|
|
||
| يادداشتي بر مجموعهداستان «هذيان»نوشتهي محمدهاشم اكبریانی آرش معدنیپور
1- هذيان، از بيستوهشت داستان كوتاه تشكيل شده! بجز چهار داستان «جنگ»، «دستها كه بچسبن»، «منو صدا نزن» و «نگفتهها»، اكثر داستانها در حد دو-سه صفحهاند؛ كوتاهترين داستان كتاب هم، داستاني است دوخطي، با حدود بيستودو كلمه، به نام «رقص». 2- نشر چشمه، يك بخش جالب در كتابهاياش دارد، با عنوان: «نويسنده به روايت خودش»، و از آنجايي كه من تا بهحال، كتابي از آقاي اكبرياني نخواندهبودم، ترجيح دادم اول بهسراغ اين بخش بروم. مطلب كوتاهي بود به قلم نويسنده، با اين اطلاعات كه: در آنموقع (زمستان نود) 46 ساله بوده، و قبل از «هذيان»، سه كتاب شعر، دو مجموعهداستان، و يك داستان بلند چاپ كرده، و اينكه بقيهي حرفهاياش را، در كتاب قبلي زده است؛ و از آنجايي كه من اصولا آدم فضولي هستم، يكراست رفتم سراغ كتاب قبلي، يعني «بايد بروم»، و با خواندن روايت نويسنده از خودش، تصميم گرفتم كه ازش خوشام بيايد! و بههمين راحتي بود، كه من از جناب اكبرياني خوشام آمد، و با خودم قرار گذاشتم كه از «هذيان» هم خوشام بيايد! 3- داستانهايي كه در اين مجموعه جمع شدهاند، شباهتهاي ساختاري زيادي با هم دارند؛ نوع نگاه شوخ و رهاي نويسنده، به موقعيتهايي كه خلق ميكند، تقريبا در تمامي داستانها، به يك شكل است، اتفاقات عجيبوغريب، خيلي راحت در دل وقايع روزمره جاي ميگيرند، زمان بهراحتي جابهجا ميشود، آدمهاي متفاوتي خلق ميشوند كه روحيات منحصربهفردي دارند و تصميمات عجيبي ميگيرند و كارهاي خاصي انجام ميدهند كه اصلا عادي نيست، و خيلي هم منطق مشخصي ندارد، نويسنده، انگار كه خودش را رها كرده، تا هرجور كه دوست دارد، دنياياش را ترسيم كند، اما، با همهي اين احوالات، يكمرتبه ميبيني كه يكجاهايي كوتاه ميآيد، يا اينكه وسط كار، همهچيز را ول ميكند، و يا خيلي كليشهاي تماماش ميكند؛ مثلا در داستان «پايين»، خيلي زود بازياي كه درپيش گرفته را رها ميكند و داستان خيلي سردستي تمام ميشود، و يا مثلا در «جنگ»، كلي ايدهي خوب ميآورد (مثلا مادربزرگي كه وارد دستگاه گوارش راوي ميشود براي ازبين بردن ويروسهاياش!) اما اينقدر بيانگيزه و بيرمق داستان را تمام ميكند، كه بهنظرم واقعا حيف است. از طرف ديگر، نوع بازيهايي كه نويسنده با خواننده انجام ميدهد، لحنهايي كه سعي ميكند ايجاد كند، و همينطور نوع شوخيهاياش و حتي فحشهايي كه ميدهد، خيلي در كتاب تكرار ميشوند، و يكجورهايي، از يكجايي به بعد، ديگر دستاش براي خواننده رو شده، و جذابيت اوليهي ايدههاياش، از دست ميرود. مثلا، در بسياري از داستانها، راوي از جملات ناتمام استفاده ميكند، يعني شروع ميكند به گفتن موضوعي و نيمهكاره رهاياش ميكند، با توجه به عنوان كتاب (هذيان) و فضاي كلي داستانها، كه يكجورهايي مالخوليايي و هذيانگونه است، اين ايده، ايدهي نسبتا خوبي است، اما، متاسفانه، هم تعداد استفاده از اين شيوه خيلي زياد است، و هم اينكه واقعا خيلي مواقع لزومي براياش به نظر نميرسد، و انگار كه صرفا همينجوري و از روي بيايدهاي يا هرچيز ديگري آورده شدهاند، و يا مثلا، نوع فحش دادنهاي راوي، و حتي