نگاهي به يك مجموعه شعر
شاعرانگي در شعرهاي سخت
نگاهي به مجموعه شعر «ايشان قاتل من است» از محسن بوالحسني ـ نشر ناكجا
بعضي شعرها را نميتوان به همه علاقمندان شعر توصيه كرد كه بروند و بخوانند؛ نه از اين جهت كه شعرها خوب نيست بلكه به خاطر سخت بودن شعرها و لايههاي پنهان در آنها. طبيعي است كه هر شاعر حرفي و انديشهاي دارد كه آن را در قالب و فرم و زبان خاصي عرضه ميكند كه گاه چند لايه و سخت ميشود. چندي قبل در باره شعرهاي «بها مرشدي» نوشتم اگر كسي ميخواهد شعر راحت بخواند سراغ اين شعرها نرود. در مورد شعرهاي ابوالحسني هم بايد همين را تكرار كنم. شعرهاي او در مجموعه «ايشان قاتل من است»، كه در واقع دو مجموعه شعر را در بر ميگيرد، به گونهاي است كه براي فهمش بايد سعي كني و به خود زحمت بدهي. اين نكتهاي است كه در مورد شعر برخي شاعران بزرگ مانند «اوكتاويو پاز» در شعر بلند «سنگ آفتاب» يا «آدونيس» در مجموعه شعر «مهيار دمشقي» نيز مصداق دارد. بنابراين اگر سخن از سختي يك شعر به ميان ميآيد نميتوان آن را نقطه ضعف شعر دانست؛ آنچه تعيينكننده است شاعرانگي شعر است نه سخت بودن يا ساده بودن آن.
پس شعر ابوالحسني در زمره شعرهاي سخت است. همان شعر اول ميگويد كه با شعري طرف هستي كه معنا دارد و در همان حال ساده نيست. شعري كه لابهلاي جملاتي كه ساده ميآيند و ساده ميروند ناگهان قطعهاي پيچيده مينشيند كه بايد فكر كني مرادش چيست. در شعر ابوالحسني سطرها شايد معناي سادهاي داشته باشند اما ارتباط هر بند با بند ديگر ساده نميشود و فهم آن نيازمند تلاش است:
دنيا که آمدم
زمين روی دو پايش سکوت کرد
افتادم به کافه ای در اهواز
زيرِ حدوداً نيم مترِ آب
دست هايم را برده بودم به چرا
زير درختی که دست هايش
چقدر دلم می خواست امشب
شالِ گردنم بشود
وبال گردنم بشود
بشود دوست خوب من
شعرهايي از اين قبيل در مجموعه شعر «ايشان قاتل من است» فراوان است. هر شعر براي خود نشانههايي دارد كه جز با فهم آن نشانهها نميتوان به درك آن نائل آمد. اين همه به آن معنا نيست كه همه شعرهاي ابوالحسني از سادگي فرار كردهاند و سخت شدهاند. اين شعر عاشقانه كه حسي قدرتمند هم دارد نشانهاي از يك شعر خوب و در همان حال ساده است:
کاش
تکان می دادم این انگشت ها را
کاش
دست های این مرد مرده
در من جان می گرفت
اما عزیزم!
با دست های عاریه
خجالت می کشم
به تو چای تعارف کنم
پنجره را باز کنم
و با همین مسئله های فرضی
خودم را
تا آغوشِ یک ستاره ی قطعی
بالا بکشم
حالا دیگر بخواب
و پتو را
خودت روی خودت بکش
و اصلا فکر نکن
که من چطور با این عصب ها
تا صبح
توی خانه
شعر می نوشتم.
يا اين قطعه كه از شعرهاي درخشان مجموعه «ايشان قاتل من است» بوده و حسي عجيب و در همان حال تلخ را به روح آدمي سرازير ميكند:
گل ها در بمباران
آداب عجیبی دارند
نمی ترسند
فقط می ریزند
از ويژگيهاي ديگر شعرهاي اين مجموعه، تسلط شاعر به زباني است كه براي سرودن انتخاب كرده است. زبان شعرها در سراسر مجموعه يكدست است و نميتوان شعري را سراغ گرفت كه زبان آن از زبان معيار در اين مجموعه كناره گرفته و به ضعف گراييده است. اين موضوع زماني اهميت پيدا ميكند كه دريابيم شاعر زباني ساده براي شعر برنگزيده است و زبانش سهلالوصول نيست. بنابراين به كارگيري زباني كه تازگي دارد و چندان هم آشنا نيست، نميتواند كار سادهاي باشد؛ آنهم به كار بردن آن در دو مجموعه شعر.
بازي با واژهها يكي از مشخصههاي زبان شعري ابوالحسني است. او در شعرهاي زيادي با حروف و واژهها بازي كرده است و سعي كرده است شعر را تبديل به آوا كند و به آن موسيقي بدهد تا شعر خود را از تكرار بيرون آورد:
اگر با او بی
اگر با او بی
اگر با او آ
اگر با او رو
اگر با او جيم
دست می برم به سفيدها
اگر بی او با
اگر بی او جا
اگر بی او ها
اگر بی او هيچ
اگر بی من بی
اگر بی من بی
اگر بی من بی
اگر بی من بی
مثل بازی شطرنج
کی اين شعر را تمام می کنم!
طبيعي است اينگونه رفتار در شعر را، كه در گذشته و در شعر شاعراني چون هوشنگ ايراني ديده ميشود، برخي نپسندند ولي گذشته از ضعف و قدرت اينگونه شعرها آنچه اهميت دارد تجربهاي است كه ابوالحسني در شعرش به كار برده و ميتواند براي كسي كه در پي شعر گفتن و شاعر شدن است نمونهاي براي تامل و دقت باشد.
در باره مفاهيم به كار گرفته توسط ابوالحسني بايد گفت شعرهاي او مضامين مختلفي را در برميگيرد كه البته بيشتر اتكا به انديشه دارد. او در زندگي فردي و جمعي خود غور كرده و شعرش را از آنها گرفته است. شاعر براي خواهرش و از كنكور او ميگويد، از زنش و دنياي سختي كه دارد مينويسد، از شهرش، از عشقش، از تفكراتش، از تنهايياش و... در واقع شعر ابوالحسني به يك موضوع و سوژه مثلا عشق (كه اين روزها وجه غالب شعرهاي بسياري از شاعران است) ختم نميشود و براي همين ميتواني دنيايي را كه شاعر در آن زندگي ميكند و خود نيز در آن نفس ميكشي ببيني و احساس كني. گرچه نبايد فراموش كرد كه اين نگاه، تلخ است و ابوالحسني از شيريني عشق و نفس كشيدن نميگويد تا جايي كه حتي خيابانها هم تلخ ميشوند و او را به جا نميآورند و نميشناسند:
چطور باید گفت
خارج شدن از شکل های هندسی
کار ساده ای نیست
و چطور باید گفت
که نگاه کن به من
که زنم
«که صبح بی زنم
ظهر بی زنم
و شب هایی که حرف نمی زنم
می زنم بیرون »
و این خیابان های لاکردار
یک کلمه حتا
مرا به جا نمی آورند.
بايد گفت شعر او نيز مانند تقريبا همه شاعران اين مرز و بوم، بر حسرت و تلخي و شوربختي تاكيد دارد و بنيانهايش بر آن استوار است.
به هر حال شعر ابوالحسني، قبل از هر چيز شعر است و اين مهمترين نكته در مورد متني است كه به نام شعر سروده شده است.
محمدهاشم اکبریانی