شبه داستان
وقتي نميشود چاي را تا آخر سر كشيد
امروز كه از خواب بيدار شدم مثل خیلی از روزا ديدم يه چيزي رو دنيا كشيده شده كه حس تلخ و گندي رو بهم منتقل ميكنه. اين حس گرچه هميشگي نيست ولي خب خيلي وقتا ميياد سراغم و به اين راحتيها هم دست از سرم برنميداره. يه حس تلخ كه زمين و زمان رو مثل زهر مار ميكنه و ميريزه تو حلق آدم. يه غلتي تو رختخواب زدم و به خودم گفتم: «باز شروع شد.» برا اينكه ببينم اين حس بدمصب از كجا اومده رفتم تو ذهن و روح و روانم شروع كردم به گشتن همه گوشه موشههاش. همونجور كه داشتم از رختخواب بلند ميشدم تا پا به زندگي و كار بذارم به هر زاويهاي سر زدم كه ببينم چرا يه چنين حسي نشسته تو وجودم. اما هر چي بيشتر گشتم كمتر به نتيجه رسيدم. در واقع به هيچ نتيجهاي نرسيدم. نه دغدغهاي، نه مسئلهاي، نه مشكلي و نه هيچ چيز ديگه. ديشب تا وقت خواب يكي دو موضوع بود كه بشه بهش دغدغه و مسئله ذهني گفت ولي امروز صبح حتي از همونا هم خبري نبود. البته همونطور كه گفتم اين برا اولين بار نبود كه دچار اين وضع ميشدم ولي خب مثل هر بار كه ميگردم ببينم چي ميتونه باعث رخنه اين حس تلخ به روح و روانم شده باشه، اين دفعه هم گشتم و باز هم مثل دفعات قبل به جايي نرسيدم. فكر كردم شايد همون يكي دو دغدغهاي كه در چند روز گذشته باهام همراه بودن و آرامش و آسايش رو ازم گرفته بودن دليل اين وضع باشن، ولي واقعيت قضيه اين بود كه نشانهاي از اون دغدغهها در ذهن و روانم نديدم. همين ديروز درباره يكي از اين دغدغهها با دوستم صحبت ميكردم. حرف سر اين بود آدم تو هر شرايطي كاري رو كه فكر ميكنه لازم انجام بده، بايد انجام بده و اجازه نده شرايط هر طور كه ميخواد باهاش بازي كنه. خب اين دغدغه كمي نيست كه بشه راحت از كنارش گذشت. يعني حتي اگه اعتقاد داشته باشي بايد كاري رو كه فكر ميكني درسته انجام بدي با اينحال مگه چيزايي كه دور و اطرافت رو گرفتن ميذارن بي خيال از كنارشون رد بشي و بچسبي به كاري كه دوست داري. همين حرفا رو به دوستم هم گفتم و جواب شنيدم: «قبول دارم نميشه آدم كاملا خودش رو از وضعي كه در اون قرار داره جدا كنه ولي اينم خوب نيست بذاره اين وضع هر طور كه ميخواد با آدم بازي كنه و فكر و روانش رو زير پا له كنه» حرفش درست بود ولي مسئله من اين بود كه چطور ميشه تا حد ممكن از به قول معروف مسائل پيراموني و ويرانكننده رها شد و چسبيد به زندگي و كارايي كه بهش علاقه داري؟ وقتي اينو به دوستم گفتم جواب داد: «خيلي سخت ميگيري. نبايد اين قدر موضوع رو برا خودت مشكل كني» اين حرف دوستم هم درست بود اما چيزي كه هست اين ذهن بيصاحب من نميتونه اينجوري به قضيه نگاه كنه. يعني از وقتي يادم ميياد هر وقت دغدغهاي در ذهنم پيدا ميشده خيلي مشكل ميتونستم كنارش بذارم. بالاخره هر كس يه جور ساخته شده و منم اين جوري شكل گرفتم.
تا ديشب كه ميخواستم سرم رو بذارم رو متكا و بخوابم اين دغدغه اصلي ذهنم بود. يعني مسئلهم اين بود كه چطور ميتونم از شر اين دغدغهها نجات پيدا كنم و اگه امكانش باشه بچسبم به زندگي و نوشتن چند خط داستان يا هر چيز ديگه. ولي امروز صبح هر چي فكر كردم ديدم از اون دغدغه خبري نيست. واقعيتش نميدونم يهو چه اتفاقي ميافته كه دغدغه آدم، نيست ميشه و ميره هوا ولي برا من خيلي از اين اتفاقها مييوفته؛ البته نه فقط برا من، اون جور كه با دوستام صحبت ميكنم برا خيلي از اونا هم چنين وضعي پيش ميياد. حالا نميدونم شما هم با يه همچه مسئلهاي روبهرو ميشين يا نه ولي هر چي هست برا من و دو سه تا از دوستام كه اين وضع وجود داره. يعني تا شب قبل يا حتي تا يكي دو ساعت قبل تو ذهن آدم دغدغهاي جا خوش كرده كه در عرض چند دقيقه غيب ميشه و جاش يه حال و حس ديگه ميشينه كه ميتونه شاد يا غمناك باشه.