كلماتي كه استفاده ميكند، متاسفانه خيلي محدود و تكراري است، و بهتر بود با اين دايرهي لغات، حدااقل كمتر فحش ميداد! نكتهي بعدي، اينكه بعضي از داستانها، واقعا خيلي فاصله دارند تا داستانشدن؛ مثل داستانهاي «جدانشدني»، «حرف»، «كافيشاپ»، «خون». اينها، بهنظرم، صرفا ايدههاي خامي هستند كه خيلي راه دارند تا «داستان» شدن، يا لااقل با اين ميزان ملاط استفاده شده، تقريبا هيچ نكتهي جالبتوجهي، دستكم براي من، نداشتند. نكتهي خيلي مهم بعدي، تعداد داستانهاست؛ بهنظر من، در همچين مجموعهاي، با همچين رويكردي، تعداد داستانها، نحوهي چينششان، و نكتههايي شبيه به اين، خيلي خيلي مهم است، الان، كتاب هذيان، بهنظرم ميتوانست راحت سي-چهل صفحه باريكتر باشد، و در چينش داستانها هم، داستانهايي كه كمي فضاي متفاوتتري دارند، در لابهلاي داستانهايي كه خيلي شبيه هماند قرار ميگرفتند، اما با شكل كنوني، متاسفانه خيلي زود خستهكننده ميشود، و بااينكه من، بهشخصه، طرز نوشتن داستانها را، و نوع نگاه نويسنده به موضوعاتاش را، دوست داشتم، اما، تقريبا از وسطهاي كتاب، ديگر خسته شدم، و احساس كردم كه ديگر حناياش برايام رنگي ندارد. نكتهي آخر اينكه، من همانطور كه گفتم، چيزي را در اين داستانها دوست داشتم، كه در «نويسنده به روايت خودش» هم بود؛ يكجور حس شوخطبعي ملايم، توام با كمي بيحوصلگي، با نگاهي نسبتا ساده و سرراست و راحت، كه جسارتا، من از آدمي در آن سنوسال، خيلي انتظارش را ندارم، و واقعا از اين تصويري كه، از نويسنده، برايام خلق شد، خيلي خوشام آمد، اما، جالب است كه همان متن كوتاه معرفي هم، دچار همان آفتي است كه خيلي از داستانهاي اين كتاب به آن دچارند: توضيح اضافي! مثلا آخر آن معرفي آورده كه: «راستي چهقدر از حرفهايي كه گفتم واقعيت دارد و چهقدر براي خودنمايي يا متفاوت نشاندادن خود است؟ به همهچيز شك كنيد دوستان» خب واقعا بهنظرم اين توضيحات، با آن نگاه شوخوشنگي كه اول آن نوشته است، نميخورد. فكر ميكنم اگر جناب اكبرياني، كاملا خودش را رها كند و سرخوشانهتر و «بيفكرتر!» بنويسد، خيلي خيلي بهتر باشد... 4- «چرا اينجوريام من؟ چرا نميدونم چي بود، كي بود، كي بود، كجا بود، درمورد چي بود، اصلا بود يا نبود؟ سرم درد ميكنه. داره ميتركه. دارم ويوونه ميشم. چرا هيچكس نيست يه قرص بده تا اين سردرد لعنتي آروم بگيره. اصلا كسي هست يا نه؟ اصلا خودم هستم يا نه؟ اصلا سردردي هست يا نه؟ اصلا سري هست يا نه؟ اصلا عذابي هست يا نه؟ پس چرا يكي زر نميزنه، ها؟ اصلا يكي هست؟ اصلا زري هست؟» (تكهاي از داستان: شب يا روز)
+
تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:48 نويسنده محمد هاشم اکبریانی
|
كتابهاي من در نمايشگاه و بيرون از نمايشگاه!! 1ـ مجموعه داستان «آرامبخش ميخواهم» در نشر افكار در شبستان، ورودي 6، غرفه 21 ، 2ـ مجموعه داستان «كاش به كوچه نميرسيدم» در نشر چشمه واقع در زير پل كريمخان 3ـ داستان بلند «بايد بروم» در نشر چشمه 4ـ مجموعه داستان «هذيان» در نشر چشمه 5ـ مجموعه «تاريخ شفاهي ادبيات معاصر ايران» كه هفت جلد آن را نشر ثالث در نمايشگاه عرضه ميكند و متاسفانه نشاني آن را ندارم.
