داستانك
گم شدن
بادبادك رو فرستادم هوا. خودم نشستم رو زمين و زل زدم بهش. نخش پاره شد. گمشدنش رو نگاه ميكردم. تبديل به يه نقطه شد. همونم چند لحظه بعد گم شد. ديگه چيزي از بادبادك در چشام باقي نموند. نگام اما باز به همون جايي بود كه نقطه در اون گم شد. زل زده بودم و از جام بلند نميشدم. به كجا رفت؟ بلند شدم و راه افتادم.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 21:48 توسط محمد هاشم اکبریانی
|
محمدهاشم اکبریانی