شاعري كه از عقل ميترسد
محمدهاشم اكبرياني
شاعران با جهاني كه در آن زندگي ميكنند درميافتند. اين چالش قبل از همه، رسيدن به «مطلوب» را هدف قرار ميدهد كه چهرههاي متفاوتي پيدا ميكند و از يك شاعر به شاعر ديگر متفاوت است. «مطلوب» در نظر يك شاعر «اخلاقگرا» اموري است كه شاعر «سياسي» كمتر به آن اشاره دارد. يك شاعر «طبيعتگرا» نيز با شاعري كه شعرش برگرفته از «دنياي مدرن» است فرق ميكند. شعر عرفاني ما نيز با آموزههايي گره خورده است كه اساس اين شعر را تشكيل ميدهند. مبارزه با عقل يكي از اين اصول است كه در شعر عرفاني بهوفور از آن ياد شده است.
سهراب سپهري نيز در چنين حال و هوايي شعر ميسرايد. او نيز به عقلي كه انسان را بهطور روزافزوني از طبيعت دور ميكند خرده ميگيرد و آنرا كنار ميگذارد. در شعرهاي سهراب اين گريز از عقل كه نتيجهاش همساني با طبيعت است بسيار به چشم ميخورد. او با اساس عقل مدرن كه همانا رمزگشايي از رازهاست مخالفت ميكند:
«كار ما نيست شناسايي «راز» گل سرخ،
كار ما شايد اين است
كه در «افسون» گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
....
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.»
براي همين است كه سهراب معتقد است با عقل و كتاب نميتوان به «مطلوب» رسيد و بايد كتاب را بست و با «روشي» ديگر با هستي ارتباط گرفت:
«بايد كتاب را بست.
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه كرد،
ابهام را شنيد.»
سهراب سپهري معتقد حذف كتاب كه مظهر همان عقل است، ميتواند راه نجات باشد:
«يك نفر آمد كتابهاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گلها كشيد
عصر مرا با دريچههاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.»
اين عقلگريزي و عقلستيزي كه در عرفان ما جاي مهمي دارد توانسته بخش بزرگي از شعر سهراب را نيز پر كند. به نظر او، همچون عرفا، دوري گرفتن از عقل و تدبير اولين گام در دريافت الهام است. اگر تدبير غروبش را آغاز كند الهام، شروع به تابيدن ميكند:
«اي شب ارتجالي!
دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.
پشت ديوار يك خواب سنگين
يك پرنده كه از انس ظلمت ميآمد
دستمال مرا برد.
اولين ريگ الهام در زير پايم صدا كرد.»
سهراب در برخي شعرها علنا به عرفاني اشاره ميكند كه در گذشته ما وجود داشته و بهنظر او باعث هدايت است. او بهنوعي در جستوجوي همان عرفان است، عرفاني كه از عقل ميگريزد و عقل را دور ميريزد:
«و نيمههاي شب، با زورق قديمي اشراق
در آبهاي هدايت روانه ميگردند
و تا تجلي اعجاب پيش ميروند.»
به اين ترتيب مشاهده ميشود كه سهراب نيز همچون ديگر عرفا با انساني كه سعي دارد جهان و هستي را با عقل توضيح دهد سر سازگاري ندارد. اما نكته مهم اينجاست كه در گذشته و در قرنهايي كه عرفان سنتي رواج داشت عقل تا اين اندازه بر روابط انسانها حاكم نبود و رابطه او را با هستي تبيين نميكرد. اما در دوران سهراب اين عقل حاكمي بيچون و چرا بر زندگي انسان شده است. عقل در دنياي مدرني كه سهراب در آن زندگي ميكرد پايه و اساس نگرش انسان مدرن به هستي بود و امروزه نيز هست. عقل مدرن در همه شئون زندگي انسان سلطه داشت و اين موضوع، شاعري را كه از عقل ميگريزد سخت به وحشت ميانداخت. اگر عرفا در دنياي سنتي با عقل درميافتادند ميتوانستند دل به اين خوش دارند كه شايد بتوان عقل را كنار گذاشت و با دل پيش رفت اما سهراب نميتواند به اين خوشبيني دل بندد و براي همين است كه از سلطه اين عقل به وحشت ميافتد:
«من از سطح سيماني قرن ميترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.»
اين وحشت تا آنجا پيش ميرود كه شاعر دوست دارد دور از دنياي صنعتي به خواب برود تا پيامدهاي حاصل از عقلگرايي دنياي مدرن را كه به نظر او جز «بمب» و «پريدن مرغابي از روي دريا» و مانند اينهاست نبيند:
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد صدا كن مرا
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشتهاي تو بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد
...
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند»
او در ادامه همين شعر از ديگر پيامدهاي سهمگين حاكميت عقلي ميگويد كه به جنگ و نابودي «روياي كودك» و از بين رفتن آواز قناري ميانجامد.
درست به همين دليل است كه سهراب در برخي شعرها رو به گذشته ميآورد و دوست دارد به گذشتهاي برگردد كه از عقل مدرن تهي بود و انسان با طبيعت انس داشت:
«اي نگاه تحرك
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعلهور ميشد،
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش ميرفت،
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق ميشد»
اما بهنظر ميآيد رسيدن به اين گذشته، بهدليل حاكميت بيچون و چراي عقل و «در ابعاد اين عصر خاموش»، براي سهراب ناممكن بوده است:
«من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچكس زاغچهاي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
....»
پس چه بايد كرد؟ در اينجاست كه سهراب به «تنهاشدن» فكر ميكند و به اين نتيجه ميرسد كه بايد تنها بود. شعرهاي او مدام از تنها رفتن و تنها شدن ميگويد:
«بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.»
و همانطور كه پيداست اين رفتن و تنها شدن همراه است با يكيشدن با طبيعت نه عقل؛ طبيعتي كه راه خود را ميرود و از حكم عقل تبعيت نميكند. همين يكيشدن با طبيعت است كه معناي بودن را ميدهد و امكان ادامه زندگي را فراهم ميكند:
«ديدم كه درخت هست
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال كرد.»
اما باز هم اين رسيدن، همراه با قطعيت نيست و در نهايت شاعر است كه ميگويد:
«اما
اي ياس ملعون»
همين نگاه اشراقي سهراب است كه او را از شاعران همدوره خود كه شعر سياسي مينويسند جدا ميكند. نگاه اشراقي براي واژگان معاني ميآورد كه نگاه سياسي آن واژگان را با آن معاني نميبيند. در نگاه سياسي، واژگاني چون شب يا تاريكي معنايي دارند كه از سياهروزي و تباهي خبر ميدهند اما در شعر اشراقي سهراب شب و تاريكي معنايي جز تنهايي كه باعث خلوت انسان و پرواز روح ميشوند ندارد. اين تفاوت بزرگي است كه ميان سهراب و شاعران سياسي دوران او وجود دارد. دايره واژگاني سهراب معنا و مفهومي دارند كه نميتواند با معناي واژگان شعر سياسي يكي باشد. در مقايسه شعر سهراب با شاعران سياسي همعصرش بايد به اين نكته مهم توجه داشت كه دنياي سهراب را واژگاني با معاني خاص توصيف ميكنند كه دنياي شاعران سياسي با آن معاني قابل توضيح نيست. اين بحث بماند براي بعد.
محمدهاشم اکبریانی