آيا راوي، نماينده انسان امروز است؟

نگاهی به داستان بلند " باید بروم " نوشته محمد هاشم اکبریانی

علی رشوند

برگرفته از روزنامه دنیای اقتصاد

در ابتدای داستان بلند " باید بروم " به جمله ای با این مضمون برخورد می کنیم که همین جمله  ،در سطرآخرکتاب، نیز آمده است  :

(داستان من ، داستان مردی است که باید بروم )

بعداز مدتها پیگیری ومطالعه ی آثار داستانی  تازه چاپ شده نویسندگان جوان، از اینکه به اثری متفاوت با درونمایه ای از اندیشه و تفکر برخوردکردم .به خیزش داستانی معاصر بسیار امیدوار شدم . داستان بلند " باید بروم " گرچه درفضای سورئال ،چرخ می خورد . نشان دهنده تخیل قوی نویسنده ای است که، حرفی برای گفتن دارد .وداستانش تجربه جدیدی است در بستر ادبیات معاصر ،دراین یادداشت به چندچون این اثر می پردازم

1- داستان" باید بروم " روایت شکست ها وموفقیت های پی درپی راوی است که درموضع دانای کل مارا درجریان سیروسلوک معرفتی خود قرار می دهد .منتهی کفه شکست ها، بر   کفه موفقیت ها سنگینی می کند . راوی در داستان، همان انسان امروزی است باهمه خصوصیات تاریخی وفرهنگی وزمانی عصرخویش ،که سرود رفتن ومتفاوت بودن سرمی دهد

(سرنوشت من با رفتن رقم خورده است با تاول زدن پا وقلب و دست و روح و روانم .دوست داشتم بروم .باید می رفتم ص11)

2-  رفتن راوی یا همان سیروسلوک مراحل ومراتبی دارد . وقتی داستان را خوانیم در لابه لای داستان مرحله به مرحله  باآنها آشنا می شویم .

مرحله اول : فرار وگسیختن از روزمرگی به حریم سرد تنهایی. دراین مرحله راوی از وضع موجود وآنچه که در پیرامون زندگیش می گذرد، ناراضی است. لذا تنهایی را، تنها راه نجات می بیند ومی یابد

( داد می زدم ، فریادمی زدم ، سنگم کن ، تنهایم کن ، تنهای تنها ص13)

مرحله دوم : گیسختن وفداکردن همه تعلقات، پیش شرط رسیدن به تنهایی است

(برادرانم را کشتم ، خواهرانم را کشتم ، دوستانم را ، همسایه ها را ،مردم کوچه وخیابان را ،همه را کشتم .من بودم ومن ومن .تکیه گاه من شد . چه تکیه گاهی ص18)

اما راوی باز می بیند که تمام این کشتن ها وفداکردن ها برای تنهایی کافی نیست

(اما احساس تنهایی نمی کردم شهرخالی ، خیابان خالی ، کوچه خالی ، پس کجاست تنهایی ص19)

مرحله سوم : ستیز با خود، آخرین نبرد برای تنها شدن است

 به عبارتی برای ررسیدن به تنهایی، باید از خودیت گذشت . تنها شدن درنظر نویسنده داستان تعبیر به  بریدن از اجتماع نیست .نوعی ریاضت و تمرین ،برای سفرهای دشوار معرفتی است .

(تنها شده بودم .درست مثل سنگ ، مثل سنگ که حرف نمی زند مثل سنگ که چیزی نمی شنود ص21)

(ناگهان خودرا درفضای لایتناهی دیدم .نه ابتدایش معلوم بود نه انتهایش ، سمت راست وچپش را نمی شد شناخت .....ص22)

سنگ در داستان"باید بروم " نماد داستان است . کلید واژه داستان است . مقصد است .آخرین منزل است . سنگی  زندگی کردن ، سراز اسرار سنگ درآوردن ، زبان سنگها را ،علیرغم ظاهر سردشان، فهمیدن ،غایت سفر راوی است .انتخاب  سنگ در داستان یکی از نقاط قوت نویسنده  ،در موضوعیت بخشی به حل معمای داستان " باید بروم " است