امروز صبح هم همين حالت برام به وجود اومد؛ دغدغهها دود شده بودن رفته بودن و جاشون يه حس تلخ نشسته بود كه معلوم نبود از كجا و از كدوم گوري سر درآورده. اين وضع اون قدر تلخ و آزاردهندهست كه همه دنيا رو مثل زهر مار ميكنه و حال آدم رو ميگيره. يادم ميياد وقتي با پدر و مادرم زندگي ميكردم مادرم خيلي زود متوجه ميشد كه باز من افتادم تو هچل و گرفتار چنين حسي شدم. برا همينم تا ميديد اينجوري شدم طفلك مييومد و ميگفت: «امروز ميخوام اون غذايي رو كه دوست داري بپزم» منم با اون حال گندي كه داشتم ميزدم تو ذوقش و ميرفتم از خونه بيرون و تا شب تو كوچه خيابونا يا خونه بروبچهها بودم. مطمئن بودم اگه خونه ميموندم اوقات اون بندهخدا و همينطور پدر و بقيه خونواده رو تلخ ميكردم و روزشون خراب ميشد. الان هم همينجورم؛ تا ميبينم به همچي وضعي گرفتار شدم فوري از همه دور ميشم و ميرم تو لاك خودم يا تو لاك (بگيريد خونه) يكي دو تا از دوستام كه اونام مثل خودم هستن و ميفهمن تو چه وضعي افتادم. به خاطر همين بود كه امروز صبح با خودم قرار گذاشتم وقتي رفتم محل كار خيلي با همكارام حرف نزنم و آروم و ساكت از كنارشون رد بشم و كاري به كارشون نداشته باشم. اون طفلكيها هم ديگه منو شناختن و وقتي ميبينن تو اين حالم سراغم نمييان و ميذارن تو دنياي خودم باشم.
اما چرا بايد اينجوري باشم؟ آخه تا كي بايد اين حس تلخ و ويرانكننده همراهم باشه؟ اصلا ريشهش كجاست؟ از كجا ميياد ميشينه تو اين روح لعنتي من و آزارم ميده؟ خيلي در باره اين پرسشها فكر كردم و با خودم كلنجار رفتم ولي تا امروز صبح كه چيز خاصي گيرم نيومد. وسط چاي خوردن، اون حس تلخ به اوج خودش رسيد و منو كاملا فلج كرد. چاي رو نصفه نيمه گذاشتم و رفتم ولو شدم وسط اتاق و زل زدم به سقف. «آخه تو چياي؟ كياي؟ از كجا ميياي؟ چي از جون من ميخواي؟ با من بدبخت چي كار داري؟ چرا ولم نميكني؟ چرا نميذاري بري راحتم كني؟ آخه تا كي؟ تا كدوم ساعت و ثانيه ميخواي همراهم باشي؟ بسه ديگه. خسته شدم. ديوونه شدم. كلافه شدم. از هر چي نفس كشيدنه بيزار شدم. ديگه تا كجا بايد بكشم؟»
همه اينا رو به همون حس تلخ گفتم. يعني خطابم به همون حس گندي بود كه دوباره اومده بود سراغم. اگه بگم وقتي ميياد واقعا تموم طاقت و توان منو ميگيره و مثل يه كاغذ مچالهم ميكنه، دروغ نگفتم. همينجور كه به سقف زل زده بودم به خودم گفتم: «تا جايي كه ميتوني از دستش فرار كن. هرطور شده از شرش خلاص شو.» برا همينم بود كه سعي كردم فكرم رو ببرم رو يه موضوع ديگه. بعد به اين نتيجه رسيدم كه فكر كردن در مورد همين قضيه كه چطور اين حس گاهي ميياد سراغم خودش ميتونه منو از اين شرايط تلخ بيرون بياره. ولي هر چي فكر كردم عقلم به جايي قد نداد. وقتي ديدم اين موضوع نميتونه منو نجات بده تصميم گرفتم برم سراغ يه فكر ديگه. گفتم بهتره برم سر وقت همون دغدغهاي كه دو سه روز بود يقهم رو گرفته بود و ولم نميكرد. داشتم به همون موضوع فكر ميكردم كه يادم اومد بايد پاشم برم سر كار. ولي مگه ميشد از جام تكون بخورم. حتي به خودم گفتم: «اگه برم بالاخره