دوچرخه قراضه عمران صلاحی و بچه های جوادیه
یک سال قبل از خداحافظی همیشگی عمران صلاحی ؛متن گفتگوی مفصلش را که قرار بود در قالب تاریخ شفاهی ادبیات منتشر شود به او دادم تا اصلاحاتی را که لازم می داند اعمال کند. در دفتر مجله گل آقا بود. آخرین باری که با او حرف زدم یک هفته قبل از مرگش بود . از گفتگو پرسیدم گفت بیست سی صفحه دیگر مانده تا تمام شود فکر کنم ده روز دیگر کارداشته باشد. اماهفت روز بعد او رفت .یکی دو ماه بعد متن گفتگو را پسرش یاشار لطف کرد و داد به من. عمران راست گفته بود. فقط ده پانزده صفحه مانده بود . با مداد اصلاحات را انجام داده بود ودستخطش لابلای متن بود . این کتاب الان مراحل فنی اش را طی می کند که امیدوارم یه نمایشگاه کتاب سال بعد برسد . به خاطر سالروز در گذشتش قسمت کوتاهی از آن را می آورم . تا یادم نرفته بگویم که زحمت این گفتگو را کیوان باژن کشیده است :
یک بار در «جوادیه» که بودیم ؛ روزنامه ای پیدا کردم .از توی جوی آب . به نام «توفیق» > کثیف و پاره .طبق معمول، گل و لای اش را پاک کردم و خواندم. خیلی خوشم آمد. توی این تکه روزنامه، آدرس توفیق هم بود. آن موقع محل مجله، خیابان استانبول بود. من قبلا شعری گفته بودم. دوچرخه قراضه ای داشتم که با آن به مدرسه می رفتم. توی راه، بچه های شیطنت می کردند و به پره های چرخ ها سنگ می انداختند. شعری که گفته بودم در وصف بچه های جوادیه بود و شیطنت های شان . منتهی از زبان خود بچه جوادیه. خطاب به کاکا توفیق هم بود. این طوری شروع می شد: «من بچه جوادیه هستم؛ آهای کاکا / ناراضی اند خلق زدستم؛ آهای کاکا....» آخرش آورده بودم :«یک شیشکی به ریش تو بستم آهای کاکا» کاریکاتوری هم کشیده بودم که درشکه ای دارد می رود و این بچه جوادیه پشتش سوار شده و درشکه چی با شلاق به پشت درشکه می زند تا آن بچه پیاده شود. این ها را فرستادم به همان نشانی که توی آن تکه کاغذ متعلق به توفیق بود. دیگر بی خبر بودم چون روزنامه که نمی خریدم. اصلا پولش نبود.
یک روز که آمدم به خانه مادرم گفت برایت نامه آمده . خیلی تعجب کردم. وقتی نامه را خواندم دیدم حسین توفیق نوشته:«فلانی شعر و کاریکاتورت رسیده و هر جفتش در فلان شماره در بهترین صفحات توفیق چاپ شده. ما منتظر بودیم که تو به سراغ ما بیایی که نیامدی. در اسرع وقت بیا که کارت داریم... یک روز رفتم به مجله . خیلی هم خجالتی بودم. خیلی؛ ها! مثلا روی این را نداشتم که از پله ها بالا بروم . دو سه بار بالا رفتم و برگشتم تا بالاخره رفتم داخل. همین که مرا دیدند تعجب کردند. اصلا به سن وسالم نمی آمد. بعد گفتند که ما فکر می کردیم یک بچه شیطان می أید ایتجا و از در و دیوار بالا می رود ... عضو هیات تحریه شدم .... از آن به بعد عصرها که از مدرسه بر میگشتم می رفتم توفیق ...
محمدهاشم اکبریانی