+
تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:51 نويسنده محمد هاشم اکبریانی
|
خبرگزاري ايسنا محمدهاشم اكبرياني آخرين رمانش را به نشر چشمه سپرد دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ -
محمدهاشم اكبرياني با اشاره به سپردن آخرين رمانش به نشر چشمه، از عرضهي مجموعهي داستان «آرامبخش ميخواهم» در نمايشگاه كتاب تهران خبر داد. به گزارش خبرنگار كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اكبرياني دربارهي آخرين رمانش گفت: اين رمان «لبخند» نام دارد و دربارهي شخصيتي است كه همواره لبخندي به لب دارد و اين لبخند به يك افسردگي براي او تبديل ميشود. فضاي اين رمان رئال نيست و تلفيقي از رئال و غيررئال و حركت ذهن است. اشيا و حيوانات در آن شخصيت دارند و حتا پديدهاي چون كوه ديالوگ دارد و وارد گفتوگو ميشود. همچنين زبان اين رمان كه در 250 صفحه نوشته شده است، محاورهيي نيست؛ زبان كتابت يا كلاسيك دارد و البته ديالوگها به زبان محاوره نوشته شده است. او در ادامه عنوان كرد: اگرچه نشر چشمه در حالت تعليق است؛ اما راغبام كه اين كتاب در اين نشر منتشر شود و اميدوارم تعليق اين نشر به پايان برسد. اكبرياني همچنين با اشاره به كتابهاي خود در نمايشگاه كتاب تهران گفت: مجموعهي داستان «آرامبخش ميخواهم» كه به تازگي در نشر افكار منتشر شده است، در نمايشگاه كتاب عرضه ميشود. اين مجموعهي داستان با محوريت عشق نوشته شده و در آن در قالبهاي مختلف از نگاه مثبت تا منفي به عشق پرداخته شده است. در اين مجموعه عشق با نوعي نگاه فلسفي، جامعهشناختي و روانشناختي مواجه است. اين نويسنده در ادامه گفت: مجموعهي داستان «هذيان» را نيز در نشر چشمه دارم كه اگر چشمه در نمايشگاه حاضر ميشد، اين كتاب هم به نمايشگاه ميآمد. اكبرياني سپس با اشاره به داستان بلند «عذاب ابدي» گفت: اين كتاب را در نشر ثالث دارم كه غيرقابل چاپ اعلام شده است؛ اما اين امكان وجود داشت كه با تقاضا براي اصلاحيه منتشر شود. بنابراين اكنون منتظرم كه نشر ثالث از حالت تعليق خارج شود و من بتوانم كتابم را منتشر كنم و نميخواهم آن را به نشر ديگري بدهم
+
تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:45 نويسنده محمد هاشم اکبریانی
|
كدام طرف بيشتر زيان ميكند محروم كردن نشر چشمه از نمايشگاه بينالمللي كتاب اتفاقي بود كه افتاد اما اين اتفاق بيشتر به زيان كدام طرف است نشر چشمه يا ارشاد؟ مطلبي در ويژه نامه روزنامه دنياي اقتصاد (شنبه نهم ارديبهشت) كه به كتاب مي پردازد نوشتم و بد نديدم در اين صفحه هم بگذارم. فقط يادمان نرود برخوردهاي احساسي در چنين مواردي بيش از آنكه به نفع دوستانمان در نشر چشمه باشد به زيان آنها خواهد شد:
در هر برنامهريزي و تصميمگيري، اصلي به نام «هزينهـفايده» وجود دارد كه بر اساس آن، هزينههاي يك برنامه و تصميم برآورد شده و فايدههاي آن نيز در نظر گرفته ميشود و همين ارزيابي مبناي عمل قرار ميگيرد. بسيار بديهي و طبيعي است كه اگر هزينه يك تصميم يا برنامه بيش از فايده آن باشد كنار گذاشته شده و از اجراي آن خودداري ميشود. حال ميرسيم به نمايشگاه كتاب و حذف يك يا چند ناشر از فهرست ناشران شركتكننده در نمايشگاه. اگر بخواهيم بر اساس همين اصل «هزينهـفايده» به ارزيابي اين تصميم بنشينيم چه ميتوان گفت و چه نتيجهاي ميتوان گرفت؟ يك ناشر، خصوصا ناشري با نام و نشان، از امكانات و ابزاري مانند كتابفروشي و موسسات پخش كتاب برخوردار است كه باعث ميشود كتابهاي خود را به دست خوانندگان و مخاطبان خود برساند. اما در كشور ما به دليل ضعف پخش كتاب، آثار اين ناشران در معرض ديد همه دوستداران كتاب قرار نميگيرد. در اينجاست كه نقش نمايشگاه كتاب عمده ميشود. نمايشگاه كتاب، آثار منتشر شده از سوي بخش بزرگي از ناشران را براي بسياري از مخاطبان و دوستداران كتاب قابل دسترس ميسازد. زمانيكه مخاطبان در شرايط عادي امكان ارتباط نزديك با يك يا چند ناشر را ندارند در زمان برپايي نمايشگاه از چنين فرصتي برخوردار ميشوند. پس نمايشگاه در گام اول امكاني است براي دسترسي خوانندگان كتاب به آثار ناشران مختلف. در گام بعدي نمايشگاه باعث ميشود ناشران بتوانند با فروش مستقيم كتاب، چرخش سرماية خود را تسريع كنند و از اينطريق و با بهدست آوردن سرماية نقدي، راه را براي انتشار سريع كتابهاي ديگرشان هموار سازند. در حالت عادي، يك ناشر بايد با سپردن كتاب به موسسات توزيع كتاب، زماني نزديك به شش تا هشت ماه را صبر كند تا سرمايهاش برگردد اما نمايشگاه اين زمان طولاني را به يك تا ده روز كاهش ميدهد. حال وقتي يك دستگاه دولتي، ناشراني را از حضور در نمايشگاه محروم ميكند در واقع هم مخاطبان آن ناشر را از دسترسي آسان به كتابهايش بازميدارد و هم به ناشر در بهدست آوردن سرمايه در كوتاهمدت، ضربه ميزند. اين در واقع فايدهاي است براي ارگان يا نهادي كه تصميم ميگيرد يك يا چند ناشر از شركت در نمايشگاه محروم شوند. اما هزينهاي كه براي دريافت اين فايده ميشود چيست و به چه ميزان حائز اهميت است؟ هزينهاي كه براي اين «فايده» پرداخت ميشود همان پديدهاي است كه به آن «مشروعيت» ميگويند. هزينه كردن از «مشروعيت» به قولي، بدترين نوع هزينه است كه يك نهاد يا دستگاه دولتي يا غير دولتي ميپردازد. شك نبايد داشت كه هر ناشر براي خود حامياني دارد كه وقتي اعتبار و شهرت اين ناشر زياد باشد حاميان و طرفداران آن نيز زياد ميشوند. بنابراين وقتي اين ناشر توسط يك دستگاه دولتي از شركت در نمايشگاه محروم ميشود، گرچه براي آن دستگاه «فايده»هايي ميتوان متصور شد اما از سوي ديگر «هزينه»ي آن كه همان از دست دادن مشروعيت است كم نيست. در حال حاضر وقتي يك ناشر را از حضور در نمايشگاه محروم ميكنند عدهاي قابل توجه از نويسندگان و خوانندگان كتاب، با آن مخالفت ميكنند كه معناي آن بيترديد كمرنگ شدن ميزان مشروعيت نهاد تصميمگيرنده است. حال بايد ديد آيا كمشدن «مشروعيت» به عنوان «هزينه»ي يك تصميم به «فايده»ي آن كه عدم ارتباط مخاطب با ناشر و كند شدن گردش سرمايه ناشر است رجحان دارد؟ پاسخ بيترديد منفي است. چرا؟ زيرا اولا گرچه ناشر از ارتباط با بعضي مخاطبان خود محروم ميشود اما اين بدان معنا نيست كه اين مخاطبان از آن ناشر خداحافظي ميكنند. نه تنها اين مخاطبان كه بسياري ديگر نيز به دليل حساسيتهايي كه در مورد يك ناشر شكل ميگيرد در زمره مخاطبان آن قرار ميگيرند. ثانيا اگر ناشر فرصت فروش مستقيم را در نمايشگاه از دست ميدهد، كه صدالبته فرصت مغتنمي هم هست، اما اين صدمه به ميزاني نيست كه ناشر، خصوصا ناشر معتبر را از پاي بيندازد. ناشراني كه خود فروشگاه دارند يا از طريق موسسات توزيع كتاب، كتابهايشان را به دست خوانندگان كتاب ميرسانند بالاخره ميتوانند سرمايه لازم براي سرپانگه داشتن خود را بهدست بياورند. اما هزينهاي كه بابت اين امر از مشروعيت يك دستگاه دولتي پرداخت ميشود قابل برگشت نيست و اين موضوع بر كاهش تاثيرگذاري تصميمات و برنامههاي آن نهاد اثري عميق و جبرانناپذير برجاي ميگذارد. بياعتمادي بخش قابلتوجهي از نويسندگان و خوانندگان كتاب به چنين دستگاهي ضربه بزرگي است كه ناشي از همين كاهش مشروعيت است. اگر تصميمگيرندگان و برنامهريزان نمايشگاه كتاب، نگاه خود را به بيرون از حلقهاي كه در درون آن مشغول هستند معطوف كنند و به نظرات و ديدگاههاي افراد و گروههايي كه خارج از حلقه آنها قرار دارند و تعداد و تاثيرگذاريشان بر جامعه هم كم نيست، توجه داشته باشند آنگاه شايد بپذيرند كه هزينه كنار گذاشتن يك يا چند ناشر از نمايشگاه، بسيار بيشتر از فايده آن است.
+
تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 22:26 نويسنده محمد هاشم اکبریانی
|
يادداشتي در روزنامه شرق (شنبه دوم ارديبهشت) با
عنوان «شاعري كه شعرش زنده نماند» در باره زندهياد ملكالشعراي بهار نوشتم
كه بعضي عزيزان را خوش نيامد و تا حالا هم دو نقد در همان صفحه به آن
يادداشت نوشته شده. يادداشت بنده اين است: شاعري كه شعرش زنده نماند شعر ملكالشعراي بهار امروزه مخاطبي ندارد و كمتر كسي سراغ شعر او ميرود.
حتي اهل ادبيات و كساني كه به شكلي حرفهاي در پي شعر و شاعري هستند چندان
رغبتي به خواندن شعرهاي بهار ندارند. شاعراني چون ملكالشعراي بهار با
شعرشان زنده نماندهاند؛ درست برخلاف شاعراني چون حافظ، مولوي، خيام و
سعدي. پس اهميت اين شاعر در چيست كه بعد از گذشت شصت سال از مرگش برايش
بزرگداشت ميگيرند؟ از مقدمه فوق برميآيد كه شاعران دو دستهاند؛
شاعراني كه به واسطه شعرشان در تاريخ باقي ميمانند و شاعراني كه وجوه ديگر
كارنامه زندگيشان آنها را كموبيش زنده نگه ميدارد. ملكالشعراي بهار از
شاعران گونه دوم است. او شاعر متوسطي است كه فعاليتهاي سياسي، فرهنگي
بزرگي دارد. در دوران مشروطيت بسياري از شاعران به صف سياسيون پيوستند و
بهعبارتي وجه سياسي زندگي آنها بر وجه ادبيشان برتري گرفت. در اين باره
زندگي بهار خواندني است. پدرش میرزا محمدکاظم صبوری نام داشت که ملقب به
ملکالشعرا بود. پس از مرگش اين لقب به دستور مظفرالدين شاه به فرزندش
محمدتقي كه فقط هجده ساله بود اما از هفت سالگي در كنار پدر به سرودن شعر
ميپرداخت، رسيد. در واقع لقب ملكالشعرا، لقبي بود كه مظفرالدين شاه به
