نقد کتاب "باید بروم" نشر چشمه
داستانپردازي ايراني
«بايد بروم»، به قلم محمدهاشم اكبرياني از جمله داستانهايي است كه علاوه بر ساعتهاي لذتبخشي كه به خواننده هديه ميدهد، به آساني خواننده را به مرور دوباره خود واميدارد. شايد در صفحات اوليه كتاب به دليل آشفتهگويي شخصيت اصلي داستان، كمي براي مخاطب خستهكننده يا گيجكننده به نظر برسد ولي آرام آرام، اوضاع دگرگون ميشود و متن با ضرباهنگ تند خود، خواننده را به بطن داستان ميكشاند.
راوي داستان اكبرياني، انسان سرگشتهاي است كه در غوغاي زندگي مدرن در جستجوي عشق و آرامش پا به راه جانفرسايي ميگذارد كه گذار از آن كارسادهاي نيست.
در سراسر كتاب، راوي سرگرم دست و پنجه نرم كردن با چيزهايي است كه گاه پس از پيروزي بر آنها، به اشتباه خود پي ميبرد و دوباره به ساختن آنچه خود به عمد ويران كرده بود، ميپردازد.
زماني براي تبديل شدن به سنگ، به تنهايي رو ميآورد و براي تنها شدن، به كشتن خانواده خود تن در ميدهد و تمام قيدوبندهايي كه او را به هرچيزي پيوند ميدهد قطع ميكند و ديري نميگذرد كه آنقدر از تنهايي به تنگ ميآيد كه با ديدن كلاغي بهوجد ميآيد، آن را ميگيرد و براي خلاصي از تنهايي با او شروع به بازي ميكند.
زماني زندگي روزمره، خانواده، زن و همسر و كار او را راضي ميكند ولي نارضايتي او از پايان ناپذيري اين روزمرگي، او را به جستجوي شادي از نوع ديگر وا ميدارد. در تمام ماجرا، عاملي كه راوي را به طي طريق و سلوك واميدارد، عفريتهاي است كه راوي با تمام وجود از او متنفر است. كسي كه با تمام وجود كمر به نابودي او ميبندد و در پايان هم تلاش او بيثمر ميماند. عفريته با مسخره كردن، ايجاد شك، اشارات مختلف و فرستادن پيك، راوي را به رفتن و جستن واميدارد. جستجوي شادي، نفرت، انتقام، آرامش و عشق و داستان همچنان ادامه پيدا ميكند و مرد همچنان در راه است. راوي خسته و عصبي و مسلسلوار، از قهقههاي عفريته، بدبختي، فرار و حركات ديوانهوار خود ميگويد و مخاطب را كماكان به انتظار روايت سرگذشت خود باقي ميگذارد.
در صفحات اول، اينطور به نظر ميرسد كه تكگويي بيامان راوي، عاقبت به تعريف داستاني در جهان خارج از وجود راوي منجر شود. حكايتها و صحنههاي مختلفي كه در خلال اين تكگويي آورده ميشود ناخودآگاه، پلاتهايي مشكوك و ناتمام در ذهن خواننده ترسيم ميكنند كه با پيشرفتن بيشتر داستان، همگي نقش بر آب ميشوند. مثلا روايت صحنه جنگ گوزنهاي نر براي تصاحب گوزن ماده و لذت گوزن ماده از تماشاي اين نبرد، ذهن مخاطب را به سمت داستاني ناگفته پيش ميبرد كه در حقيقت راوي اصلا قصد حكايت كردنش را ندارد؛ چيزي شبيه يك شكست عشقي. در صفحات بعد هم راوي حكايت ديگري را نقل ميكند كه باز، ذهن مخاطب را به سوي يك شكست عشقي يا يك خيانت آشكار منحرف ميكند:
«ياد آن شاهزاده افتادم. ازدواج كرد. زنش عاشقش بود، او عاشق زنش. زمان گذشت. عشق مُرد. زن خيانت كرد، به طرف مردي ديگر رفت. شاهزاده بايد ميمُرد تا آن دو به هم برسند. مردي كه دوست زن بود، ساحري ميدانست. جادوگر بود.»( ص 16)
اما اين حكايت، در اصل براي اشاره به خيانتي كه قبلا هم راوي نشانههايي از آن داده بود، آورده نشده است و پس از اين ماجرا، ديگر هيچ اشارهاي به خيانت نميشود. آنچه كه راوي را به بازگفتن اين حكايت واداشته است، تنها استفاده از قضيه سنگ شدن شاهزاده است و در صفحات بعدي، راوي به تصوير كردن تلاش خود براي سنگ شدن ميپردازد. همانگونه كه در صحنه نبرد گوزنهاي نر نيز، منظوري جز بهرهگرفتن از جملهاي كه در آخر اين حكايت ميآورد، ندارد.
هرچند اشارات اينچنيني در متن داستان خيلي هم زياد نيستند و نويسنده با اين گونه ترفندها ذهن خواننده را از احتمالاتي در مورد سرگذشت راوي منحرف ميكند، اما تا پايان كتاب همچنان سايههايي از ترديد در ذهن مخاطب برجا ميگذارند. آيا تمام زخمهايي كه بر روح و جان راوي داستان وارد آمده، ناشي از خيانتي است كه به او روا داشته شده يا مساله چيز ديگري است؟
در تمام طول داستان، شخصيت راوي و عفريته در حد تيپ باقي ميمانند و خبري از شخصيتپردازي در آنها ديده نميشود. اما آنچه به داستان اكبرياني حال و هواي ديگري ميدهد و آن را از داستان به شيوه معمول متمايز ميسازد، نه طرحگريزي است و نه گريز از پرداخت شخصيتها، بلكه استفاده از شيوههاي داستانگويي ايراني، افسانهسرايي و حكايتگويي است كه آن را از يك داستان تقريبا معمولي به كتابي درخور توجه و در عينحال قابل فهم عامه ارتقا ميدهد و همين امر سبب ميشود داستاني كه به نظر ميرسد گاه بر لبه پرتگاه صدور بيانيه و قطعنامه راه ميپيمايد، به داستاني محكم و خوشخوان بدل شود.