مرحله چهارم : فرار از تنهایی وبازگشت به خویشتن

دراین مرحله راوی تاب وتوان ماندن  درسرزمین تنهایی را  ندارد .چون انسان است وتعلقات دارد . به آغوش خانواده و اجتماع برمی گردد. با مشخصه ها  و علامت هایی  که راوی می دهد سالک، انسانی است امروزی و زندگی آرامکارمندی دارد. لذا تصور انسان خارق العاده ومافوق تصور را در ذهنیت خواننده باطل می کند . در داستان می خوانیم :

(در راه از اینکه با همکاران بودم و از تنهایی فرار کرده بودم  راضی بودم .رضایت از زندگی چیزی بودکه نیاز داشتم ...ص33)

مرحله پنجم : شک وتردید وناراضی بودن به وضع موجود .

 دراین مرحله راوی صاحب آگاهی وبینش لازم برای رفتن وسلوک می شود اما کافی نیست درتنهایی اتاقش عنکبوتی که به شتاب درحال بالاوپایین رفتن از تارهای بافته اش هست .به او پیام می دهد که نرود . راه خوفناک وبی بازگشت است .اما راوی پیام عنکبوت را درک نمی کند ناگهان عفریته قهقه اش بلند می شود . قهقه عفریته که مورا براندام راوی سیخ می کند خواننده را یاد پیرمرد قوزی بوف کور نویسنده  هدایت می اندازد . عفریته در داستان بلند " باید بروم " مانع نیست. بلکه اخطاردهنده و بیم دهنده است .گویی ناظری است که بر سرراه سالکان شکهای فلسفی نشسته است . شکست ونافرجامی آنهارا دیده است لذا در داستان می خوانیم راز عنکوبت را به راوی می گوید :

(داستان مرد تشنه ای که هرچه آب می خورد بزرگ می شود و آب بیشتری می خواست ...ص38)

مرحله  ششم : حرکت مجدد

آغاز سفری دوباره که بانی آن زن مینیاتوری داخل اتاق اورا تشویق به رفتن می کند .زن در داستان باید بروم  اغواگر است .همان حواست که باعث هبوط آدم می شود . همان حوایی که انسان را اسیر زمینو زمینیان می کند

(همین نیست ، هرچه است همین نیست ، شادی دیگری هم هست ،برو ، بروکه خستگی وناراضی بودن را دور بریزی....ص42)

مرحله هفتم : صاحب راز شدن ، به آگاهی رسیدن یا به قول راوی داستان مالک ونوازنده ی"ساز شدن "

سازی که با صدایش جهان وجهانیان دریک رقص موزون هم آوا با راوی می رقصند .دراینجا راوی صاحب معرفت وبینایی شده است  .اما غرور راوی باعث می شود که رقیبان ساز را بربایند وآهنگ او  را بنوازند .دراین مرحله راوی هرچند ساز می زند می بیندکه مثل گذشته ها سازش هیجان انگیز وفرح بخش نیست  باز تنها می شود و حیران وسرگردان

مرحله هشتم : جستجو برای یافتن  ساز ورسیدن به سرزمین  سنگ ها ،

 سنگ سمبل ونماد تنهایی و تنها زیستن است. راوی دراین مرحله با سنگ ها محشور می شود وارد عالم سه سنگ قرمز وآبی وسبز ی ممی شود  که قصد فروریختن دیواری چوبی را  دارند که هر روز چند ساعتی برای فروریختن سنگها  بهآن ضربه می زنند .وبعد سرگرم گذران زندگی روزمره خود می شوند . داستان دراینجا بسیار سورئال است .مافوق تخیل .

مرحله نهم : بازگشت راوی وتغییر نگرش در نگاه به جهان وزندگی وانسان ها

.راوی نتیجه می گیرد برای خوب زیستن ،خوب نگاه کردن، بایدمتد باشد. بقول آندره ژید : بگذار عظمت درنگاه تو باشد نه درآنچه که می نگری

داستان را که تمام می کنم یک سری سوال برایم مطرح می شود .آیا راوی داستان می تواند نماینده انسان امروز باشد ؟. آیا طی نمودن  این مراحل درظرفیت وحوصله انسان امروز است ؟.اگر  نجات راوی مهم است پس نجات جامعه وخانواده چه می  شود؟. و....