بهار داد. در عين حال با گسترش فعاليت آزاديخواهان او نيز كه در ابتدا در
مشهد ساكن به صف آنها پيوست. از اينجاست كه جايگاه او به عنوان شاعري
روزنامهنگار و سياسي يا به عبارتي روزنامهنگار و سياستمداري شاعر برجسته
ميشود. او با نوشتن شعرهاي وطنپرستانه و آزاديخواهانه و نيز فعاليتهاي
روزنامهنگاري جايگاه مستحكم و تثبيتشدهاي براي خود رقم زد. در عرصه
سياست او تا نمايندگي مجلس و وزارت پيش رفت و همه اينها او را تبديل به
چهره شناخته شدهاي كرد. برخي آثار او مانند «تاريخ احزاب سياسي
ايران» نيز اهميت زيادي نه در عرصه ادبيات كه در حوزه تاريخ سياسي ايران
دارد. همزمان تلاش او براي تشكيل انجمنها و جلسات ادبي نيز ، كه با حضور
بزرگان ادبيات برگزار ميشد، او را در ميان اهل ادبيات به نامي آشنا تبديل
كرد. با اينهمه و با آنكه بهار در زمان خود با سرودن شعرهاي سياسي و
همچنين حمايتِ محدود از برخي جريانات نوگراي شعري، جايي در ميان شعر و
شاعران باز كرد اما شعرش ماندگار نشد. او شاعر بزرگي نيست كه شعرش تاثير
چنداني در ادبيات داشته باشد و خواندنش براي مخاطبان و شاعران لذتبخش باشد و
درسهايي براي گفتن ارائه كند. سياستزدگي در شعر چنين شاعراني نه تنها
امري پسنديده و قابل دفاع نيست كه متاسفانه آفتي است كه در جريان مشروطيت
دامن بسياري از شاعران چون ميرزاده عشقي را هم گرفت. ملكالشعرا با وارد
كردن سياست به شعر خود شعرش را از عمق و شاعرانگي دور كرد. شعر او محدود به
آرمانها و موضوعاتي شد كه مختص زمان و دورهاي خاص بود و همين امر باعث
شد با طي شدن آن دوران و آرمانها و تقاضاهاي سياسياش، شعر ملكالشعرا نيز
بيمخاطب شود و شعرش به عقب رانده شود. بهار، شاعري است كه شعرش را فقط
تاريخ (و نه روح زنده جامعه) براي خود نگه ميدارد تا اگر كسي در پي شناخت
فضاي ادبيات سياسي در دوران مشروطه باشد به شعرش رجوع كند. حتي شعرهاي غير
سياسي بهار كه در برخي دورهها و به ويژه دوران پاياني زندگياش نوشته شد
شعرهاي برجستهاي نيست كه بتواند جايي در ذهن و احساس مردم براي خود بهدست
آورد. بيترديد با گذشت زمان ياد ملكالشعرا در ذهن ادبي و شعري ما كمرنگ
و كمرنگتر خواهد شد تا جايي كه در چند دهه آينده نام او را فقط بايد
لابهلاي كتابهاي تاريخ ادبيات جست و بس. در تاريخ معاصر ادبيات ايران،
سياستزدگي آفت بزرگي بود كه شعر بسياري از شاعران را بيمار كرد و از پا
انداخت. در اينجاست كه بزرگي و درايت شاعراني چون نيما و نويسندگاني چون
هدايت فهميده ميشود كه با وجود اصرار و پافشاري بسياري از اهل سياست براي
سياسي كردن شعر و اثرشان، تن به آن ندادند و شعر و داستان را بر سياست
ترجيح دادند؛ گرچه سخن سياسي هم ميگفتند و نظر سياسي هم داشتند.
+
تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:20 نويسنده محمد هاشم اکبریانی
|
داستانك زلزدن به دريا
با فاصلهاي دهپانزدهمتري از يكديگر، روي ماسههاي ساحل
نشسته بودند. هر دو به دريا زل زده بودند و چشم از آن برنميداشتند. يكي سگ بود و
يكي انسان.
