشي ولي نبودي. خيلي غصه مي‌ريخت تو دلم وقتي صداي يكي ديگه‌رو مي‌شنيدم. از ايميل و وبلاگ و صفحه‌هايي كه اين‌جا و اون‌جا تو سايتاي مختلف درست كرده بودم كه نگو. همش اينترنت‌مون روشن بود. مامانم كلي دعوام كرد. بابام كه از اون بدتر. ولي قايمكي هم كه بود مي‌رفتم و همه جا رو چك مي‌كردم شايد اومده باشي و پيغامي گذاشته باشي. آخرشم اومدي تو وبلاگم پيغام گذاشتي. خيلي بلايي. ولي از اين همه جا چرا تو وبلاگ پيغام گذاشتي خب ايميل مي‌كردي. ولي همينم برام يه دنيا شادي آورد. همون چندتا نقطه نمي‌دوني چقدر برام عزيز بودن، خصوصا اون يك نقطه‌اي كه به جاي اسمت گذاشته بودي. اگه به هر نقطه‌ كه در پيامت گذاشته بودي سه‌چهار دقيقه نگاه مي‌كردم به اون نقطه كه جلو اسمت بود بيست دقيقه زل مي‌زدم و چشم ازش برنمي‌داشتم. اصلا مي‌توني فكرشو بكني آدم به نقطه‌اي كه به جاي اسم نويسنده گذاشته شده بيست دقيقه زل بزنه. ولي من مي‌زدم. باور كن اگه يه كلمه‌ش رو دروغ بگم. خيلي نقطه‌ها خوشگل بودن. واقعا ازِت ممنونم. تو رو خدا بهم نخندي و بگي نقطه‌اي كه با فشار دادن يه كليد كامپيوتر به وجود مي‌ياد كجاش خوشگله؟ ولي نقطه‌هايي كه تو مي‌فرستي خوشگلن. همون اولشم فهميدم نقطه‌ها كار توئه. يه عطري داشتن كه نگو. درست مثل اون عطري كه دوست داشتي و هميشه مي‌زدي. دقيقا همون عطر رو داشتن....

باز هم لبخندي زد و خيره شد به يه نقطه در گوشه اتاق: «آخه از كدوم نقطه‌ها حرف مي‌زنه؟ نكنه يه نفر مي‌خواسته اذيتش كنه يا باهاش شوخي داشته و همين‌جور براش چندتا نقطه فرستاده و اونم فكر كرده كار منه.» باز هم رفت سراغ نوشته:

تو رو خدا همين‌جور برام پيغام بفرست، باشه؟ آخه يه هفته قبل كه با ناراحتي ازم جدا شدي خيلي اذيت شدم. نمي‌دوني تو اين يه هفته چي كشيدم. به خودم مي‌گفتم ديگه از دستش دادم و باز بايد تنها بمونم. حالا بعد از يه هفته بدبختي و غصه و انتظار، يهو يه پيغام ازت مي‌بينم. ولي بازم مي‌گم خيلي بلايي. اون‌قدر فرستادن نقطه‌چين قشنگ بود كه واقعا لذت بردم. باور كن الان كه اين كلماتو مي‌نويسم دارم از ذوق گريه مي‌كنم. فكرشو بكن تو با چندتا نقطه، اونم بعد از يه هفته، سراغمو گرفتي. دلم....

باز هم سر از صفحه كامپيوتر گرفت و خيره شد به كليدهاي صفحه كي‌بُرد. به حروف نگاه كرد. به رابطه‌اي كه بين آن دو وجود داشت فكر كرد؛ به ترسش از ادامه اين رابطه و به حرفاي خوبي كه مي‌خواند. يك هفته بود كه براي او چيزي، حتي يك نقطه ننوشته بود و نفرستاده بود. به حروف نگاه كرد. باز هم نگاه كرد.