از اين فضا بيرون مييام و يه كاري ميشه كرد» ولي هر چي تلاش كردم بلند شم لباس بپوشم و برم نشد كه نشد. باز رفتم سراغ همون دغدغه تا شايد با اون بتونم از شر اين حس تلخ نجات پيدا كنم. تو همين فكرا بودم كه يهو چند بار از دهنم پريد: «دغدغه، دغدغه، دغدغه، دغدغه» از جام بلند شدم و دوباره گفتم: «دغدغه». با خودم فكر كردم شايد دليل تهاجم و حمله بيرحمانه اين حس، وجود همين دغدغهها باشه. از وقتي يادم ميياد ذهنم انواع و اقسام دغدغهها رو داشته. از دغدغه خوندن كتاب و درگيري با پدر و مادر و بعدش يه لقمه نون گرفته تا دغدغه نوشتن و دغدغههاي اجتماعي و دغدغه وضعيت دوستان و دغدغه آينده اين مملكت و.... نكته مهم اينجا بود كه وقتي به دوستاني كه مثل خودم بودن و دچار همين حس تلخ ميشدن فكر كردم ديدم اونا هم مثل خودم هستن و همش با دغدغه اينچيز و اونچيز زندگي ميكنن. از وقتي يادم ميياد ذهن و فكر و روح و روانم با همين دغدغهها دمخور بودن و باهاشون زندگي كردن و جلو اومدن. وقتي خوب فكر كردم ديدم مگه ميشه آدم يه عمر درگير همين دغدغهها باشه و جواب درست و حسابي نگيره، بعد بتونه راحت نفس بكشه؟ نميشه، شك ندارم كه نميشه. همين دغدغههان كه اومدن و اومدن و اومدن و بعد ظاهرشون از بين رفته و ما هم خيال كرديم كه خب رفتن گورشون رو گم كردن، بيخبر از اونكه هيچكدوم از اونا از وجودمون خارج نشدن و يه جايي از وجودمون مخفي شدن و منتظرن كه يه جا دوباره سر در بيارن. خب طبيعيه كه اون دغدغهها ديگه به شكل سابق خودشون رو نشون نميدن و به شكل همون حس تلخ كه اصل و اساس همون دغدغههاست، به قول گفتني جلوهگر ميشن و آدمو فلج ميكنن.
دغدغه پشت دغدغه، مسئله پشت مسئله، نگراني پشت نگراني، خب مگه يه آدم چقدر ميتونه تحمل داشته باشه؟ همينها هستن كه مثل اين ويروسها رفتن يه جايي قايم شدن و تا فرصت پيدا ميكنن ميزنن همه چيزو درب و داغون ميكنن و به شكل يه حس تلخ و گزنده و ويرانكننده خودشون رو ميريزن تو روح و روان آدم.
حالا تو اين صبح گند، دغدغهم شده بود همين فكر كه با اين كوه دغدغه و مسئله كه از گذشته با من اومدن و اومدن و به اينجا رسيدن چي كار كنم؟ من كه نميتونم همه اون دغدغهها رو يكي يكي بذارم جلوم و برا هر كدومشون يه جوابي پيدا كنم و بعد با يه لبخند به خودم بگم: «آفرين، اين دغدغه رو كه حل كردي وگذاشتي كنار، حالا برو سراغ بعديش.» اصلا مگه امكان داره همه اونا رو شناخت و دوباره رفت سراغشون؟ نميشه، مطمئنم كه نميشه. نه فقط برا من كه برا هيشكي امكان نداره چنين چيزي اتفاق بيفته. پس چه كار ميشه كرد؟ يعني بايد مثل الان كه زل زدم به سقف، فقط زل بزنم به اين حس تلخ كه وجودم رو گرفته و بگم: «همينه كه هست بايد تا آخرش بسوزي وبسازي»؟ يعني اين مجموعه بي در و پيكر دغدغهها بايد همينجور رو دوشم بمونن و هر جا كه خواستم برم، اونا رو هم ناخواسته با خودم ببرم؟ يعني تا وقتي اين نفسها مييان و ميرن بايد هر آن منتظر بمونم كه يه حس تلخ بزنه بيرون و زندگيم رو زير پاش له كنه؟
حالا دغدغهم در اين اول صبحي شده بود اين.
محمدهاشم اکبریانی