+
تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:36 نويسنده محمد هاشم اکبریانی
|
در باره كتاب آرامبخش ميخواهم عشقي كه خودش زندونه برگرفته از وبلاگ نوشتجات http://neveshte-jat.blogfa.com/ نگاه من به داستان «آرام بخش مي خواهم» از مجموعه داستان «آرام بخش مي خواهم» محمد هاشم اكبرياني، نشر افكار
معمولاً داستان ِ همنام ِ كتاب، بهترين داستان كتاب يا يكي از بهترين هايش است. بيشتر اوقات ترجيح مي دهم اين داستان را بگذارم براي آخر كار. اما گاهي هم مثل اينبار اول مي روم سراغش. بدي اش اين است كه وقتي داستان خوبه را اول مي خواني انتظارت بالا مي رود و اگر بقيه ي داستان ها به قوت اولي نباشند، يا كتاب را نيمه كاره رها مي كني، يا اينكه تمام كردنش خيلي طاقت فرسا مي شود. اتفاقي كه براي اين مجموعه داستان افتاد. خيلي صبر كردم تا كتاب را به پايان ببرم و درباره ي كل مجموعه چيزي بنويسم اما انگاري نمي خواهد تمام شود. در نهايت تصميم گرفتم حداقل درباره ي داستاني كه تا اينجاي كار، دوست داشته ام بنويسم تا بعد ببينم چه پيش مي آيد. داستان اينطور شروع مي شود: «سلام خوب من. از اين كه نزديك به يك ماه و نيم است نامه ننوشته ام بايد مرا ببخشي. الان هفت روز است كه در بند عمومي زندان هستم». مردي دارد براي معشوقش از حال و هواي زندان مي نويسد. عشقي كه البته بعد از نامه ي سوم، چهارم، مي فهميم كه احتمالاً حالا ديگر يكطرفه است، چون مرد پاسخي براي نامه هايش دريافت نمي كند.
- يك اتاق، يك سالن و يك حياط هواخوري كه هميشه هم درش باز نيست. دنياي كوچكي كه نفس كشيدن را سخت مي كند. زندان لعنتي بدون اينكه آدم بخواهد، خيلي چيزها را به او تحميل مي كند. به گونه اي كه آدم ديگر آن آدمي كه در بيرون زندان بوده است، نيست. زندان معيارهايي را به آدم القا مي كند كه با رفتارهاي گذشته اش همخواني ندارد. در زندان همه چيز محدود مي شود. محل خواب، محل قدم زدن، محل زندگي، تعداد آدم ها، اخلاق ها، ارزش ها، روحيه ها، پول ها، سيب ها و همه چيز و همه چيز محدود مي شود. بعد مي بيني كه زنداني هم محدود مي شود. هر لحظه ممكن است بريزند و زندان را بازرسي كنند. هر لحظه ممكن است بيايند يكي را براي اعدام ببرند. هر لحظه ممكن است دعوا شود. هر لحظه ممكن است يكي به خودش يا به ديگري تيزي بكشد. همين هر لحظه هاست كه مي بيني روي آگاهي و شناخت تو اثر مي گذارد و ناخودآگاه همه ي دنيا را مثل زندان مي بيني و گمان مي كني بيرون از زندان هم مثل زندان امنيت ندارد!
از نامه ي چهارم به بعد اصلاً نمي شود داستان را رها كرد. مرد در طول ساعت هاي تفكر و تنهايي اش، به شباهت هاي عجيبي كه زندان به عشق دارد پي مي برد.
- عشق و زندان هر دو معيارهايي به انسان مي دهند كه انسان خود را، فكرش را، الگوهايش را، رفتارش را و همه چيزش را يا آن مي سنجد و دنيا را با آن مي بيند. هر دو آدم را محدود مي كنند، كوچك مي كنند. در عشق، رويايت، فكرت، خيالت، خنده ات، گريه ات و همه چيزت مي شود معشوق. وقتي دنيا بزرگ است و ارتباط با هر پديده اي مي تواند شناختي متفاوت را به انسان تقديم كند آخر چه معنا دارد كه شناخت آدم فقط از عشق يا زندان سرچشمه بگيرد. زنداني وقتي آزاد مي شود و با دنياي بيرون از زندان ارتباط مي گيرد نظرش هم عوض مي شود و شناختش سمت و سوي ديگري مي گيرد. عشق هم وقتي كنار مي رود آدم دنيا را بزرگتر مي بيند و آزادانه تر در مورد آن فكر مي كند. عشق، عشق است چه به آرمانهاي بزرگ چه به جنس مخالف. عشق آدم را تنگ نظر مي كند، زندان هم همينطور. وقتي از اين همه آدم و درخت و طبيعت و خوشي و خنده و گريه و هزار چيز ديگر فقط يك چيز را داشته باشي كه به آن عشق بورزي معلوم است كه تنگ نظر مي شوي. در واقع عشق از زندان هم كوچك تر مي شود.
