امروز کاری پیش آمد که از کنار بیمارستان سینا رد شدم .یاد منوچهر آتشی افتادم .وقتی به ملاقاتش رفتم ساعت ده صبح بود. از نگهبانی سراغ او را گرفتم که حتی نامش را هم نشنیده بود. خیلی تعجب نکردم از او انتظار نمی رفت که آتشی را بشناسد. خودم را خبرنگار معرفی کردم تا بتوانم در ساعت غیر ملاقات  داخل بیمارستان شوم. می دانستم که آتشی مشکل کلیه دارد . وارد بخش اورلوژی شدم. از پرستار بخش ،اتاق آتشی را پرسیدم که او هم شخصی به نام آتشی را نمی شناخت و شماره اتاقش را خواست تا نشانم دهد. تعجب کردم که آتشی را پرستار بخش هم نمی شناسد. از یکی دو پرستار دیگر هم پرسیدم که آنها هم نمی شناختند. با هزار و یک نشانی ( البته به جز شاعری که هیچ پرستار و دکتر و خدمه ای آن را نمی شناخت.) از سبیل و روز بستری و هیکل و قد گرفته تا نوع بیماری ،بالاخره اتاقش را پیدا کردم و رفتم سراغش . روی تخت کنار پنجره اتاق نشسته بود و سیگار می کشید. گفت تو اولین نفری هستی که آمده ای . گفتم می دانم.گفت چطور ؟ با شوخی از موضوع گذشتم و نگفتم که کسی در بیمارستان و بخش تو را نمی شناسد و این یعنی این که قبل از من کسی سراغ اورا نگرفته است. حرف های زیادی زد . می گفت دکتر سیگار کشیدن را ممنوع کرده است برای همین کنار پنجره نشسته ام که پرستار و دکتر نفهمند که سیگار می کشم . حرف هایی هم از چهره های ماندگار و هدیه ای که گرفته بود زد. ... از بیمارستان که آمدم بیرون به بیمارستانی نگاه کردم که کسی در آنجا شاعری مثل آتشی را نمی شناخت. وقتی م.آزاد در بیمارستان ارتش هم بستری بود در ست همین وضع پیش آمد...بگذریم امروز از روبروی بیمارستان سینا رد شدم.

 

 

من به جنگل مرده ای فکر می کنم

که درختانش تخته سیاهی شدند

تا معلم ؛ آرام بیاید

رو به دانش آموزان بایستد

خیره به گوشه ای بماند

و بی آن که حرفی بزند

آهسته برگردد و

بر تخته بنویسد

امروز

دلم

هوای کسی را کرده است

که نمی آید