استفاده بجا از داستانهاي كوچك در دل يك داستان اصلي، در عين يادآوري شيوه داستانسرايي در هزار و يكشب و كليله و دمنه، اكبرياني را به ورطه هنرنمايي بيشتر و پيچيدهتر كردن اوضاع، با آوردن داستانهايي ديگر در دل يك داستان فرعي نينداخته است. استفاده از افسانه در روايت نيز بدون آنكه نامي از خود افسانه آورده شود، به طبيعيترين شكل، فضاي فراواقعي به كل كار ميبخشد كه علاوه بر اينكه لذتبخش است، به رواني كار نيز كمك شاياني كرده است. مثلا در جايي از كتاب، راوي كه به تماشاي زرق و برق ويترين مغازهها مشغول است، ناگهان به فضايي ديگر منتقل ميشود و كمي بعد درگير نبردي افسانهاي ميشود:
«ناگهان گلوله بزرگ آتش شد و به سويم جهيد. من رودخانه پرآب شدم. نهنگ شد و شروع كرد به بلعيدن آب. خاك شدم. توفان شد كه خاك را ببرد. آذرخش شدم، زدم به ميان توفان. خرگوش شد و خواست برود به سوراخ. افعي شدم. اژدها شد كه افعي را ببلعد. تاري از موي خود كندم و شمشير كردم و سر از تنش جدا كردم. تنش دويد و به سرش چسبيد و دوباره اژدها شد. من كبوتر شدم و پرواز كردم. شاهين شد. خورشيد شدم. شب شد. ماه شدم. روز شد...» (ص 60) كه يادآور بازي عجيبان و غريبان در افسانههاي عامه است.
كته اينجاست كه صرف استفاده از افسانه در اين اثر، داستان را محكوم به تاثيرپذيري از فضاي حاكم بر افسانهها نكرده است. در لابهلاي جوامعالحكايات محمدهاشم اكبرياني- كه از اول تا به آخر شرح تلخ مبارزه نابرابر انسان با عفريته است و ميتوان هر تعبيري از آن داشت ـ هر جا كه مجالي بوده، پيدا و ناپيدا، عشق به سخره گرفته ميشود كه ناشي از نگاه تلخ و طنزآميز نويسنده به مقوله عشق است. عاشقان دنياي داستان بايد بروم، معمولا چيزي را فداي معشوق ميكنند كه مال خودشان نيست. هيچ عاشقي براي معشوق از جان نميگذرد، مال و اموال خودش را فدا نميكند، بلكه اين جان و اموال ديگران است كه عاشق براي معشوق به ارمغان مي برد:
«در اين كوچه تنها ميرفتم و سوت ميزدم كه مردي از در اين خانه ـ خانهاي را كه به ديوارش تكيه داده بود نشان دادـ بيرون آمد و با عصبانيت گفت: تو با سوت زدن، معشوقهام را از خواب بيدار كردي، حالا مغزت را به پاي معشوقهام ميريزم تا راضي شود و بعد گفت اگر از اينجا فرار كنم، علاوه بر خودم همه خانوادهام را خواهد كشت. من هم ترسيدم و اينجا نشستم.»( ص 116)
اينگونه ستمهايي كه عاشقان به خاطر معشوقشان بر مردم جهان داستان اكبرياني روا ميدارند، زياد هم ناروا محسوب نميشوند. هرگاه معشوق اجازه زندهشدن جسدهايي را بدهد كه به خاطر او كشته شدهاند، يا از مغز مردي كه در كوچه سوت ميزده بگذرد، كسي به او به چشم يك موجود بيدادگر نخواهد نگريست. حتي راوي كه بعد از سفرهاي دور و دراز، عاقبت با شيفتگي تمام به حسي غريب به نام عشق ميرسد:
«ناگهان در من جاري شد، آن حس غريب را شناختم. آنچه اتفاق افتاده بود، همه چيز را به من نشان داده بود. عشق بود. بيهيچ ترديدي عشق بود. همان كه سبب ميشد مردي مغز ديگران را به زني هديه كند، همان كه مردي به خاطرش خوك شد، همان كه دختري به خاطرش شاهين شد، همان كه من بايد به خاطرش همه جاي شهر را ميگشتم... من عاشقي شده بودم كه معشوق ندارد. بايد معشوق را پيدا ميكردم... پس كجا بود معشوق من؟ كجا بود كسي كه بايد مغز ديگران را تقديمش كنم، براي رسيدن به او، برادرم را بكشم...» (ص 122)
و عاقبت، انساني كه پس از نبرد بيامان با عالم و مافيها، عشق را حس ميكند؛ چون چشم و ابروي كمان ابرويي در كار نيست ـ و بالطبع عاشق نميتواند چيزي نثار معشوقي كند كه اصلا وجود ندارد ـ كارش به جنون ميكشد. همچنان ميرود. بيمعشوق، با عشق، ولي بدون آرامش.
محمدهاشم اکبریانی