اگر داستان را نخوانده اي از اينجا به بعد را نخوان. آخر ِ داستان را لو داده ام!
و در آخرين نامه تلاش مي كند كارش را با عشق يكسره كند: «مايوسم، مچاله شدم، نابود شدم، همش به خاطر عشق تواه. همش به خاطر عشقيه كه خودش زندونه.» هر چند كه كار خودش يكسره مي شود: «منو آوردن بخش مراقبت هاي ويژه. جايي كه زندوني هاي رواني و ديوونه رو ميارن. اين جا مدام خوابم. قرص آرام بخش مي خورم و مي خوابم. خوابم هم كه خواب نيست. خواب مي بينم تو رو با چاقو شقه شقه مي كنم، بعد هر شقه ات مي شه يه عروس خوشگل و دوست داشتني. ديشب يكي از دكترها رو زدم. تا امروز ظهر دست و پام رو به تخت بسته بودن. باور كن مي كشمت. حتماً مي كشمت عشق من ...» داستان كه تمام شود، اگر از عشق بي بهره باشي با افتخار سرت را بالا مي گيري كه چه خوب كه دم به تله نداده اي. اگر هم كه دُم ِ را به تله واگذار كرده باشي، احتمالاً بدجوري توي فكر فرو مي روي. به گمانم يك نويسنده چيزي بيشتر از اين هم نمي خواهد! دل خواننده اي را خوش كند يا وادارش كند به تفكر.
+
تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 16:34 نويسنده محمد هاشم اکبریانی
|
وقتي عشق بميرد معرفي اثر جديد محمدهاشم اكبرياني
نويسنده: احمد پوراميني به نقل از روزنامه اعتماد 2/8/90 «آرامبخش مي خواهم» دومين مجموعه داستان و سومين اثر داستاني محمدهاشم اكبرياني است كه پيش تر مجموعه «كاش به كوچه نمي رسيدم»، 88 و رمان «بايد بروم»، 89 را از سوي نشر چشمه منتشر كرده بود. كم توجهي يا عدم تمايل نويسنده به جريان ها و شيوه هاي مرسوم داستان نويسي، نخستين چيزي است كه در برخورد با آثار وي مي بينيم كه اين امر طبعا هر نويسنده يي را به سوي خلق آثاري متفاوت خواه قوي يا ضعيف رهنمون ادامه مطلب
+
تاريخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:56 نويسنده محمد هاشم اکبریانی
|
از تو سخن از به آرامی نگاهی به مجموعه داستان «آرامبخش میخواهم» نوشتهی محمدهاشم اکبریانی * بهاءالدین مرشدی بخشي از اين مقاله در روزنامه شرق به چاپ رسيد كه متن كامل آن در اين صفحه ميآيد
«آرامبخش میخواهم» نام مجموعه داستانی است که تازگیها نشر افکار آن را منتشر کرده؛ مجموعه داستانی که زیر عنوان «قصه ی نو» منتشر میشود و کتاب محمدهاشم اکبریانی هفتمین کتاب از این سری کتابهاست. چندی پیش داشتم روزنامه میخواندم. اسدالله امرایی نوشته بود اگر این روزها به داروخانه رفتید و آرامبخش خواستید تعجب نکنید اگر متصدی داروخانه کتاب محمدهاشم اکبریانی را به شما بدهد؟ این کتاب چه ویژگیای دارد که اسدالله امرایی آن را اینگونه توصیف میکند؟ چه چیزی در این کتاب جریان دارد؟ من هم در این نوشته سعی در همصدا شدن با اسدالله امرایی دارم. و این کتاب را از روزي كه ادامه مطلب
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:14 نويسنده محمد هاشم اکبریانی
|
|
||